آرشيو موضوعات

امار و اطلاعات

 
No Image
پيوند ثابت


ای‌آسمان‌زخم‌که‌سازم‌نظاره‌ات**بابا‌فدای‌زخم‌فزون‌از‌ستاره‌ات


هر‌زخم‌خنده‌ای‌و‌کنون‌پر‌ز‌خنده‌ای**بر‌من‌نگاه‌کن‌بفدای‌نظاره‌ات


چشمی‌گشا‌که‌غرق‌بوسه‌می‌شود**هر‌تکه‌تکه‌بدن‌پاره‌پاره‌ات


هر‌زخم‌تو‌نوید‌غزل‌شد‌برای‌من‌**خواندم‌هزارشعر‌و‌غزل‌در‌هزاره‌ات


خواهم‌اگر‌که‌وصف‌کنم‌حالت‌تو‌را**یک‌دشت‌پر‌ز‌لاله‌شود‌استعاره‌ات


جسم‌تو‌،خنده‌های‌عدو،‌گریه‌پدر**الحق‌که‌بی‌نظیر‌بود‌جشنواره‌ات


موجی‌بزن‌ز‌دیده‌دریایی‌ات‌ببین**خشکیده‌ساحلی‌شده‌ام‌در‌کناره‌ات


خواهم‌نماز‌گریه‌به‌محراب‌غم‌کنم**ناید‌اذان‌چرا‌دگر‌از‌این‌مناره‌ات


رفتی‌چو‌خواب‌از‌بر‌چشمان‌خسته‌ام**کی‌می‌شود‌چو‌خواب‌بینم‌دوباره‌ات


نوشته: در: سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت


ای‌آسمان‌زخم‌که‌سازم‌نظاره‌ات**بابا‌فدای‌زخم‌فزون‌از‌ستاره‌ات


هر‌زخم‌خنده‌ای‌و‌کنون‌پر‌ز‌خنده‌ای**بر‌من‌نگاه‌کن‌بفدای‌نظاره‌ات


چشمی‌گشا‌که‌غرق‌بوسه‌می‌شود**هر‌تکه‌تکه‌بدن‌پاره‌پاره‌ات


هر‌زخم‌تو‌نوید‌غزل‌شد‌برای‌من‌**خواندم‌هزارشعر‌و‌غزل‌در‌هزاره‌ات


خواهم‌اگر‌که‌وصف‌کنم‌حالت‌تو‌را**یک‌دشت‌پر‌ز‌لاله‌شود‌استعاره‌ات


جسم‌تو‌،خنده‌های‌عدو،‌گریه‌پدر**الحق‌که‌بی‌نظیر‌بود‌جشنواره‌ات


موجی‌بزن‌ز‌دیده‌دریایی‌ات‌ببین**خشکیده‌ساحلی‌شده‌ام‌در‌کناره‌ات


خواهم‌نماز‌گریه‌به‌محراب‌غم‌کنم**ناید‌اذان‌چرا‌دگر‌از‌این‌مناره‌ات


رفتی‌چو‌خواب‌از‌بر‌چشمان‌خسته‌ام**کی‌می‌شود‌چو‌خواب‌بینم‌دوباره‌ات


نوشته: در: سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

نوشته: در: پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 |

 
یا عقیله العرب پيوند ثابت

دوش رفتم بر در میخانه ای تا بگیرم ساغر و پیمانه ای

بر در میخانه دیدم ناگهان می پرستان جمله با شور و فغان

هر یکی ساغر به دست نظاره گر بر رخ ساقی که گردد جلوه گر

هر یکی می خواست می مستی کند ترک هستیهای این هستی کند

تا که ساقی آمد و با صد خروش گفت کای می خوارگان باده نوش

چیست غوغا بر در این میکده نظم این میخانه را بر هم زده

می پرستان جمله آرودند جوش بانگ سر دادند با جوش و خروش

کای تو ساقی همه دلهای ما باده ای نو کن در این پیمانه ها

در میان میخواره ای بس بی شکیب بانگ زد اندر او صدها نهیب

گفت امشب از همه شبها جداست همنشین میخوران امشب خداست

گفت ساقی را کای پیر گرام کن دگر گفت و شنود خود تمام

آن خم سر بسته ات را باز کن لیک بساط شور و مستی ساز کن

آن خمی که سوزد و سازد مرا آن خمی که آتش افروزد مرا

آن خمی که جمله خمهای دگر پای بست این خم سوزنده تر

آن خمی که دل ز خمها می برد آتش اندر جان خمها می زند

هر که از این می خورد فانی شود محو ذات حق شده باقی شود

هر که از این می خورد مجنون شود گر جنونی داشته افزون شود

انبیا هم مست از این پیمانه اند تا ابد ساکن در این میخانه اند

من چه گویم روی خم این مطلب است

گویی آن نامش جناب زینب است


نوشته: در: پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 |

 
مصيبت ام البنين(س) مادر حضرت عباس(س) پيوند ثابت

 

امام صادق عليه السلام فرمود:«رحم الله عمى العباس لقد اثر و ابلى بلاء حسنا... » (1) خدارحمت كند عموى ما عباس را،عجب نيكو امتحان داد،ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد.براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مىبرند.)اينقدر جوانمردى،اينقدر خلوص نيت،اينقدر فداكارى! ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مىكنيم،به روح عمل نگاه نمىكنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد.

شب عاشوراست.عباس در خدمت ابا عبد الله عليه السلام نشسته است.در همان وقتيكى از سران دشمن مىآيد،فرياد مىزند:عباس بن على و برادرانش را بگوييد بيايند. عباس مىشنود ولى مثل اينكه ابدا نشنيده است،اعتنا نمىكند.آنچنان در حضور حسين بن على مؤدب است كه آقا به او فرمود:جوابش را بده هر چند فاسق است.مىآيد مىبيند شمر بن ذى الجوشن است.شمر روى يك علاقه خويشاوندى دور كه از طرف مادر عباس دارد و هر دو از يك قبيلهاند،وقتى كه از كوفه آمده است به خيال خودش امان نامهاى براى ابا الفضل و برادران مادرى او آورده است.به خيال خودش خدمتى كرده است.تا حرف خودش را گفت،عباس عليه السلام پرخاش مردانهاى به او كرد،فرمود:خدا تو را و آن كسى كه اين امان نامه را به دست تو داده است لعنت كند.تو مرا چه شناختهاى؟ درباره من چه فكر كردهاى؟تو خيال كردهاى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم، امامم،برادرم حسين بن على عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو؟آن دامنى كه ما در آن بزرگ شدهايم و آن پستانى كه از آن شير خوردهايم،اين طور ما را تربيت نكرده است.

جناب ام البنين،همسر على عليه السلام،چهار پسر از على دارد.مورخين نوشتهاند على عليه السلام مخصوصا به برادرش عقيل توصيه مىكند كه زنى براى من انتخاب كن كه«ولدتها الفحولة» از شجاعان زاده شده باشد،از شجاعان ارث برده باشد«لتلد لى ولدا شجاعا»مىخواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد.(البته در متن تاريخ ندارد كه على عليه السلام گفته باشد هدف و منظور من چيست،اما آنها كه به روشن بينى على معترف و مؤمناند مىگويند على آن آخر كار را پيش بينى مىكرد.) عقيل،ام البنين را انتخاب مىكند.به آقا عرض مىكند كه اين زن از نوع همان زنى است كه تو مىخواهى.چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس ابا الفضل العباس است،از اين زن به دنيا مىآيند،هر چهار پسر در كربلا در ركاب ابا عبد الله حركت مىكنند و شهيد مىشوند.وقتى كه نوبت بنى هاشم رسيد،ابا الفضل كه برادر ارشد بود به برادرانش گفت:برادرانم!من دلم مىخواهد شما قبل از من به ميدان برويد،چون مىخواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم.گفتند:هر چه تو امر كنى.هر سه نفر شهيد شدند،بعد ابا الفضل قيام كرد.اين زن بزرگوار(ام البنين)كه تا آن وقت زنده بود ولى در كربلا نبود،شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست.در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت حسين بن على عليه السلام شهيد شدند.براى اين پسرها ندبه و گريه مىكرد.گاهى سر راه عراق و گاهى در بقيع مىنشست و ندبههاى جانسوزى مىكرد.زنها هم دور او جمع مىشدند.مروان حكم كه حاكم مدينه بود،با آنهمه دشمنى و قساوت گاهى به آنجا مىآمد و مىايستاد و مىگريست.از جمله ندبههايش اين است:

لا تدعونى ويك ام البنين

تذكرينى بليوث العرين

كانتبنون لى ادعى بهم

و اليوم اصبحت و لا من بنين

اى زنان!من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد(چون ام البنين يعنى مادر پسران،مادر شير پسران)،ديگر مرا به اين اسم نخوانيد.وقتى شما مرا به اين اسم مىخوانيد،به ياد فرزندان شجاعم مىافتم و دلم آتش مىگيرد.زمانى من ام البنين بودم ولى اكنون ام البنين و مادر پسران نيستم.

مرثيهاى دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:

يا من راى العباس كر على جماهير النقد

و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد

انبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد

ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد

لو كان سيفك فى يديك لما دنى منه احد

مىگويد:اى چشمى كه در كربلا بودى و آن منظرهاى كه عباس من،شير بچه من،حمله مىكرد مىديدى و ديدهاى!اى مردمى كه آنجا حاضر بودهايد!براى من داستانى نقل كردهاند، نمىدانم اين داستان راست استيا نه.يك خبر خيلى جانگداز به من دادهاند، نمىدانم راست استيا نه.به من گفتهاند كه اولا دستهاى پسرت بريده شد،بعد در حالى كه فرزند تو دست در بدن نداشتيك مرد لعين ناكس آمد و عمودى آهنين بر فرق او زد. واى بر من كه مىگويند بر سر شير بچهام عمود آهنين فرود آمد.بعد مىگويد:عباس جانم!فرزند عزيزم!من خودم مىدانم كه اگر دست در بدن داشتى هيچ كس جرات نزديك شدن به تو را نمىكرد.

لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.


نوشته: در: پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 |

 
یک غزل تقدیم به مادر چهار دسته گل پرپر ام البنین (س) پيوند ثابت

زنی شبیه خودش عاشق،زنی شبیه خودش مادر

سپرده بر صف آیینه دو باره آینه ای دیگر

دوباره داغ به روی داغ ، دوباره درد به روی درد

کبوتران بدون بال ، کبوتران بدون پر

تمام مرثیه ها گفتند: به پای دست تو می افتند

که در مقابل چشمانی ،عطش گرفته و ناباور-

زنی دو بازوی خونین را بلند کرده و می گوید:

دو دست ماه بنی هاشم ، فدای زاده پیغمبر

زنی چونان که شجاعت را چو شیر داده به فرزندان

به آستان تو آورده چهار شیر چونان حیدر

چهار شیر که می غرند،چهار شیر که می جنگند

چهار شیر که می آیند، چهار دسته گل پرپر

چهار دسته گل پرپر، چهار آینه دیگر

ستاره اند؟نه روشن تر،فرشته اند ؟ نه زیباتر

زنی که داغ پسر دارد، دوباره داغ دگر دارد

چه قدر خون به جگر دارد،زنی بدون پسر، مادر!

یا حضرت ام البنین ادرکینی جمیعا ارجوکی............................

الهی قسمت بشه بریم در کنار قبر پاکش در بقیع و

درد دلهایم را به او بگوییم ان شا ءالله قسمت همه

بشه ........آمین


نوشته: در: پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت
با هر نگاه خود دل مادر ربوده است 

 

عشق رقیه است و بهین دلبر من است

 


او مهر دفتر شهداییست سر جدا

 

از بهرپر زدن به سما شهپر من است

 


در این سپاه من همه سردار لشگرند

 

شاهد بگفته ام نظر داور من است

 


در این سپاه اصغر نازک گلوی من

 

سرباز صفر نیست که او افسر من است

 


همچون عموی خویش دلاور صفت بود

 

کوچکترین یلی است که در لشگر من است

 


ای حرمله بگو چه خیال است در سرت

 

 حتی در این قماط علی یاور من است

 


میبینم آنکه سیب گشته زیب نیزه ها

 

 یا اینکه جلوهای ز گل احمر من است

 


این آخرین سریست که از تن شود جدا

 

این سیب سرخ نیست سر اصغر من است

 


ابر قحط و آب قحط آسمانت خشک شد

 

شوره زار چشمها بود و زبانت خشک شد

 

 


گرم رویای تماشای پدر بودی ولی

 

آخرین لبخند روی لبانت خشک شد


نوشته: در: پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 |

 
علی اصغر بابا پيوند ثابت

دوباره گریه هامون پا می گیره**بغضی توی گلومون جا می گیره
گوش کنید هنوز تو خیمه ها داره**یه مادر نغمه لالا می گیره
گمونم خواب دیده اون شیر خوارشو**که داره تکون می ده گهوارشو
حال گریه دم دمای غروبه**برا گریه کردن اون موقع خوبه
آخه اون وقته که مادری داره**برا شیر خوارش به سینه می کوبه
می گه زود بود غروب تو عزیزم**تا نفس دارم برات اشک می ریزم
نگو مادرم به رخ چنگ می زنه**چرا پس به سینه دلتنگ می زنه
خواب دیدم هر کسی از راه رسیده**تو رو روی نیزه با سنگ می زنه
وقتی از خواب پریدم دل ترکید**آخه داشت از سر تو خون می چکید
هنوز یادمه بابات گریه می کرد**ندیدی چطور برات گریه می کرد
تو که دست و پا زدی پیش چشاش**با نیگا به دست و پات گریه می کرد
می دیدم به دلبرش خاک می ریزه**پای قبرت به سرش خاک می ریزه
کار من میون پیری در اومد**یه دفعه جلو تو تیری در اومد
سه شعبه تا که دید دندون نداری**به جای دندون شیری در اومد
تار و پود حنجرت پاره شده**مادر تو دیگه بیچاره شده

 


نوشته: در: پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

گذر حضرت ابراهيم بكربلا

حضرت ابراهيم (ع ) سوار براسب بود كه گذرش به سرزمين كربلا افتاد تا به محل شهادت حضرت ابى عبدالله (ع ) رسيد، اسب حضرت بزمين خورد و حضرت ابراهيم (ع ) از اسب بزمين افتاد و سرش شكست و خونش ‍ جارى گشت و اشكش آمد و مخزون گرديد.
در آن حال شروع باستغفار كرد و فرمود: خدايا مگر چيزى از من سرزده كه دچار اين بلا شدم ؟

حضرت جبرئيل (ع ) نازل شد و فرمود: اى ابراهيم ؛ گناهى از تو سر نزد ليكن در اينجا نوه دختر پيغمبر خاتم انبياء صلى عليه و پسر خاتم اوصيا كشته مى شود و اين خونى كه از تو جارى شد با خون او موافقت كرد.
حضرت ابراهيم (ع ) با حالت حزن و اندوه فرمود: اى جبرئيل چه كسى او را مى كشد؟

جبرئيل فرمود: آن كسى كه اهل آسمان و زمين او را لعنت كرده اند و قلم بدون اذن بر لوح به لعن او جارى شده ، و خداوند وحى فرمود: به قلم كه تو مستحق ستايش و مدح و ثنا هستى ، بخاطر اينكه اين لعن را نوشتى .
حضرت ابراهيم (ع ) (محزون و گريان ) دستهايش را بلند كرد و يزيد را زياد لعن كرد و اسبش بازبان فصيح آمين گفت .
حضرت ابراهيم (ع ) به اسبش فرمود: از نفرين من چه چيزى

را متوجه شدى كه آمين گفتى ؟
گفت : ابراهيم يكى از افتخارات من اينستكه كه تو سوار بر من شوى و وقتى كه به زمين خوردم و شما از پشت من افتادى خيلى خجالت كشيدم ، و مسببش هم يزيد لعنتى بوده .
(13)

دلى خونين چو باغ لاله دارم

به سينه زخم چندين ساله دارم

به ناى دل بياد نينوايت

نواى هفت بند ناله دارم

زاشكت ژاله ها را آفريدند

زداغت لاها را آفريدند

بيادت هر نيستان نينوا شد

به سوگت ناله ها را آفريدند

 

 


نوشته: در: سه شنبه بیستم تیر 1385 |

 
حسین مظلوم پيوند ثابت

 

سلام ما به حسين وبه کربلای حسين

سلام ما به علمدار باوفای حسين

سلام ما به سلامی که عصر عاشورا

نموده بر بدن غوطه ور به خون زهرا

سلام ما به جبين شکسته زينب

سلام ما به نماز نشسته زينب

سلام ما به بدن های مانده در صحرا

سلام ما به ملاقات زينب و زهرا

سلام ما به لب چوب خيزران خورده

به آن خرابه نشينی که نيمه شب مرده

سلام ما به تنوری که اشک زهرا ريخت

به اشک بچه يتيمی که در سحرها ريخت

سلام ما به فرات به موج سوزانش

سلام ما به ابوالفضل و چشم گريانش

حضرت آدم در کربلا

وقتى كه حضرت آدم (ع ) به زمين آمد، حضرت حوا(عليهاالسلام ) را نديد، ناراحت شد و به دنبال او رفت و اطراف زمين را گشت كه مرورش ‍ بكربلا افتاد، وقتى كه به زمين كربلا رسيد، مريض احوال شد و عقب افتاد و سينه اش تنگ و بى جهت به زمين افتاد، اتفاقا آنجايى كه زمين خورد قتگاه حضرت سيدالشهدا(ع ) بود و از پاى حضرت آدم خون آمد. حضرت ناراحت سرش را بآسمان بلند كرد و عرضكرد: اى خداى من مگر چه گناهى از من سرزده كه اينجور ببلاء گرفتار شدم ، در حالى كه تمام زمين را گشتم اينطور بلايى به من نرسيد ولى تا پايم را به اين سرزمين گذاشتم ، به اين بلاها گرفتار شدم مگر اين زمين چه زمينى است ؟!
خطاب رسيد: اى آدم هيچ گناهى از تو سر نزده ، ليكن اينجا سرزمين كربلاست سرزمينى است كه فرزندت حسين را بدون هيچ گناهى مى كشند، و اين خونى كه از پاى تو جارى شد بخاطر اينستكه با خون حسين موافقت كند و با او هم پيمان گردى . حضرت آدم (ع ) عرض كرد: آيا حسين پيغمبر است ؟
خطاب رسيد: خير، وليكن نوه پيغمبر اسلام حضرت محمد(ص ) است .
عرض كرد: قاتل و كشنده او كيست ؟
فرمود: قاتلش يزيد است و او را لعن كن .
حضرت آدم چهار مرتبه او را لعن كرد و چند قدمى كه رفت بكوه عرفات رسيد و حوا را پيدا كرد

ميسوزم و زسوزش جان ناله مى كنم

در قلبم آتشى است از آن ناله مى كنم

در ماتم خزان زده گلهاى پرپرى

چون بلبلى زپرده جان ناله مى كنم

دارم خبر زناى گلوى بريده اى

زين رو چو نى به آه و فغان ناله مى كنم

آثار طبع من نبود شعر ساده اى

با اشك و خون ديده حسان ناله مى كنم

گريه و نفرين حضرت نوح

وقتى كه حضرت نوح (ع ) سوار كشتى شد، همه دنيا را سير كرد، تا به سرزمين كربلا رسيد، همينكه به سرزمين كربلا رسيد، زمين كشتى او را گرفت ، بطورى كه حضرت نوح (ع ) ترسيد غرق شود، دستها را به دعا و نيايش برداشت ، وپروردگارش را خواند و عرضكرد: خدايا، من همه دنيا را گشتم ، مشكلى برايم پيدا نشد، ولى تا به اين سرزمين رسيدم ترس و وحشت عجيبى برايم ظاهر گشت ، و بدنم لرزيد و خوف شديدى تمام وجودم را گرفت ، كه تا بحال اينجورى نشده بودم ، خدايا علتش ‍ چيست ؟
حضرت جبرئيل (ع ) نازل شد و فرمود: اى نوح در اين سرزمين سبط خاتم پيغمبران و فرزند خاتم اوصياء كشته مى شود. و روضه كربلا را خواند.
حضرت نوح (ع ) منقلب گشته و اشكهايش سرازير شد و فرمود: اى جبرئيل قاتل او كيست كه اينطور ناجوان مردانه حسين (ع ) را بشهادت ميرساند؟
!
حضرت جبرئيل (ع ) فرمود: او را كسى كه نفرين شده اهل هفت آسمان و هفت زمين است مى كشد
.
حضرت نوح (ع ) (درحاليكه ناراحت وگريان بود) قاتلين او را لعنت كرد، و كشتى براه افتاد تا به كوه جودى (حرم شريف حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) است ) رسيد و در آنجا ايستاد

زخم ترا شويم از اشك دوديده

بوسه بگيرم زرگهاى بريده

يك بدن و اين همه نيزه شكسته

سوخت به حال دلم قلب سكينه

گوشه ويران دهد منزل ما را

بعد تو زينب دگر زنده نباشد

همسفرم شو به رگهاى بريده

خيمه آتش زده منزل ما بود

واى حسينم واى حسينم حسينم واى حسينم
شكوه برم بر خدا با دل خسته
واى حسينم واى حسينم
بسكه مرا زد عدو از ره كينه
واى حسينم واى حسينم
قاتل تو مى برد محمل ما را
واى حسينم واى حسنيم
خواست به لبهاى تو خنده نباشد
واى حسينم واى حسينم
موسم دورى ما و تو رسيده
واى حسينم واى حسينم
داغ تو ديشب چراغ دل ما بود


نوشته: در: سه شنبه بیستم تیر 1385 |

 
انا لله و انا الیه راجعون پيوند ثابت

سیدجواد ذاکر مشهور به سید ذاکر پس از یک دوره 40 روزه مرگ مغزی، درگذشت.

به گزارش خبرنگار بازتاب، این مداح جوان که از مدتی پیش از سرطان حنجره رنج می برد، از 40 روز پیش به حالت اغما رفته و در یکی از بیمارستان های کاشان و بیمارستان میلاد تهران بستری بود.

سید ذاکر بدلیل استفاده از برخی تعابیر غلوآمیز درباره اهل بیت(ع) و انجام برخی حرکات مورد انتقاد شدید مراجع تقلید و برخی مداحان قرار گرفته بود . با این حال گفته می شود، وی در سال های اخیر تا اندازه ای شیوه خود را اصلاح کرده بود.

گفتنی است پیکر این مداح ۱۷/۴/۸۵ از مقابل مسجد امام حسین عسکری(ع) قم تشییع گردیده است.


نوشته: در: دوشنبه نوزدهم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

اى  پــادشه  خـوبان  داد ا ز  غم تنــهايى‏ 

                    دل بى  تو  به جان آمد وقت است كه  باز آيى‏  

 دايـم  گـل  اين  بستـان  شـاداب  نمى‏مـاند

                  دريـاب  ضـعـيـفـان  را  در  وقـت  تـوانــايـى‏  

مشـتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد

                     كز  دسـت  بخواهـد  شد  پـايـاب  شـكـيـبايى‏  

اى  درد  تو ام  درمان  در  بستر  نـاكامى

                     و  اى  ياد  توام  مونس  در  گوشه  تنهايى‏  

در   دايره   قسمت   ما  نقطه  تـسـليـمـيم‏ 

                      لطف آن‏چه تو انديشى حكم آن‏چه تو فرمايى‏  

فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست

                     كفر است در اين مذهب خودبينى و خودرايى‏  

حافظ شب هجران شد بوى خوش وصل آمد

                   شاد يـت  مبــارك  باد  اى  عاشق  شـيـدايـى‏  


نوشته: در: شنبه هفدهم تیر 1385 |

 
یا حسین پيوند ثابت

** اي پـــنــاه دل، حــسـيـن(ع)   ... اي پادشاه دل، حــسيـن(ع) **

              **
اي عـــزيــز فــاطــمـــه(س)  ...اي سوز آه دل، حــسيـن(ع)
**

** اي بـهـشـت بـي تــو دوزخ ... اي بــهــشــتــم روي تـــو **

              ** در قــنـوتـم مـي گــشــايــم ... دسـت حـاجــت ســوي تـو **

** در ســجــودم مـــيـگــذارم ... ســر بــه خــاک کـوي تـو **

              ** بــي نــهـايــت يـک طــرف ... لطف و عطايت يک طرف **

** هــر دو عـالـم يـک طـرف ... کـرب و بـلايـت يک طرف **


نوشته: در: جمعه شانزدهم تیر 1385 |

 
اجرک الله یا بقیه الله پيوند ثابت
امیر بی قرینه کی میایی؟          شفای درد سینه کی میایی؟

عزیزم مادرت چشم انتظاره          کشد ناله ز سینه کی میای؟


نوشته: در: جمعه شانزدهم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

اینم یه شعر زیبا محمود کریمی خونده خیلی جالبه میخواستم تو ایام فاطمیه بزارم از قلم افتاد

یه گل یاس شکسته ..... شاخه هاش از هم گسسته

بـاغـبـون خـسـته خـسـتـه ..... کـنـار گـلــش نشستـه

گـل یـاس ،یـاس بهشـته ..... روی گـلبـرگـاش نـوشـته

کـه فـقـط تـو این زمـونه ..... عـشق حیـدر منـو کـشته

عــزیــزم ای هـمـنشیـنـم ..... ای امــیـر الـمـومـنـیـنـم

دعــا کـن تـا مـن بـمـیـرم ..... اشـک چـشمـاتو نـبیـنـم

فــاطـــمـه آروم جـــونـم ..... یـــاور قــامـت کــمــونــم

دعــا کـن اگـه تـو رفـتـی ..... دیـگـه مـن زنـده نـمـونم

بـعـد تـو سـیاهـی بخته ..... زندگی بی تـو چـه سخته

بـمیـرم کـه از لــب تـو ..... خـون مـیریزه لـخـتـه لـخـتـه


نوشته: در: جمعه شانزدهم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت
سلام دوستان عزیز میدونید که من خیلی کم با شما صحبت میکنم میام نوحه مصیبت میزارم و میرم اما صحبت امشب به خاطر دوست عزیزم آقا ابراهیم است که جدا برای وبلاگ زحمت میکشه و ما هم چیزی نداریم بهشون بدیم انشاالله خود بی بی حضرت زهرا(س) و اربابمون حسین(ع) مزدشون را میدن. فدای همه شما

محمد رضا دهقانی


نوشته: در: جمعه شانزدهم تیر 1385 |

 
یا ابن الحسن کجایی مردم از این جدایی پيوند ثابت

چه می شد اگر روزگــارم توباشــی

 

خــــزانم تو باشـی بهــــارم توباشـی

 

خدا خواست این قدر تنهــا نباشـــم

 

گــــــل باغ بی بـرگ و بارم تو باشـی

 

شنیــدم که می آید از سمت بــاران

 

بهــــــاری که امیــــدوارم تــو باشــی

 

الهی کــه تا آخر عمر تنها کسـی را

 

که من دوست دارم توباشی توباشی

 

فقط یک هـــوا دارم این که همیشـه

 

به هرجـا که پا می گــــذارم تو باشی

 

دلــــم دیگر از درس و دفتـــر گرفتــه

 

نمی شد که آموزگــــارم تو باشـــــی

 

کمی کودکـــانه است امــا نمی شد

 

که اسب توباشم ســـوارم تو باشـی

 

صدایم کن ازحجم این بی کسی هـا

 

کنـــــار تو باشم کنـــــارم تو باشـــی

 

تو باشی و بعـــد از تو دنیــــا نباشــد

 

تو باشی و لیـــل ونهــــارم تو باشی

 

خـــدا خواست چشمـم براه تو باشد

 

که مهتاب شبهـــای تــارم تو باشی

 

به پایـــان شعـــــرم رسیــدم الهـــی

 

که پایــان این انتظــــــارم تو باشــی


نوشته: در: جمعه شانزدهم تیر 1385 |

 
برات رهايي از آتش پيوند ثابت

 


در زمان حضرت رسول(ص)، مردي از بازار يک ماهي خريد و به منزل برد. هرچه سعي کردند که آن ماهي را روي آتش سُرخ کنند و نوش جان کنند، فايده نداشت و آتش بر ماهي اثري نمي گذاشت!


ماهي را خدمت حضرت رسول(ص) آوردند و علت را جويا شدند. حضرت پيامبر(ص) قضيه را از خود ماهي پرسيدند. ماهي هم به اذن خداوند باريتعالي زبان گشود و اين گونه تعريف کرد:


روزي کِشتي براي شکار ماهي در دريا، تور انداخته بود و من براي فرار از به دام افتادن، به کناره کشتي پناه آوردم. در اين هنگام شنيدم که صياد در حين کار، ذکري را زمزمه مي کند. خوب گوش دادم و من هم آن ذکر را تکرار کردم. ذکر اين بود:


الّلهُمَّ صَلّ عَلي مُحمّدٍ وَ الِ مُحمّدٍ


ناگهان ندايي آمد که اي ماهي، بدن تو به آتش حرام شد به برکت اين ذکر


نوشته: در: جمعه شانزدهم تیر 1385 |

 
یا صاحب الزمان پيوند ثابت

تو که دل می بری با یک نگاهی نگاهی هم به ما کن گاهگاهی

اگر هم خود نمی آئی عزیزا به سوی خود مرا بنمای راهی

تو که بیگانه را هم می پذیری بده یک گوشه هم ما را پناهی

به هر جا بشنوم نام نکویت بشوقت می کشم ازسینه آهی

سر عصیان ندارم گرچه مولا زمن سر می زند گاهی گناهی

نگردانم از این در رو به سوئی تو را خواهم بخواهی یا نخواهی

 

عالم مصیبتخانه شد دلها زغم ویرانه شد

آزادگی افسانه شد بی دینی آزادانه شد

فریاد از این اشقیا مهدی بیا مهدی بیا

تا کی گرفتار قفس تا کی اسیر و بی نفس

ما را نباشد جز تو کس فریاد رس فریاد رس

ای پور ختم انبیا مهدی بیا مهدی بیا

ای رهنمای محترم میر عرب فخر عجم

حق حسینت از کرم ما را رها کن زین رنج و غم

درمان تو بنما دردها مهدی بیا مهدی بیا

تا کی گرفتار خسان تا کی ذلیل نا کسان

ای رهنمای انس و جان وی ناجی ما شیعیان

سردار ملک لافتی مهدی بیا مهدی بیا

هر خانه ای داده شهید از داغشان قدم ها خمید

ای خلق عالم را امید موها ز هجرت شد سفید

تا کی به محنت مبتلا مهدی بیا مهدی بیا

آزادی عنوان کرده اند منسوخ ایمان کرده اند

احکام کتمان کرده اند ما را پریشان کرده اند

تا دین نگردیده فنا مهدی بیا مهدی بیا

ما همه خون جگر دست عزا داریم به سر

بهر شهیدان نوحه گر ای خاتم اثنا عشر

درد ما را ده شفا مهدی بیا مهدی بیا


نوشته: در: جمعه شانزدهم تیر 1385 |

 
یا علی اکبر حسین پيوند ثابت

 

این علی بن حسین بن علیست حیدر نیست**جز امامت ز علی شیر خدا کمتر نیست
دشمن از برق نگاهش بستوه آمد وگفت**گفته بودند که در کرببلا حیدر نیست
هر چه نزدیکتر آمد همه فریاد زدند**این جوان کیست اگر حضرت پیغمبر نیست
رجزی خواند که فرزند حسین آمده است**روبهان را حذر از پنجه شیر نر نیست؟
من نه از بهر دفاع پدرم آمده ام**غیر از این حجت دادار مرا رهبر نیست
چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست**و از این پیرجوان مرده کمانی تر نیست
در کنار توأم و باز به خود می گویم**نه حسین،این تن صد چاک علی اکبر نیست
دست و پایی،نفسی،نیم نگاهی،پلکی**غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست
هر کجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا **بند بندت همه پاشیده دگر پیکر نیست
دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو**دیدنی تر زمن و خنده این لشگر نیست
استخوانهای تو و پشت پدر هر دو شکست**بازهم شکر کنار من و تو مادر نیست

خواب راحت کن علی جان آمده وقت جدائی
روی ماهت نور باران گشته از نور خدائی
شور و غوغا از غمت شد لحظه ای بنگر حرم را
تشنگی برده قرار اهل بیت خسته ام را
بر لبان تشنه تو اشک چشمم را ببارم
کره مجنون آسمان را حالت چشمان زارم

علی الدنیا بعدک العفا........بعد تو خاک بر سر این دنیای بی ارزش

اکبرم نور دلم روح و روانم پسرم
تو به خون غرقه و من شعله به جانم پسرم
ای به خون غو طه ور از خاک بلا خيز ...علی
پيش پای پدر از مهر ز جا خيز ...علی
تا نيفتاده ام از پای به پا خيز ...علی
بنشين کاتش دل را بنشانم پسرم
يک نظر ديده گشا باز به سيمای پدر
که ز داغ تو رود روح ز اعضای پدر
که تحمل به فراقت نتوانم پسرم
...
ياد آن لحظه که بابا تو اذان می گفتی
تا ابد گوش به آن بانگ اذانم پسرم

ديده بگشا و ببين ديده خون بار مرا
يک تبسم کن و کم کن غم بسيار مرا
رخ بر افروز و ببين زردی رخسار مرا
قد بر افروز و ببين قد کمانم پسرم


نوشته: در: پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 |

 
صلی الله علیک یا صدّیقة الشهیده پيوند ثابت
یا علی رفتیم بقیع اما چه سود


هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود


یا علی قبر پرستویت کجاست؟


آن گل صد برگ خوشبویت کجاست ؟


هرچه باشد من نمک پرورده ام


دل به عشق فاطمه خوش کرده ام.


حج من بی فاطمه بی حاصل است


فاطمه حلال صدها مشکل است


من طواف سنگ کردم دل کجاست؟


راه پیمودم پس منزل کجاست؟


کعبة بی فاطمه مشتی گل است

.
قبر زهرا کعبة اهل دل است


1.اى نسیم سحر آرامگه یار کجاست


منزل ‏آن مه عاشق کش عیار کجاست


هرسر موى مرا با تو هزاران ‏کار است


ما کجاییم و ملامتگر بى کار کجاست


ساقى و مطرب و مى،جمله‏ مهیاست ولی


عیش، بى یار مهیا نشود یار کجاست


نوشته: در: سه شنبه سیزدهم تیر 1385 |

 
یا الله پيوند ثابت

میخواهم داناترین مردم باشم

ازخدا بترس

میخواهم از خاصان درگاه خدا باشم

شب و روز قرآن بخوان

میخواهم دل من همیشه روشن باشد

مرگ را فراموش مکن

میخواهم همیشه در رحمت حق باشم

با خلق خدا نیکی کن

میخواهم از دشمن به من آفتی نرسد

همیشه توکل به خدا کن

میخواهم در چشم مردم خوار نباشم

پرهیزکار باش

میخواهم عمر من طولانی باشد

صله رحم کن

میخواهم روزی من وسیع گردد

همیشه با وضو باش

میخواهم به آتش دوزخ نسوزم

چشم و زبان خود را از حرام ببند

گناه به چه چیز ریخته میشود

تضرع و توبه با حال بیچارگی

میخواهم سنگین ترین مردم باشم

از کسی چیزی مخواه

میخواهم پرده عصمتم دریده نشود

پرده کسی را مدر

میخواهم گورم تنگ نباشد

مداومت کن به سوره تبارک

میخواهم مال من بسیار شود

مداومت کن به سوره واقعه هر شب

میخواهم فردای قیامت ایمن باشم

میان شام و خفتن بذکر خدا مشغول باش

میخواهم خدا را در نماز حاظر بینم

در وقت وضو ساختن بسیار دقت کن

میخواهم از خاصان باشم

در کارها راستی و درستی پیشه کن

میخواهم عذاب قبر نداشته باشم

جامه خود را پاک نگهدار

میخواهم در نامه عملم گناه نباشد

به پدر و مادر نیکی کن

التماس دعا


نوشته: در: سه شنبه سیزدهم تیر 1385 |

 
به دلم برات شده آقام میاد آقا میاد پيوند ثابت

 

ای نگین پادشاهی ولا**آینه دار حریم مصطفی


ای دل دریایی بی انتها**ای حبیب من وصی مرتضی


ای تو اشک غربت بنت النبی**پاره پاره های قلب مجتبی


ای تو امید اباالفضل علی**سلسله دار شهید کربلا


ای تو راز سجده سجاد ها**ای تو صیاد همه بیداد ها


تو برای علم باقر باقری**ساغر عشقی ز رحمت وافری


تو امیر مذهب صادق شدی**جملگی بر عاشقان عاشق شدی


ای تو موسای جلیل کردگار**ای رضا در راضی پروردگار


ای تقی و ای نقی ای هست من**جان زهرا گیر آخر دست من


ای فروغ بی دریغ عسگری**عشق را فرمانروای لشگری


شهریار ملک سلطان بقا**یادگار یازده نور خدا


ای طلوع فجر ای شاه سخا**معنی طاها و یاسین هل اتی


تا به کی اندر پی‌ات بهر لقاء**بنگرد هر سو دو چشم بینوا


خود بگو تا آنکه فتوایش کنم**وین سر شوریده را رامش کنم


خود بگو شاید رهی پیدا شود**در شبم آخر مهی پیدا شود


ای دل دریایی بی انتها**خسرو شیرین کش دیر آشنا


شمش کوچک باشم ار بر من کنی**یک نگاهی از سر لطف و صفا

 

 


نوشته: در: سه شنبه سیزدهم تیر 1385 |

 
علی اصغر غنچه پرپر پيوند ثابت

گل پسرم یه کم بخواب اینقدر به خودت نتاب

دیگه هیچ امیدی نیست اینجانیست یه قطره آب

هرچی میخوای گریه بکن آرزوم رفته به باد

دیگه هیچ امیدی نیست آخه عباس نمیاد

حسين دستش را پياله خون ميوه دلش می کند
خون پر مي شود
حسين خون را به آسمان مي پاشد "واي از اين مصيبت"
"
يك قطره خون به زمين باز نمي گردد"
زمين و زمينيان ديگر لايق نيستند..............
علي اصغر ناخورده شيرم
بيا جسم تو را در بر بگيرم
چرا گرديده خونين پيكر تو
شدي سيراب خون , طفل صغيرم
دگر از زنده بودن دل بريدم
دريده حنجرت بنموده پيرم

اگر آن نانجيبان محسن زهرا را نمی کشتند ديگر هيچ كس به خود جرأت نمي داد علي اصغر شش ماهه  را روي دست عزيز زهرا  پرپر کنه  حسین جان


نوشته: در: دوشنبه دوازدهم تیر 1385 |

 
السلام علیک یا رقیه (ع) پيوند ثابت
یکی نو غنچه ای از باغ زهرا

بجست از خواب نوشين بلبل آسا

به افغان از مژه خوناب مى ريخت

نه خونابه ، كه خون ناب مى ريخت

بگفت : اى عمه بابايم كجا رفت ؟

بد اين دم دربرم ، ديگر چرا رفت ؟

مرا بگرفته بود اين دم در آغوش

همى ماليد دستم بر سر و گوش

بناگه گشت غايب از بر من

ببين سوز دل و چشم تر من

حجازى بانوان دل شكسته

به گرداگرد آن كودك نشسته

خرابه جايشان با آن ستمها

بهانه ى طفلشان سربار غمها

ز آه و ناله و از بانگ و افغان

يزيد از خواب بر پا شد، هراسان

بگفتا كاين فغان و ناله از كيست

خروش و گريه و فرياد از چيست ؟

بگفتش از نديمان كاى ستمگر

بود اين ناله از آل پيمبر

يكى كودك ز شاه سر بريده

در اين ساعت پدر خواب ديده

كنون خواهد پدر از عمه خويش

و زين خواهش جگرها را كند ريش

چو اين بشنيد آن مردود يزدان

بگفتا چاره كار است آسان

سر بابش بريد اين دم به سويش

چو بيند سر بر آيد آرزويش

همان طشت و همان سر، قوم گمراه

بياورند نزد لشگر آه

يكى سر پوش بد بر روى آن سر

نقاب آسا به روى مهر انور

به پيش روى كودك ، سر نهادند

ز نو بر دل ، غم ديگر نهادند

به ناموس خدا آن كودك زار

بگفت : اى عمه دل ريش افگار

چه باشد زير اين منديل ، مستور

كه جز بابا ندارم هيچ منظور

بگفتش دختر سلطان والا

كه آن كس را كه خواهى ، هست اينجا

چو اين بشنيد خود برداشت سر پوش

چون جان بگرفت آن سر را در آغوش

بگفت : اى سرور و سالار اسلام

ز قتلت مر مرا روز است چون شام

 

اى خصم بدمنش ، مزن تازيانه ام

من از كنار كشته بابا نمى روم

من با على اكبر و عباس آمده ام

از اين ديار، بيكس و تنها نمى روم

تنها فتاده چنين در بيان و بى كفن

من سوى شام همره سرها نمى روم

سيلى مزن به صورتم اى شمر بى حيا

من بى على اكبر و ليلا نمى روم (283)

قطره اى بودم كه در بحر شهادت جا گرفتم

اين شهامت را من از جانبازى بابا گرفتم

آن قدر از دورى بابا فغان و ناله كردم

تا در آغوشم سر ببريده بابا گرفتم

من يتيمم صورتم از ضرب سيلى خويش ، آرى

لا جرم اين ارث را از جده ام زهرا عليه السلام گرفتم

مى كشم بار شفاعت را به دوش خويش ، آرى

اين شجاعت را ز بابا ظهر عاشورا گرفتم

 كودكى دامان پاكش شعله آتش گرفت

گفت با مردى بكن خاموش دامان مرا

دامنش خاموش چون شد، گفت با مرد عرب

كن تو سيراب از كرم اين كام عطشان مرا

آب داد او را ولى گفتا نخواهم خورد آب

تشنه لب كشتند اين مردم عزيزان مرا


 

كناره سجاده ، چشم به راه پدر بود
از كتاب سرور المومنين نقل شده است : حضرت رقيه عليه السلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مى كرد، و آن حضرت بر روى آن نماز مى خواند. ظهر عاشورا نيز، طبق عادت ، سجاده پدر را پهن كرد و به انتظار نشست . ولى پس از مدتى ، ناگهان ديد شمر وارد خيمه شد.
رقيه عليه السلام به او گفت : آيا پدرم را نديدى ؟ شمر بعد از آنكه آن كودك را در كنار سجاده ، چشم به راه پدر ديد، به غلام خود گفت : اين دختر را بزن . غلام به اين دستور عمل نكرد. شمر خود پيش آمد و چنان سيلى به صورت آن نازدانه زد كه عرش خداوند به لرزه در آمد

 

نيز در كتاب مفاتيح الغيب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گويد: موقعى كه خيمه ها را آتش زدند و اهل بيت عليه السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسيمه مى گريست و به اطراف مى دويد و اشك مى ريخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همين كه صداى سم اسب مرا شنيد اضطرابش بيشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ايستاد. از اسب پياده شدم و آتش جامه اش را خاموش ‍ نمودم و او را دلدارى دادم . يكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهايم از شدت عطش ‍ كبود شده ، يك جرعه آب به من بده . از شنيدن اين كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشيد و آهسته رو به راه نهاد. پرسيدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشيد گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابايم حسين عليه السلام تشنه بود، آيا آبش دادند يا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الما) مى فرمود: يك شربت آب به من بدهيد، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند.
وقتى كه آن دختر اين سخن را از من شنيد، آب را نياشاميد، بعضى از بزرگان مى گويند اسم او حضرت رقيه خاتون عليه السلام بوده است .


نوشته: در: دوشنبه دوازدهم تیر 1385 |

 
(این مصیبت را بخوان) پيوند ثابت

 

عالم بزرگوار(شیخ کاظم سبتی رضوان الله تعالی علیه)فرمود:یکی از علمای بزرگ و معروف نزد من آمد

و فرمود:من از طرف (آقاحضرت عباس (ع))برای شما پیغامی آورده ام
.

گفتم بفرمایید چه پیغامی است؟من در خدمت شما هستم.فرمود: من در عالم خواب محضر مقدس با سعادت


(
حضرت ابا الفضل علیه السلام)مشرف شدم،حضرت به من فرمود:به (شیخ کاظم سبتی)بگو:چرا این

مصیبت را نمی خوانی؟از این به بعد این مصیبت را هم بخوان،و آن این است که (هر وقت سوار کاری از

پشت اسب به زمین می افتد در وقت افتادن دست های خود را مثل سپر قرار می دهدو دست هایش را اول به

زمین می رساند تا وقت افتادن دست حائل شود و سوار کار با صورت به زمین نیفتد).

چه حالی خواهد داشت آن کسی که سینه اش مورد هدف تیر ها قرار گرفته باشد و دست هایش را هم بریده و

با گرز آهنین بر سرش زده باشند و امیدش نیز از رساندن آب به خیام قطع کرده باشند و با صورت به زمین

افتد

 

 

آمد آن ماه که خوانند مه انجمنش


جلوه گر نور خدا از رخ پرتو افکنش


آیت صولت و مردانگی و شرم و وقار


روشن از چهره ی تابنده و وجه حسنش

ز جوانمردی و سقائی و پرچمداری

جامه ای دوخته خیاط ازل بر بدنش


آن که آثار حیا جلوه گر از هر نگهش


وانکه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنش


میوه ی باغ ولایت به سخن لب چو گشود


هم فلک گشت که تا بوسه زند بر دهنش


کوکب صبح جوانیش نتابیده هنوز

که شد از خار اجل چاک چو گل پیرهنش


آنچنان تاخت به میدان شهادت که فلک


آفرین گفت بر آن بازوی لشگر شکنش

همچو پروانه ی دلباخته از شوق وصال


آنچنان سوخت که شد بی خبر از خویشتن


خواست دستش که رسد زود بدامان وصال


شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنش


کوته از دامنت ای شاه مکن دست (رسا)

از کرم پاک کن از چهره ی غبار محنش

 

دادی دو دست و دست دو عالم بسوی توست

ساقی تویی و باده ی ما از سبوی توست

ای ماه هاشمی لقب و پور و تراب

داروی درد ما به خدا خاک کوی توست

ای یادگار و زاده ی مشکل گشا علی(ع)

هر دل شکسته در طلب و جست و جوی توست

باب الحوائج همه ی خلق عالمی

در جمع عاشقان همه جا گفتگوی توست

از من مپش چهره که من دل شکسته ام

خود آگهی که چشم امیدم به سوی توست

کردی وفا و تشنه برون گشتی از فرات

ای آنکه عرض آب بقا از آبروی توست

آمد حسین بر سر تو دید پیکرت

در خاک و خون فتاده از جور عدوی توست

آثار انکسار عیان شدبه چهره اش

وقتی که دید غرقه به خون روی وموی توست

گفتا ز جای خیز تو ای یار و یاورم

بنگر خمیده پشت من از هجر ، روی توست


نوشته: در: شنبه دهم تیر 1385 |

 
زيارتنامه امام زمان(عج) پيوند ثابت

درود بر تو ای حجت خدا در روی زمين درود بر تو ای ديده خدا در بر خلقش درود بر تو ای نور خدا که هدايت شوند بدان ره جويان و گشايش بر مؤمنان درود بر تو ای پاک شده هراسان درود بر تو ای دوست خيرخواه درود بر تو ای کشتی نجات درود بر تو ای چشمه حيات و زندگی درود بر تو رحمت کند خدا بر تو و بر خاندان پاک و پاکيزه ات درود بر تو بشتابد خدا بر تو آنچه را برای تو وعده داده در ياری و ظهور امر درود بر تو ای آقای من من وابسته تو هستم عارف به آغاز و انجامت تقرب مي جوييم به سوی خدای بزرگوار به تو و به خاندان تو و انتظار ظهور تو را دارم و ظهور حق را بر دست تو و از خدا خواهم اينکه درود فرستی بر محمد و آل محمد و اينکه قرار دهی مرا از جمله منتظرين تو و پيروان و ياران تو بر عليه دشمنانت و از شهيدان در برابرت و در جمله دوستانت ای مولای من ای صاحب الزمان درود خدا بر تو و بر خاندان تو اين روز جمعه است و آن روز تو است که در آن توقع ظهورت مي رود و فرج و گشايش برای مؤمنان به دو دست توست و کشتار کافران به شمشيرت است و من ای آقايم در آن مهمان تو هستم و پناهنده تو و تو ای مولای من کريم و کريم زاده ای و مأمور پذيرايی و نگهداری پس مرا مهمان کن و پناه ده درود خدا بر تو و بر خاندان پاکت من بر تو نازل مي شوم هر کجا راحله ام روی آورد و مرا وارد نمايد و ميهمان تو هستم در هر کجا که باشم از شهرها


نوشته: در: جمعه نهم تیر 1385 |

 
زائر حسين اگر در آتش هم باشد نجات مى يابد پيوند ثابت

اى مهد پناه بى كسان درگاهت

اى شهد شفاء محبّت دلخواهت

اى تربت پاك كربلاى تو حسين

درد همه را دواى درمانگاهت

سيد بن طاووس عليه الرّحمه از محمد بن احمد بن داوود نقل كرده است كه مى گفت :
من همسايه اى داشتم كه او را على بن محمد مى گفتند. گفت كه من هر ماه يك مرتبه به زيارت امام حسين (ع ) مى رفتم . و چون سنّم بالا رفت و جسمم ضعيف شد مدّتى به كربلا نرفتم ، و بعد از مدّتى پياده روانه شدم ، و در مدّت چند روز به كربلا رسيدم ، زيارت كردم و نماز خواندم و چون به خواب رفتم ديدم كه حضرت امام حسين (ع ) از قبر بيرون آمده و به من مى گويد:
چرا مرا جفا كردى ؟ و قبل از اين به من نيكوكار بودى !
گفتم اى سيّد جسمم ضعيف شده است و پايم بى قوّت شده است و در اين وقت ترسيدم كه آخر عمر من باشد چند روز راه آمده ام تا به زيارتت رسيده ام و روايتى از شمابه من رسيده است مى خواهم از شما بشنوم ، فرمود: بگو!
گفتم كه روايت مى كنند كه شما فرموده ايد: هر كه به زيارت من آيد در حيات خود من او را بعد از وفاتش زيارت مى كنم .
فرمود: كه بلى من گفته ام و اگر او را در آتش جهنّم بيابم از آتش او را بيرون مى آورم


نوشته: در: جمعه نهم تیر 1385 |

 
دانه تسبيح از تربت كربلا پيوند ثابت

 شيخ طوسى قدس الله سره نقل فرموده كه : حسين بن محمّد عبداللّه از پدرش نقل نمود، كه گفت :
در مسجد جامع مدينه نماز مى خواندم مردان غريبى را ديدم كه به يك طرف نشسته با هم صحبت مى كردند.
يكى به ديگرى مى گفت : هيچ مى دانى كه بر من چه واقع شده ، گفت : نه !
گفت : مرا مرض داخلى بود كه هيچ دكترى نتوانست آن مرض را تشخيص ‍ بدهد تا ديگر نا اميد شدم .
روزى پيرزنى بنام سلمه كه همسايه ما بود به خانه من آمد مرا مضطرب و ناراحت ديد گفت اگر من تورا مداوا كنم چه مى گويى ؟ گفتم ! به غير از اين آرزويى ندارم .
به خانه خود رفته و پياله اى از آب پر كرده و آورد و گفت : اين را بخور تا شفا يابى من آن آب را خوردم بعد از چند لحظه خود را صحيح و سالم يافتم ، و از آن درد و مرض در من وجود نداشت تا چند ماه از آن قضيّه گذشت و مطلقا اثرى از آن مرض در من نبود .
روزى همان عجوزه به خانه من آمد، به او گفتم اى سلمه بگو ببينم آن شربت چه بود كه به من دادى و مرا خوب كردى ! و از آن روز تا به حال دردى احساس نمى كنم و آن مرض برطرف گرديد .
گفت : يك دانه از تسبيحى كه در دست دارم پرسيدم ، كه اين چه تسبيحى بود، گفت : تسبيح از تربت كربلا بوده است كه يك دانه از اين تسبيح در آب كرده به تو دادم .
من به او پرخاش كردم و گفتم : اى رافضه (اى شيعه ) مرا به خاك قبر حسين مداوا كرده بودى ، ديدم غضبناك شد و از خانه بيرون رفت و هنوز او به خانه خود نرسيده بود كه آن مرض بر من برگشت ، و الحال به آن مرض ‍ گرفتار و هيچ طبيبى آن را علاج نمى تواند بكند، و من بر خود ايمن نيستم و نمى دانم كه حال من چه خواهد شد.
در اين سخن بودند كه مؤذّن اذان گفت ما به نماز مشغول شديم و بعد از آن نمى دانم كه حال آن مرد به كجاست و چه به حال او رسيده است


نوشته: در: جمعه نهم تیر 1385 |

 
یا حسین پيوند ثابت
ز هجر كربلات آقا دیگه دارم دق می‌كننم
اگه بذاری من بیام دلمو عاشق می‌كنم
نبینم كربلا تو من می‌میرم
حالا كه دست روزگار به صورتم سیلی زده
جواب زشتی منو آقا تو با بدی نده
از هجر كربلای تو موهام داره سفید می‌شه
دلم داره از اومدن خسته و ناامید می‌شه

                 ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

ای اسیر داغ تو تا ابد جانها
ای به نامت سرفراز، نسل انسانها
ای شهید كربلا كشته راه خدا یا حسین یا حسین
چون تو، كس قربان نشد در ره داور
كرده ایثار خدا اصغر و اكبر
شد تن خونین تو عزت و آیین تو
تو سرت بر نیزه‌ها مشعل ایمان
در اسارت مانده‌اند عترت قرآن
شد سرت آیات نور گه به نی، گاهی تنور
یا حسین آزادگان دل به تو بستند
رهروان راه حق بر تو پیوستند
نهضت حق راه تو عقش را درگاه تو
خط نسل انقلاب، امتداد توست
شیعه آری زنده است تا به یاد توست
ای عزیز فاطمه رهنمای ما همه

          ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

شمشیر كجم راست كند قامت دین را
تطهیر كند خون دلم دین مبین را
طاغوت بیالوده زمین را ز فسادش
از جور و ستم پاك كنم روی زمین را
هرگز ننهم دست، من از قبضه شمشیر
چون برگ بریزم به زمین دشمن دین را
غوغا شود امروز در این عرصه پیكار
پایین كشم از تخت ریاكار لعین را
از نسل علی هستم و هرگز نهراسم
خشنود نمایم ز خود آن عرش‌نشین را

             ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

»الا خورشيد عالمتاب ،ارباب قرار هر دل بي‌تاب، ارباب
نه تنها من که ديدم آفرينش تو را مي‌خواندت ارباب، ارباب
به هر ابري که افتد چشم مستت از او بارد شراب ناب، ارباب
تو آن بودي که هر شب در بر تو گدايي مي‌کند مهتاب ،ارباب
من آن در را که غير از او دري نيست کنم با قلب دق‌الباب، ارباب
بياد چشم تو بيمارم امشب طبيبا بر سرم بشتاب، ارباب
اگرچه ريزه خوارم بازگويم بيا امشب مرا درياب ،ارباب
به بيداري اگر قابل نباشم مرا امشب بيا در خواب، ارباب
چو شمعي در هواي کربلايت دلم شد قطره قطره آب، ارباب
ز چشمانم از اين چشم انتظاري چکد هم اشک هم خوناب، ارباب


نوشته: در: جمعه نهم تیر 1385 |

 
زیارت عاشورا پيوند ثابت
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبدِ الله اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَابْنَ رَسُوْلِ الله اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميِر المُؤمِنِيَن وَ ابْنَ سَيِدِ الوَصيّيَن اَلسَّلامُ عَلَيكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِدَةِ نِساءِ العْالَمِينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ الله وَ اَبنِ ثَارِهَ وَالوِتْرَ الْمَوْتُورِ اَلسَّلامُ عَلَيكَ وَ عَلي الَأرواحِ الَّتِي حَلَتْ بِفِنآئِكَ عَلَيكُمْ مِنْي جَمِيعاً سَلامُ اللهِ اَبداً ما بَقَيتُ وَ بَقِيَ الَّليلِ وَ النَّهارُ يا اَبا عَبدِ اللِه لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَتْ وَ عَظُمَتِ الُمصيبَةُ بِكَ عَلَينْا وَ عَلي جَميِع اَهْلِ الِأسْلِام وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ اَلمُصيبَتكَ في السَّمواتِ عَلي جَميع اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعِنَ اللهُ اُمَّةً اَسَسَتْ اَساسَ الظُّلمِ وَ الجُورِ عَلَيكُمْ اَهْلِ البَيتِ وَلَعَنْ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتي رَتَبِكُمُ اللهُ فيها وَ لَعَنَ اللهُ اُمةً قَتَلَتكُمْ وَ لَعَنَ اللهُ المُمهِدِينَ لَهُمْ بِا لتَمكيِن مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئتُ اِلَي اللهِ وَ اِلَيكُمْ مِنهُمْ وَ اَشياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْليائهِمْ يا اَبا عَبدِ الله اِني سِلْمٌ ِلِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُم اِلي يُومِ القِيمةِ وَ لَعَنَ اللهُ الُ زِيادٍ وَ ال مَروانَ وَلَعَنَ اللهُ بَنِي اُمَيةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللهُ بْنَ مَرجانَةً وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرِبْنِ سَعْد وَ لَعَنَ اللهُ شِمراً وَلَعَنَ اللهُ اُمةً اَسْرَجَتْ وَالجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبي اَنتَ وَ اُمّي لَقَدْ عَظُمَ مُصابي بِكَ فَاَسئلُ اللهَ الَّذي اَكرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَني اَنْ يَرزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلي اللهُ عَلَيهِ وَ الِه اَللّهُمَّ اَجْعَلني عِندكَ وَجيهًا با الحُسَينِ عَليهِ السَّلامُ فيِ الدُنيا وَ الأخِرَةِ يا اَبا عَبْدِ اللهِ اِني اَتَقرَّبُ اِليَ اللهِ وَ اِلَي رَسُولِهِ وَ اِلَي اَمير الُمؤمِنينَ وَ اِلي فاطِمَةً وَ ِالي الْحَسَنْ وَ اِلَيكَ ِبمُوالاتِكَ وَ بالَبرائةِ ِممنِ اَسَّسَ ذلِكَ وَ بَني عَليهِ بُنيانَهُ وَ جَري في ظُلمِه وَجَوْرِه عَلَيْكُمْ وَ عَلي اَشياعِكُمَ بَرِئتُ اِليَ اللهِ وَ اِليكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَربُ اِلَي اللِه ثمَّ اِلَيكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيكُمْ وَ بِالبَرائةِ مِنْ اَعدائِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبالبرآئةِ مِنْ اَشياعِهمْ وَ اَتباعِهمْ اِنيّ سِلمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَربٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وولٌّي لِمَن والاكُمْ وَ عَدُ وٌّ لِمَنْ عاداكٌمْ فَاسُئلُ الله اَلذي اَكرَمَني بِمَعرفَتِكُمْ وَ مَعرفَةِ اَوليائِكُمْ وَرَزَقنِي اَلبرائَةَ مِن اَعدائِكُمْ اَنْ يَجعَلنِي مَعَكُمْ في الدُّنيا وَ الاخرةِ وَ اَن يُثَبِتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ في الدُّنيا وَالأخرةِ وَ اَسَئلهُ اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ وَ اَنْ يَرزُقَني طَلَبَ ثاري مَعَ اِمامٍ هُدي ظاهِرٍ ناطِقٍ بالحَقِ مِنْكُمْ وَ اَسئلُ اللهَ بِحَقِكُمْ وَ بِالشَانِ اَلذيِ لَكُمْ عِندهُ اَنْ يَعطنِي بِمصابي بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعطي مُصاباً بِمُصيبةً ما اَعْظَمَها وَ اَعظمَ رَزَيِتها ِفي اِلاسلامِ وَ في جَميعَ السَّمواتِ وَ الارضِ اَللهُمَّ اجْعَلني في مَقامي هذا ِممَنْ تَنالُهُ مِنكَ صلَواتٌ وَ رحمةٌ وَ مَغفِرةٌ اَللهُمَّ اَجْعَلْ مَحيايَ مَحيا محمدٍ و ال مُحمد وَ مَماتي مَماتَ مُحمدٍ وَ ال مُحمدٍ اَللهمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبركَتْ به بنوامَيَةَ وَ ابْنُ اكِلةَ الأَكبادِ الَّلعينُ ابنُ اللعينِ عَلي لِسانِك وَ لِسانِ نَبِيكَ صليَّ الله عليهِ و اله في كُلِ مَوْطِن وَ مَوقِفٍ وَقَفٍ فيهِ نَبيكَ صلي الله عليهِ و اللهمَّ الَعن اَبا سُفيانَ وَ معاويةَ وَ يزيدَ بْنَ مُعاويةَ عَليهِمْ مِنكَ الَّلعنةُ اَبَدَ الابِدينَ وَ هَذا يَوْمٌ فَرِحَتْ به ال زِيادٍ وَ الُ مَروانَ بِقَتلِكُمْ اَلحسُيَن صَلواتُ اللهِ عَليهِ اَللهُمَّ فَضاعَفْ عَليهمُ اللعنَ منكَ وَالعذابِ الأَليمَ اللهمَّ اني اتقربُ اليكَ في هذا اليومِ وَفي مَوقفي هذا وَ اَيام حَيوتي بِالبرآئةِ مِنهم وَاللعنةِ عَليهَمّْ السلامُ پس مي گويي صَد مرتبه اللهمَّ العن اولَ ظالم ظلمَ حقَّ محمد و ال محمد و اخِرَ تابِع له علي ذالكَ اللهمَّ العنِ العصابةَ التي جاهدتِ الُحسين وَشايعتْ و بايِعتْ و تابِعتْ علي قِتله اللهمَّ العنهم جميعاً پس ميگوئي صد مرتبه السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين پس مي گوئي اللهمَ خُصَّ انتَ اَوّل ظالم باللعن مني وَابدَءُ به اولاًثمَّ الثاني وَالثالث َوَالرابعَ اللهمَّ العنِ يزيد خامساً و العن عبيدَ اللهِ بن زيادٍ و ابن مرجانةَ و عمربن سعد وَ شمراً و ال ابي سفيانَ وَال زياد و ال مروان و الي يوم القيامَة پس سجده مي روي و ميگوئي اللهمَّ لكَ الحَمد حمدَ الشاكرينَ لَكَ علي مصابهم الحمدُ للهِ علي عَظيمِ رَزيتي اللهمَّ ارزقني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُروُدِ وَثبِتْ لي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدِكَ مَعَ الحُسَينِ وَ اَصْحابِ الحُسَينِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهْجُهْم دُوْنَ الحُسَينِ عَلَيه السَّلام

نوشته: در: جمعه نهم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت


نوشته: در: جمعه نهم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

 

به چشمم در فشاندم تا بیایی

اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش


نوشته: در: جمعه نهم تیر 1385 |

 
تابوت فاطمه(س) پيوند ثابت

چشمان بی‌رمق فاطمه تا به تابوت حبشی اسماء افتاد، صورتش از هم وا شد. لبخندی زد و گفت:

- این خیلی بهتر است، مرد و زن از هم شناخته نمی‌شود.

اشک از چشمان اسماء سرازیر شد. نگاهی به صورت دختر رسول خدا انداخت. چقدر خوش‌حال بود. هیچ‌وقت بعد از وفات پیامبر او را چنین متبسّم ندیده بود.

فاطمه روی خود را پوشاند و گفت:

- اسماء اندکی منتظر باش، بعد صدایم کن، اگر جواب دادم که هیچ و گرنه من به دیدار رسول خدا رفته‌ام.

اسماء گریست. صدای گریه‌اش در سکوت غروب پیچید. هیچ‌کس نبود. علی بچه‌ها را به مسجد برده بود. اسماء پا از اتاق بیرون گذاشت و به افق های خاکستری شهر نگاه کرد. آسمان چقدر غم‌انگیز شده بود. برگشت و صدا زد:

- بی‌بی!...بی‌بی!

جوابی نشنید. دست بر سر کوبید. سپس شیونش به آسمان برخاست.«ای دختر محمد مصطفی!...»

با غم و اندوه بر بالین زهرا نشست. پیکر نحیف بی‌بی را بغل کرد. دوباره صدای هق‌هقش بلند شد. برخاست، ناله‌ای کرد و پیراهنش را چاک زد. سپس دیوانه‌وار بیرون دوید. دم در خانه با بچه‌های فاطمه روبه‌رو شد. بچه‌ها تا پریشانی اسماء را دیدند، با نگرانی پرسیدند:

- چه شده است اسماء؟...مادرمان فاطمه کجاست؟

جواب اسماء گریه‌ بود و گریه. حسنین از کنارش گذشتند و به اتاق مادر دویدند. حسین تا رسید بدن خسته‌ی مادر تکان داد و صدا زد:

- مادر! مادر!

حسن نعش مادر را بغل کرد و بلند گریست:

- مادر! با من حرف بزن مادر! تا روح از بدنم خارج نشده با من حرف بزن مادر! حسین گریه می‌کرد و پاهای مادر را می‌بوسید و با گریه می‌گفت:

- من حسین توام مادر!

اسماء با گریه‌ی فرزندان زهرا به سر و صورت خود می‌زد و ناله‌اش را بلند می‌کرد. ناگهان لحظه‌ای ایستاد و گفت:

- فرزندان رسول خدا، بروید پدرتان را خبر کنید!

حسن و حسین در حالی که صدایشان به ناله و گریه بلند بود از خانه بیرون آمدند و به مسجد رفتند. پدر در مسجد بود. بچه‌ها با گریه خبر مرگ مادر را به پدر رساندند. امیرالمؤمنین تا خبر را شنید بی‌هوش نقش بر زمین شد. اصحاب دور حضرت جمع شدند. به صورتش آب پاشیدند. حضرت به هوش آمد. مردم زیر بغلش را گرفته بودند و او را تسلی می‌دادند. حضرت ناله مي‌کرد و می‌گفت:

- ای فاطمه! تا تو زنده بودی من خود را در مصیبت پیغمبر به تو تسلیت می‌دادم، اکنون پس از مرگ تو چگونه صبر کنم؟

صدای شیون زنان مدینه در سیاهی شب منتشر شد. هر کس خبر را می‌شنید با گریه و اندوه به طرف خانه‌ی  علی می‌دوید. کوچه پس کوچه‌های منتهی به خانه‌ی دختر رسول خدا پر از جمعیت بود. صدای گریه و ناله‌ی جمعیت عرش خدا را به لرزه درآورده بود. هر کس به زبانی با دختر پیامبر سخن می‌گفت. عده‌ای از زنان رو به قبر رسول خدا کرده بودند و ضجّه می‌زدند. ام‌کلثوم پا از در سوخته‌ بیرون گذاشت. خواست مردم را دلداری دهد؛ امّا گریه امانش نداد. باز به خانه برگشت. صدای شیون زن‌ها دوباره بلند شد. ناگهان مردم ابوذر را دیدند که از پشت بام از طرف علی با آن‌ها سخن می‌گفت:« مردم به خانه‌هایتان برگردید، تشییع دختر پیامبر به تأخیر افتاد.»

مردم گریه‌کنان به خانه‌های خود بازگشتند.

خانه‌ی کوچک علی را بچه‌ها و زنانی که به سر و صورت خود می‌زدند و می‌گریستند پر کرده بود . هیچ‌کس را یارای آرام کردن آن‌ها نبود. اسماء و فضه و علی و حسن که بزرگ‌تر از بقیه‌ی بچه‌ها بود از گوشه‌های لحاف چسبیدند و جنازه‌ی دختر پیامبر را از اتاقش بیرون بردند. بیرون همه چیز برای غسل دادن  تن نحیف و خسته یک مادرآماده بود.

اسماء و فضه آب می‌ریختند و علی بدن دختر رسول خدا را می‌شست. علی هنوز هم گریه می‌کرد و زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد. ناگهان ایستاد. بازوی فاطمه میان دو دستش بود. لحظاتی نگاهش روی بازوی کبود مکث کرد. سپس برگشت و سر به دیوار گذاشت و هق‌هق گریست.

- فاطمه بازویش را به من نشان نداده بود  اسماء !

اسماء و فضه هر دو با صدای علی به گریه درآمدند. علی با دست به پیشانی‌اش می‌کوبید و مویه می‌کرد:

- خدایا این که می‌بینی کنیز توست، دختر رسول توست!...

بدن کفن شده‌ی فاطمه را وسط اتاق گذاشتند. بچه‌ها بدن را در میان گرفتند و خود را به روی جنازه انداختند.

- واحسرتا از دوری جدمان محمد، واحسرتا از فرقت مادرمان فاطمه‌ی زهرا، ای رسول خدا بعد از تو در این دنیا یتیم شدیم!

ضجه بود و فریاد. ناله بود و شیون و سنگینی این مصیبت را چه کسی می‌توانست تحمل کند؟

فاطمه خود به داد بچه‌ها رسید. لحظه‌ای دست‌هایش از کفن بیرون آمد و بچه‌ها را در آغوش خود فشرد. بچه‌ها مادر را بوسیدند و ناله‌هایشان را بلند کردند. صدایی از آسمان به گوش علی رسید:

- ای اباالحسن! حسن و حسین را از روی سینه‌ی مادرشان بردار، به خدا قسم که حسنین ملائک آسمان را به گریه درآوردند. حبیب مشتاق محبوب است، حسنین را از روی مادرشان بردار!

پاسی از شب گذشته بود. چشمان شهر مدینه به خواب سنگینی فرو رفت. علی، حسنین، ابوذر، سلمان و گروهی از مردان بنی‌هاشم جنازه‌ی فاطمه را در سکوت شب تشییع کردند. بر او نماز گذاشتند و او را در تاریکی شب به خاک سپردند


نوشته: در: سه شنبه ششم تیر 1385 |

 
الهی عظم البلائ پيوند ثابت
اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْكَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّء
خدايا بلاء عظيم گشته و درون آشكار شد و پرده از كارها برداشته شد و اميد قطع شد
وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ
و زمين تنگ شد و از ريزش رحمت آسمان جلوگيرى شد و تويى ياور و شكوه بسوى تو است
الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى
و اعتماد و تكيه ما چه در سختى و چه در آسانى بر تو است خدايا درود فرست بر
مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ
محمد و آل محمد آن زمامدارانى كه پيرويشان را بر ما واجب كردى و بدين سبب مقام
وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ
و منزلتشان را به ما شناساندى به حق ايشان به ما گشايشى ده فورى و نزديك مانند
الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى
چشم بر هم زدن يا نزديكتر اى محمد اى على اى على اى محمد مرا كفايت كنيد
فَاِنَّكُما كافِيانِ وَانْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ
كه شماييد كفايت كننده ام و مرا يارى كنيد كه شماييد ياور من اى سرور ما اى صاحب
الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ
الزمان فرياد، فرياد، فرياد، درياب مرا درياب مرا درياب مرا همين ساعت
السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّهمين ساعت هم اكنون زود زود زود اى خدا اى مهربانترين مهربانان به حق
مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ
محمد و آل پاكيزه اشجمعه اي ديگر هم گذشت و لي دلبر ما نيامد...اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلّيِکَ الفَرَج

نوشته: در: سه شنبه ششم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین، متلاشی نگشت؟ آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

.. و لها جلال لیس فوق جلالها الا جلال الله جلّ جلاله و لها نوال لیس فوق نوالها الا نوال الله عمّ نواله

و فاطمه- سلام الله علیها-را جلال و جبروت و عظمتی است كه در ورای او، هیچ جلالی نیست، مگر جلال خداوند- جل جلاله - و هم او را بخشش و عطا و كرمی است كه در ورای او هیچ نوال و كرامتی نیست، مگر نوال خداوند-عم نواله.

آسمان، این شب ها كه می رسد، عجیب بی قراری می كند و زمین، داغ دلش تازه می شود و زخم شرمش، سر باز می كند. ملكوتیان حق دارند سر بر دیوار عرش بگذارند و های های گریه كنند. و تنها خداست كه می تواند، تسلای دل علی باشد.

ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گریه اختیار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه یكدیگر نگذارند و مصیبت را زبان نگیرند.

آن خانه نمی دانم آن شب به چه قدرتی بر پای ایستاده بود. آن مدینه چه مدینه ای بود كه چنین مصیبتی را تاب آورد و در هم نشكست. آن چه قبرستانی بود كه سرچشمه عصمت را در خویش فرو برد و دم بر نیاورد. آن چه خاكی بود كه به خود جرأت داد، فاطمه را از علی جدا كند؟

چرا آن خانه بر جای ماند؟ چرا مدینه ویران نشد؟ چرا آسمان در خود نپیچید؟ چرا بغض زمین نتركید؟ چرا عالم فرو نریخت؟

گفته اند در عاشورا وقتی زخم در جان خورشید نشست و زمین، پیكر مبارك حسین را بر خویش قطعه قطعه دید، به لرزه درآمد و آسمان تیره و تار شد و غبار خشم خداوند از جای جنبید. در آنجا سجاد - سلام الله علیه- دست بر زمین كوفت و زمین را به آرامش خواند، سر به آسمان برداشت و آسمان را دعوت به سكوت كرد.

آسمان و زمین هر دو، تنها در اجابت فرمان امام خویش آرام گرفتند، دندان بر جگر نهادند، خون به لب آوردند، ولی دم نزدند. مویه كردند، ولی فغان نكردند. در خویش شكستند و گریستند، اما ضجه نزدند.

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین، متلاشی نگشت؟ آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

مگر نه زهرا، والاترین محبوبه خداوند بود و خدا به بهانه وصلتش فرموده بود: احبّ النساء الی . مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقیه وابستگان او؟ پیامبر پدر او بود و علی، همسر او و حسنین فرزندان او؟- سلام الله علیهم اجمعین- هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها .

مگر نه رضای خداوند در گرو رضایت مرضیه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟ مگر نه صدیقه كبری راز آفرینش زن بود و بهانه خلقت نسوان؟ مگر نه فاطمه شبیه ترین بود به رسول خدا؟ ما رأیت احداً كان اشبه كلاماً و حدیثاً من فاطمة برسول الله صلی الله علیه وآله وسلم .

مگر نه فاطمه، آخرین مشایع و اولین مستقبل پیامبر بود؟ مگر نه فاطمه راست گوترین موجودات بود پس از رسول خدا؟ مگر نه فاطمه، پاره جگر پیامبر بود و عزیز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه... .

چه رازی بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نریخت، مدینه زیر و زبر نشد، عمود خیمه آسمان نشكست و زمین متلاشی نگشت؟
آفرینش این تحمل را از كجا آورده بود؟

كسی هست در خانه فاطمه پس از او كه شاید این راز سر به مهر، به دست های او گشوده شود؛ او اسماء، محرم اسرار فاطمه است. از او بپرسید، شاید پاسخ بگوید.

بگوید كه: آری حسنین سر به پای مادر نهاده بودند و پایه های عرش را ضجه های خویش می لرزاندند. زینب و ام كلثوم، كائنات را با موهای خویش پریشان می كردند.

چروك بر پیشانی آسمان افتاده بود، زمین از درد به خود می پیچید، ناله های فرشتگان، داغ پیامبر را دوچندان می كرد. ولی چه بود آنچه آفرینش را بر پای نگاه می داشت؟

در آن شب تغسیل ماه، من دیدم كه علی در مأمن تاریكی، سر بر دیوار خانه فاطمه، سر بر محور آفرینش، سر بر عمود آسمان نهاده بود و زار زار می گریست .

اگر در عاشورا، سجاد ـ علیه السلام ـ مشت بر زمین كوفت و آسمان را به آرامش خواند، در آن شب، علی سر بر دیوار كائنات، ملتقای زمین و آسمان، محور آفرینش می سایید و با وجود بی قرار خویش همه را به آرامش می خواند.

مظلومیت آنچنان بر وجود تو سایه افكنده است كه یادت، بی اراده و ناگزیر، آتش بر خرمن وجود می افكند و خاطره ات، بغض را در گلو می شكند.

در آن خانه كوچك، رازی به وسعت تاریخ نهفته است. چنان مظلومیتی بر آن خانه كوچك سایه افكنده و چنان زخمی بر آن جگر تاریخ نشسته است كه هیچ حادثه ای نمی تواند دل های شیعیان، طواف كنندگان آن حرم خداوند را مسرور كند.

آری، آن مظلومیت نیلی كه بر چهره تو نشسته بود، نمی گذارد كه لبخند بر چهره نه تشیع و نه اسلام، كه حتی انسانیت پس از تو بنشیند.

 زمخشرى در كشاف هنگام ذكر ماجراى زكريا و مريم ‏عليهماالسلام نقل كرده ‏است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام قحط سالى، به گرسنگى مبتلا شد. حضرت ‏فاطمه ‏عليهاالسلام دو قرص نان و پاره‏اى گوشت براى آن ‏حضرت، تحفه برد و وى ‏را بر خود مقدم داشت. امّا آن ‏حضرت طبق را به خود فاطمه بازپس داد و فرمود: آن را بگير. آنگاه روپوش روى طبق را برگرفت. طبق پر از گوشت و نان بود. فاطمه با ديدن اين صحنه شگفت‏زده شد و پى ‏برد كه اين ‏نان و گوشت از جانب خداوند فرستاده شده است. پيامبر به فاطمه فرمود: اين نان و گوشت از كجا آمده است؟ فاطمه پاسخ داد: از سوى خدا كه او هر كه را خواهد بى‏حساب، روزى دهد. پيامبر فرمود: سپاس خدايى را كه تو را مانند بانوى زنان بنىاسرائيل قرار داد. سپس آن‏ حضرت، على بن‏ابى‏طالب و حسن و حسين و اهل‌بيتش را جمع كرد و همگى از آن غذا خوردند و سير شدند. امّا از غذا، هيچ كاسته نشده بود و فاطمه باقيمانده ‏غذا را به همسايگان خويش بخشيد.


نوشته: در: سه شنبه ششم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

جلوه جنت‏به چشم خاكيان دارد بقيع

جلوه جنت‏به چشم خاكيان دارد بقيع يا صفاى خلوت افلاكيان دارد بقيع

گر حصار كعبه را جبريل دربانى كند صد چو موسى و مسيحا پاسبان دارد بقيع

گر چه با شمع و چراغ اين آستان بيگانه است الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقيع

گرچه محصولش بظاهر يك نيستان ناله است يك چمن گل نيز در آغوش جان دارد بقيع

گرچه مى‏تابد بر او خورشيد سوزان حجاز از پر و بال ملائك سايبان دارد بقيع

ميتوان گفت ازگلاب گريه اهل نظر بى نهايت چشمه اشك روان دارد بقيع

بشكند بار امانت گرچه پشت كوه را قدرت حمل چنين بار گران دارد بقيع

تا سروكارش بود با عترت پاك رسول كى عنايت‏با كم و كيف جهان دارد بقيع

اين مبارك بقعه را حاجت‏بنور ماه نيست در دل هر ذره خورشيدى نهان دارد بقيع

اينكه ريزد از در و ديوار او گرد ملال هر وجب خاكش هزاران داستان دارد بقيع

چون شد ابراهيم قربان حسين فاطمه پاس حفظ اين امانت را بجان دارد بقيع

فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنين اينهمه همسايه عرش آستان دارد بقيع

در پناه مجتبى در ظل زين العابدين ارتباط معنوى با قدسيان دارد بقيع

باقر علم نبى و صادق آل رسول خفته‏اند آنجا كه عمر جاودان دارد بقيع

×××

قرنها بگذشته بر اين ماجرا اما هنوز داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقيع

كس نميداند چرا يا قرة عين الرسول منظره فصل غم انگير خزان دارد بقيع

آخر اينجا قصه گوى رنج‏بى پايان تست غصه و غم كاروان در كاروان دارد بقيع

خفته بين منبر و محرابى اما بازهم از تو اى انسيه حورا نشان دارد بقيع

راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت تا بكى مهر خموشى بر دهان دارد بقيع؟

شب كه تنها ميشود با خلوت روحانى‏اش اى مدينه انتظار ميهمان دارد بقيع

شب كه تاريك است و در بر روى مردم بسته‏اند زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقيع

كاش باشد قبضه خاكم در آن وادى «شفق‏» چون ز فيض فاطمه خط امان دارد بقيع

                      *****************************************************

 

باز هم موسم پرپر شدن گل آمد

باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد

آسمان دل ما ابرى و بارانى شد

ديده را موسم اشك و گهرافشانى شد

دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست

دل اگر نشكند از ماتم او، جز گل نيست

خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد

فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است

قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند

با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

اثر دست‏ستم از رخ نيلى نرود

هرگز از ياد على، ضربت‏سيلى نرود

با على راز نگفتى تو زبازوى كبود

باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود

شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا

مرگ جانسوز چرا؟ دفن غريبانه چرا؟

داغ ما آتش و ميخ در و سينه است هنوز

مدفن گمشده در شهر مدينه است هنوز

باغ، تاراج شده، عطر اقاقى مانده است

سنت دفن شبانه ز تو باقى مانده است

       *****************************************************                  

فاطـــمه اي پاك بانوي بــهـشت                  بر مـشام آيـد ز تـو بوي بــهـشت

تـــو خـــداي خويش را آئينه‌اي                                    مـصــطفي را مــحــرم ديـرينه‌اي

فاطمه‌ اي شاهــكـار ذوالــجلال        كوثر عشقيّ و خـورشيد كمــــال

دست تو اين چرخ گردون را مدار        هر دو عالم از تو دارد افـــتــخار

عــصمت تو در زلال جان ماست         كوثر تو زمزم ايـــمـان مـــاست

            اي ولاي تو به مـــا آب حــيات            مــي‌كند حُبّ تو تضمين نــجات

دل ز تصــويرت حـكايت مي‌كند         سوي تـو ما را هــدايت مي‌كــند

در ره عــشق تــو اي روح روان         طاير جان پر زند تا كـــهــكشان

راز گــفتن با تو شوق جـــبرئيل         تشنة بحر سخايت ســلســــبيل

پاي تا سر عـــصمت و تقوا توئي       آنــكه زن با او شود معنا تــوئي

بــا ورود تــو پيــمبـر در قـيام            ني پيمبـر بل رســولان كـــرام

اي كــليد بــاب رضوان دست تو        هستي عــالــم همه از هست تو

با تو باشد حــقّ و بــا داور توئي       فــــاطـمه اي روح پيغمبر توئي

ليله القدر علي و احمدی          تو بهار عشق حيّ سرمدي

مـــثل ذاتِ كــبريا تنها تــوئي           مادر دو مريـــــم و عيسي توئي

زهره الزّهــــرا ســرور سينه‌ای       تو فــــروغ يـــازده آئــينه‌اي

خاك پايت سرمـة چشم مـــلك       خم به تعظيمت شده پشت فـلك

ما ز جـام عشق تو مُل مي‌زنيــم    خار هستيم و دم از گل مـي‌زنيم

روز محشر هست ما را زمـــزمه      فــاطمه يا فــاطمه يا فــاطمه

 ابوالفضل سماوي


نوشته: در: سه شنبه ششم تیر 1385 |

 
السلام علیک یا باب الحوائج یا ابوالفضل العباس پيوند ثابت

بلبلم و زمزمه سر ميدهم

 

 از گل روي تو خبر مي دهم

لاله‌ام و بر دل من داغ تست

هديه‌ات از خون جگر مي‌دهم

عاشقم و كعبه كوي تو را

بوسه بديوار و به در مي‌دهم

شمعم و با هر نفس آتشين

 از تب عشق تو خبر مي‌دهم

اي تو اميد دل من يا حسين

خاك رهت جاي به سر مي‌دهم

با نظري گر بنوازي مرا

جان بتو پاداش نظر مي‌دهم

گر ببريدند يكي دست من

در ره تو دست دگر مي‌دهم

عاشق حقم من و در راه دوست

دست و دل و ديده و سر مي‌دهم

نيست عجب گر زدلم خون چكد

باغ گلم، لاله تر مي‌دهم

من خجلم، گر كه نياوردم آب

از مژه‌ات سيل گهر مي‌دهم

بسكه شوم داغ ز ياد لبت

گرمي خجلت به شرر مي‌دهم

چونكه ترا بنده‌ام، از فرط جاه

خط غلامي به قدر مي‌دهم

من ز وفاداري و ايثار جان

درس فتوت به بشر مي‌دهم

طوطي طبع ( شفق) خسته را

از دم جانبخش، شكر مي‌دهم


نوشته: در: سه شنبه ششم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت
دیگر نخواهم صورتم شوهر ببیند!


ترسم که بر رخسارم این زیور ببیند


یا رب! مبادا آنکه طفل بی پناهی

 
در کوچه سیلی خوردن مادر ببیند!
×××××××××××××××××××
مشکلی دارم ای بقیع عزیز!


ای تو ما را شفیع رستاخیز


یاد داری شبی چو قیر سیاه

 
نه چراغی، نه پرتوی از ماه


علی آورد با دو دیده تر


بدن پاک دخت پیغمبر


دیدی آیا در آنشب تاریک

 
بازو و پهلوی وی از نزدیک؟!


راستی پهلویش شکسته نبود؟!


بازوی او ، سیاه و خسته نبود؟!


دستهایش هنوز آبله داشت؟!


زیر لبها هنوز هم گله داشت؟!


نوشته: در: دوشنبه پنجم تیر 1385 |

 
یا ابن الحسن کجایی میمیرم از جدایی پيوند ثابت
یا فارس الحجاز ادرکنی , یا ابا صالح المهدی ادرکنی , یا ابا القاسم ادرکنی ادرکنی ولا تدعنی فانی عاجز ذلیل .
*** ای اسب سوار حجاز مرا دریاب , ای ابا صالح المهدی مرا دریاب ای ابالقاسم مرا دریاب مرا دریاب و مرا رها نکن که همانا من درمانده ای خوار هستم .
روایت شده :
هرکه را شدت و مصیبتی برسد هفتاد بار بگوید :
یا الله یا محمد یا فاطمه یا صاحب الزمان , ادرکنی و لا تهلکنی
براش دعا کنید  به خدا خیلی غریبه.


نوشته: در: دوشنبه پنجم تیر 1385 |

 
السلام عليک ايتها المظلومه المغصوبه.السلام عليک ايتها المضطهده المقهوره پيوند ثابت

 

 

بیا تا کی نهادی سر به صحرا یا ابا صالح

به تاب ای آفتاب عالم آرا یا ابا صالح

صدای ناله ی مولا ز چاه کوفه می آید

علی تنهاست ای تنهای تنها یا اباصالح

چرا مخفی است قبر فاطمه در شهر پیغمبر

بیا و پرده از این راز بگشا یا اباصالح

بتاب ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

 

اي افتاب برج دين يابن الشموس الطالعه
باز ا و كن تعليم دين يابن العلوم الكامله
عالم شده ظلمتكده يابن الصدور البارهه
اياشود پيدا شوي يابن الاعلام اللائهه
گم گشته كوي توام يابن السبيل الواضحه

ياحيدر زمان

اگه زمان امام علي (ع) تو کوفه بودي چکارمي کردي؟
اين سوالو شايد خيلي وقتا ازخودمون پرسيديم يا اينکه آرزو کرديم کاش اون موقع بوديم تا حدااقل يه بارهم که شده جمالشونو ببينيم يا باري ازدوششون برداريم.
کاش اون زمون بودم وتوي يکي ازجنگها دررکاب حضرت شمشير مي زدم.
کاش دورکعت نماز به امامت مولا علي مي خوندم.
کاش يه بار هم آقا دستي به سرم ميکشيد.
کاش بودم و يه بار مولا را تو کوچه ميديدم وسلام ميکردم.
کاش ....
 
اگه کمي به خودمون بيائيم وخوب فکرکنيم الان درزمان حيات امام علي هستيم
 درزمانه اي هستيم که مولا مارو ميبينه
درسته که ما ايشونو نميبينيم ولي ازهمه اوضاع واحوال ما آگاهه
هرگناه ما تيري برقلبشونه
هرکارخوب ما دلشونو شاد ميکنه
سلام مارو ميشنوه وامکان نداره جواب نده
سلام برفرزند علي وفاطمه

 

 

فاطمه سلام الله علیها از منظر علمای اهل سنت:

 

ابو نعیم اصفهانی: از جمله پرهیزکارترین برگزیدگان و برگزدیده ترین پرهیزکاران فاطمه سلام الله علیها سید بتول، پاره تن و شبیه رسول است .

ابن اثیر: فاطمه سلام الله علیها  به ام ابیها ملقب شده و محبوبترین افراد نزد رسول خدا بود.

دکتر بنت الشاطی: فاطمه سلام الله علیها محبوبترین دختران پیامبر و شبیه ترین افراد نسبت به او در خلقت و اخلاق بود.

دکتر علی ابراهیم حسن: زندگی فاطمه سلام الله علیها صفحات نادری از تاریخ اسلام است که در ان جلوه های عظمت ملموس است ... فاطمه سلام الله علیها در اسام اثر بزرگی داشت. دولت فاطمیون از نام او تشکیل شد و دانشگاه الازهر نیز از نام او مشتق شده است.

ابن ابی الحدید: رسول اکرم، فاطمه سلام الله علیها بر بسیار اکرام می کرد. پیامبر در محضر خاص و عام بارها و باها، نهن یک بار و چند بار در موراد مختلف می فرمود: فاطمه سید و سرور زنان جهان است. او همانند مریم دختر عمران است.

عایشه:هرگاه پیامبر ار مسافرت باز می گشت زیر گلوی صدیقه طاهره سلام الله علیها را می بوسید و می فرمود: از وی بوی بهشت را استشمام می کنم.

کسی در سخن گقتن به رسول خدا شبیه تر از فاطمه زهزا سلام الله علیها پیدا نکردم و هرگاه فاطمه سلام الله علیها  به نزد پیامبر می امد رسول گرامی به وی خوش آمد می گفت و دستش را می بوسید و او را در جای خود می نشاند.


نوشته: در: دوشنبه پنجم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

نفسی علی زفراتها محبوسه    یا لیتها خرجت مع  الزفرات

 

جانم با آه هایش حبس گشته  کاش همراه آن آه ها به درآید

 

لا خير بعدک فی الحیاة و إنما     أبکی مخافه أن لا تطول حیاتی

 

بعد از تو خیری در زندگی نیست   و من از این می گریم که نکند زندگانیم به طول انجامد

 

أری علل الدنیا عليّ کثیرة    و صاحبها حتی الممات علیلُ

 

می بینم که ناراحتی های دنیا بر من فراوان است   و دارنده این ناراحتی ها تا بهنگام مرگ مریض خواهد بود

 

ذکرت‌ أبا ودّی ، فبتّ کأننی     بردّ الهموم الماضيات وکيلُ  

 

یاد  همه مهربانیم  که می افتم شب را بگونه ای به صبح می رسانم که گوئی متصدی بازگرداندن تمام غم های گذشته ام شده ام

 

لکل اجتماع من خلیلین فرقة   و کلّ الذی دون الفراق قلیلُ

 

سرانجام هر دو دوست جدائی است  و تحمل هر چه غیر  جدائی است آسان است .


نوشته: در: دوشنبه پنجم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

فریاد من از فراق یارست

و افغان من از غم نگارست

بی‌روی چو ماه آن نگارین

رخسارة من به خون نگارست

درد دل من ز حد گذشته است

جانم زفراق بی قرارست

کس را ز غم من آگهی است

آوخ که جهان نه پایدار است

از دست زمانه در عذابم

زان جان و دلم همی فکارست


نوشته: در: دوشنبه پنجم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت
سلام بر همه دوستان

ایام ایام فاطمیه و هر کجا میری ذکر مصیبت بی بی فاطمه است همه جا حرف از میخ در و پهلوی شکسته و در نیم سوخته سقیفه بنی ساعده غصب فدک و غسل دادن شبانه بی بی و گریه کردن علی است. به خدا روزها و شب های مهمی را داریم در پیش رو میگذاریم انشاالله بتوانیم از این روزها و شبها کمال استفاده را ببریم.

التماس دعا  محمدرضا دهقانی محمودآبادی


نوشته: در: شنبه سوم تیر 1385 |

 
یا لیتنا کنا معک، پيوند ثابت

اگرچه بال و پرم سوخت لانه ام این جاست

 

کبوتر حرمم آشیانه ام اینجاست

 

به سوز باغ خزان خورده ی حسین سوگند

 

هوای کوچ ندارم که لانه ام اینجاست

 

من از خیام محرم پناه می جویم

 

کجا روم ز حسینیه خانه ام اینجاست

 

میان گلشن آتش خلیل ها دیدم

 

رفیق شعله ی عشقم زبانه ام اینجاست

 

به عشق کرب و بلا ناگهان بدن ها سوخت

 

دگر نشانه چه جویم نشانه ام اینجاست

 

صدای جیغ "علیکن بالفرار" آمد

 

تداعی تپش تازیانه ام اینجاست

 

نگارخانه ی نیلی است صحن مسجد ارک

 

قسم به روی سه ساله بهانه ام اینجاست

 

مرا به صحن مصلی به خاک بسپارید

 

نمازخانه ی عشق یگانه ام اینجاست

 

میان مسجد و محراب چون قدمگاه است

 

که جای پای امام زمانه ام اینجاست


نوشته: در: شنبه سوم تیر 1385 |

 
یا حسین دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه پيوند ثابت

نديده عاشقت شدم نمی دونم چی می شه

می خوام يه بار ببينمت بهم می گی نمی شه

نديدمت اين غصه کم نيست آقا

دوست دارم دست خودم نيست آقا

غمگين تر از آه، بی کس تر از باد

دور از تو دارم، هر لحظه فرياد

شب تا سحر پشت در ميخونه تم به مولا

حرف حساب يک کلمه ديوونه تم به مولا

ديوونگی انگار بدم نيست آقا

دوست دارم دست خودم نيست آقا

زيبا تر از گل،‌ خوشبو تر از ياس

چشمات به چشم زيبای عباس

به کوچه باغ قلبم چرا يه شب نمی آی

خودت منو صدا زدی حالا می گی نمی خوای

نگو دلم برات حرم نيست آقا

دوست دارم دست خودم نيست آقا

ای حسن يوسف ای پير موسی

تنها ترين تنهای صحرا

بذار که نوکرت بشم که نوکراتو عشقه

تمام آرزوم اينه، کرب و بلات رو عشقه

سايه سر غير علم نيست آقا

دوست دارم دست خودم نيست آقا

 

 

صد مرده زنده می شود از ذکر يا حسين

ارباب ما معلم عيسی بن مريم است

عيسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت

قنداقه ی حسين شرف عرش اعظم است

 

 

دينم دينم زينب و حسينه

قبله م قبله م بين الحرمينه

 بعضي روزا فكر مي كنم بار گناهم

كاري كرده با من كه پيش تو رو سياهم

از خجالت بسته نگاهم

درونم مي سوزه از سوزش آهم

ياد گرفتاريم مي افتم

ياد اون لحظه اي كه مي برنم

به ياد غسل و كفنم

ياد فشار قبرم و فرياد زدنم

ياد عذاب و بدنم

ياد اون لحظه اي كه دو تا ملك سوال كنن

ياد ساكت شدنم

ياد اون شلاقايي كه مي زنن روي تنم

كه بگو خدات كيه قبلت كجاست

چيه كتابت و اسم پيمبرتو بگو

كمكم كن كه نمونه جوابم توي گلو

تو سوال اولي بگم علي

ديگه هر چي كه بگن بگم حسين

من قبلتك ؟ حسين

من دينك ؟ حسين

من امامك ؟ حسين

من كتابك ؟ حسين

دينم حسين

قلبم حسين

عشقم حسين

روحم حسين

نوحم حسين

خونم حسين

اول حسين

آخر حسين

قبله حسين

كعبه حسين

مكه حسين

زمزم حسين

صفا حسين

دوا حسين

دينم دينم زينب و حسينه

قبله م قبله م بين الحرمينه

 

سينه زن تو وقتي كه مي خواد بميره

دم آخر دم مي گيره

اگه بگن حالت چطوره

مي گه دلم چشم براه مقدم حضرت اميره

آخه شنيدم موقع مردن تو مياي پا مي زاري روي سرم

خودت نگفتي كه ميام با پدرم ؟

همراه جد اطهرم

با حسنم برادرم

منتظرم باش كه ميام با مادرم

اگه اومدي بالاسرم

يه بار بگو به مادرت اين بيچاره نوكرته

بگو به بابات اين غلام قنبرته

بگو به امام مجتبي اين ديوونه

گريه كن مادرمه و مست تو و خواهرمه

به مادرت بگو كه اين بنده اگر ناسپاسه

ولي دلداده عطر گل ياسه

تو عاشقي هر چي مي دونه معلم عشقش

عباسه عباسه

دينم دينم ولاي عباسه

قبله م قبله م برگ گل ياسه

دينم دينم زينب و حسينه

قبله م قبله م بين الحرمينه

روي زمين يه شهر رويايي مي بينم

نگو دريايي مي بينم

چشامو مي بندم و توي دلم

يه كربلايي مي بينم

وقتي كه از دور مي رسي دو تا نور تا آسمون

تلالو اش تا كهكشون

ديگه از كعبه نپرس نام و نشون

اگه ديدي پات ميلرزه

تا حرم روي زمين بدنت رو بكشون

دعا كن تا ميرسي به قادريه

بشيني رو پله هاي زينبيه

تو همون جا با لطف ارباب نفس آخر بكشي

با اون نفس نعره حيدر بكشي

علي علي علي علي .........


نوشته: در: شنبه سوم تیر 1385 |

 
اینم یه نوحه خیلی با حال حتما صوتیش را تهیه کنید یا از سایتها دانلود کنید از حاج محمود پيوند ثابت

چشمات که بسته می شه می لرزه تن زینب

مادر ببین کنارت پرپر زدن زینب

دیشب که ناله ت قرار دل بی تابم برد

از بس که گریه کردم، به غمت خوابم برد

خواب می دیدم شفا گرفتی، حاجتتو از خدا گرفتی

دیدم خدا رو با قلب شکسته خوندی

نماز صبحتو بازم نشسته خوندی

نون امروز گرفته بوی دستای تو

می خوام امشب موقع خوابم، سرمو بذارم رو دستای تو

دیدم امروز خونه رو گل خونه کردی

لباس داداشم رو عوض کردی، موهامو شونه کردی

دیدم امروز خنده به لب هات اومده

برای نوازش گری دخترکت، رمقی به دست هات اومده

نوری به چشمات اومده

تو خوابم باغ بزرگی می دیدم

صدای مهربونت رو توی باغ می شنیدم

داداشم محسنو دیدم روی سینه ت خوابیده

چشمامو باز کردم دیدم که رنگت پریده

اگه تو بری کی موهامو شونه کنه

وای اگه داداشم نیمه شب بونه کنه

چی شده که دنیا پیش چشمای بابام تیره می شه

می شینه کنار و به یک گوشه نگاش خیره می شه

چرا بابام آروم نداره، قرار دل ما رو بی قراره

چرا چشماش ابر بهاره

آسمون ابری چشماش بارون می باره

گوشه ی حیاظ مشغول راز و نیازه

می گه حسنم بابام داره تابوت می سازه

چی شده که از چشم حسن اشک های گلگون می ریزه

هنوز از کنج لب مادر بمیرم خون می ریزه

 


نوشته: در: شنبه سوم تیر 1385 |

 
روضه فاطمه پيوند ثابت

همچین که بی بی روخاک کرد وسنگای لَحَد را چید علی بادستای لرزونش آروم آروم خاک ریخت کنار و کنار رفت. حسن اومد، حسین اومد، کلثوم اومدهرکدوم یه مشت خاک ریختن روقبر حالا نوبت زینبه. دیدن اومد جلو همه یه دستی خاک برداشتن اما زینب دودستی خاک برداشت وبه جای اینکه بریزه روخاک ریخت روسرش. . . به رسم همیشه برای تلقین خواستن بندای کفن رو باز کنن ، صورت وروبه قبله بذارن، هرکاری کرد امام حسن جلوی باباروبگیره نذاره بندکفنو باز کنه نشد: بذار من وا میکنم.

همچین که بندای کفنو باز کرد: چرا به من نگفتی؟!؟ . هرچی بچه ها دوست داشتن بلند گریه کنن نشد هی آستینا رو جویدن.....

حالا تو به جا زینب داد بزن .

حالا تو به جا حسین گریه کن.

وقتی تموم شدوخاکها روریخت علی دودست خود به هم زدوگفت: تموم هستیم رفت .

همیشه میگم کربلا نرفته ها هرچی بی بی کَرَم کرد به من سگ روسیاش داد مال اونا که نرفتن هنوز شیش گوشه رو ببینن. آی کف العباسیا. آی اونا که نرفتین تل زینبیه رو ببینین. فقط چندخط ها. چندخط دیگه میگم بعد منو بسمه.

همین که بدن زهرا رو تو خاک گذاشت دوتا دست مثل دستای رسول خدا پیدا شد علی گفت : علی شرمندته. یه نصفه شب هم کنج خرابه زینب گفت: حسین خواهر شرمندته هرکاری کردم رقیه ات دق مرگ نشه نشد.

 


نوشته: در: شنبه سوم تیر 1385 |

 
پيوند ثابت

 

مگو به بردن تابوت گلي كسي پا نيست**بگو غريب تر از باغبان در اينجا نيست

مگو كه هفت نفر كرده اند تشييع اش**ز ازدحام ملائك در اين زمين جا نيست

چه كرده اند به زهرا كه زير تابوتش**به شك صحابه فتادند جسم آيا نيست

بگو به مادر عصمت بخواب آسوده**كه حجم پيكر تو روي دست پيدا نيست

تمام غصه ام از وقت دفن زهرا بود**ندا رسيد مخور غم علي كه تنها نيست

ببين به دست كسي ميدهد جنازه گل را**كسي كه دست شريفش شبيه بر ما نيست

ترك به آينه قلب شيعه افتاده**كه قبر باطن آيينه ها هويدا نيست

ببين جواب سوال مرا تو ميداني**كه هست فاطمه امشب ميان ما يا نيست


نوشته: در: شنبه سوم تیر 1385 |

 
یا فاطمه پيوند ثابت

 

 

اشكم ولي ز چشم مدينه چكيده ام         ياسم كه جاي باغ به در آرميده ام

چون ابر پشت پاي علي اشك ريخته ام       چون آه در هواي علي پر كشيده ام

اي شبه مرد هاي مدينه چه ميكنيد         من ذوالفقار خسته ولي آب ديده ام

گفتي صلاح نيست كه نفرينشان كني    دست از دعا كشيدم و عزلت گزيده ام

همچون نسيم در زده ام خانه هايشان    هر شب به كوچه هاي مدينه وزيده ام

در جلوه ام دوباره مكرر نمي شوم       چون فرصتي گذشته ام و سر رسيده ام

نفسي فدا لنفسك يا مرتضي علي      هر چه بلاي توست به جانم خريده ام


نوشته: در: شنبه سوم تیر 1385 |

 
آرشيو مطالب پيشين:
 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

درباره ما


    محمد رضا دهقانی محمودآبادی
    متولد 1361
    یزد
    5241346-0351

لينك دوستان

< Html />

    //e Ashoora.ir|Faraj Begins

    آمار سایت


    design : imjava

توضيحات

No Image No Image