تبليغاتX
نوحه و مصائب اهل بیت (ع)


نوحه و مصائب اهل بیت (ع)
نمی شود باورم داغ جدایی
 

   
گریه کردم عقده از دل وا شود اما نشد

 

در مدینه گشتم و گم گشته ام پیدا نشد

 

جستجو کردم بسی در بین مظلومان ولی

 

 از علی و فاطمه مظلوم تر پیدا نشد


لینک ثابت | نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385   ساعت 2:7   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
خدايا بوي دود مي آيد ! شعله هاي آتش را ميبينم كه بر در خانه گرفته و نيمي از آنرا سوزانده و همچنان بالا ميرود . خدا كند اهل خانه بيرون رفته باشند . خدا كند كسي پشت در نباشد . خدا كند زود از شعله آتش با خبر شوند و بچه ها را نجات دهند .
اي كاش ميتوانستم فرياد بزنم و اهل خانه را صدا بزنم تا پناهي گيرند .
اي آتش ! اينك با تو هستم ، اينان به خدا و پيامبر معتقد نيستند تا حرمت عزيزان وحي را پاس دارند . تو مسوزان عزيزان اين خانه را اينان داغديده اند . تازه عزيز خود ( پيامبر (صلي الله عليه وآله) را از دست داده اند ، بگذار با غم خود بسوزند تو بر سوز آنان ميفزا.
اهل خانه در محاصره اند ، هجوم مردم ، هجوم آتش ، هجوم دود ، هجوم فرياد .
بچه ها وحشت ميكنند ، اينقدر زبانه مكش ، مادر و فرزند ( كه در پشت در هستند ) مواظب باش ، از عرش اين خانه را مينگرند ! اينجا جاي آتش نيست !

لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385   ساعت 23:26   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  یا فاطمه از تو دل بریدن سخت است  
باغبانم من وپامال شده گلشن من


رفته برباد خزان نرگس من سوسن من


قهرمانم من ودر راه دفاع از اسلام


خانه ام سنگر من چادر من جوشن من


كاش بودند محبان من ومي ديدند


كه سپر بود در اين حادثه جان وتن من


تا جدائي فكند پيش من ومولايم

 
گرد من دائره زد از همه سو دشمن من


هر كه با هرچه به كف داشت به جانم مي زد


كه زره ماندم وشد تاب وتوان از تن من


لحظه اي گشت جهان در نظرم چون شب تار

 
زخم بازوي من استي سند روشن من


گاه مي بست نظر گاه نظر كرد علي


تا كه كمتر نگرد او به كتك خوردن من


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385   ساعت 23:24   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

در واپسين روزهاي زندگي، اسماء دختر عميس را که از مهاجران حبشه و از نزديکان وي بود طلبيد. چنانکه نوشتيم اسماء نخست زن جعفربن ابي طالب بود، چون جعفر در نبرد مؤته شهيد شد به ابوبکر بن ابي قحافه شوهر کرد. دختر پيغمبر به اسماء فرمود:

- من خوش نمي دارم بر جسد زن جامه اي بيفکند و اندام او از زير جامه نمايان باشد.

اسماء گفت:

- من درحبشه چيزي ديدم، اکنون صورت آن را به شما نشان مي دهم. سپس چند شاخه تر خواست. شاخه ها را خم کرد. پارچه اي به روي آن کشيد. دختر پيغمبر گفت:

- چه چيز خوبي است. نعش زن را از نعش مرد مشخص مي سازد. چون من مُردم تو مرا بشوي! و نگذار کسي نزد جنازه من بيايد.

در آخرين روز زندگاني آبي خواست. بدن خود را نيکو شست و شو داد و جامه هاي نو پوشيد و به غرفه خود رفت. خادمه خويش را گفت تا بستر او را در وسط غرفه بگستراند. سپس روي به قبله دراز کشيد، دست ها را بر گونه ها نهاد و گفت: من همين ساعت خواهم مُرد.

به نقل علماي شيعه، شوهرش علي (ع) او را شست و شو داد. ابن سعد نيز همين روايت را اختيار کرده است. ليکن چنانکه نوشتم ابن عبدالبر گويد دختر پيغمبر اسماء را گفت تا متصدي شست و شوي او باشد. و گويا اسماء در شست و شوي فاطمه (ع) با علي عليه السلام همکاري داشته است.

ابن عبدالبر نوشته است چون دختر پيغمبر زندگاني را بدرود گفت، عايشه خواست به حجره او برود اسماء طبق وصيت او را راه نداد. عايشه شکايت به پدر برد که:

- اين زن خثعميه ميان من و دختر پيغمبر در آمده است و نمي گذارد من نزد او بروم. به علاوه براي او حجله اي چون حجله عروسان ساخته است. ابوبکر به در حجره دختر پيغمبر آمد و گفت:

- اسماء چرا نمي گذاري زنان پيغمبر نزد دختر او بروند؟ چرا براي دختر پيغمبر حجله ساخته اي ؟

اسماء گفت:

- زهرا به من وصيت کرده است کسي بر او داخل نشود- چيزي را که براي او ساخته ام، وقتي زنده بود به او نشان دادم و به من دستور داد مانند آن را برايش بسازم.

ابوبکر گفت:

- حال که چنين است هر چه به تو گفته چنان کن.

ابن عبدالبر نوشته است نخستين کس از زنان که در اسلام براي او بدين سان تابوت ساختند فاطمه(ع) دختر پيغمبر(ص) بود. سپس مانند آن را براي زينب بنت جحش (زن پيغمبر) آماده کردند.


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385   ساعت 23:21   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
سلام بر همه دوستان عزیز

سر ابد و بقای سرمد زهراست        در گلشن دین گل محمد زهراست

احمد که دم از من از حسینم می زد    دیگر چه عجب که ام احمد زهراست


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385   ساعت 10:2   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

چنين گفت آدم عليه السلام

كه شد باغ رضوان مقيمش مقام

كه با روى صافى و با راى صاف

ز هر جانبى مى‏نمودم طواف

يكى خانه در چشمم آمد ز دور

برونش منور ز خوبى و نور

ز تابش گرفته رخ مه نقاب

ز نورش منور رخ آفتاب

كسى خواستم تا بپرسم بسى

بسى بنگريدم نديدم كسى

سوى آسمان كردم آنگه نگاه

كه اى آفريننده مهر و ماه

ضمير صفى از تو دارد صفا

صفا بخشم از صفوت مصطفى!

دلم صافى از صفوت ماه كن

ز اسرار اين خانه آگاه كن

ز بالا صدائى رسيدم بگوش

كه يا اى صفى آنچه بتوان بگوش!

دعايى ز دانش بياموزمت

چراغى ز صفوت برافروزمت

بگو اى صفى با صفاى تمام

به حق محمد عليه السلام

به حق على صاحب ذوالفقار

سپهدار دين شاه دُلدل سوار

به حق حسين و به حق حسن

كه هستند شايسته ذوالمنن

به خاتون صحراى روز قيام

سلام عليهم ،عليهم سلام

كز اسرار اين نكته دلگشاى

صفى ر از صفوت صفايى نماى

صفى چون بكرد اين دعا از صفا

درودى فرستاد بر مصطفى

در خانه هم در زمان باز شد

صفى از صفايش سر انداز شد

يكى تخت در چشمش آمد ز دور

سرا پاى آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دخترى

چو خورشيد تابان بلند اخترى

يكى تاج بر سر منور ز نور

ز انوار او حوريان را سرور

يكى طوق ديگر به گردن درش

بخوبى چنان چون بود در خورش

دو گوهر به گوش اندر آويخته

ز هر گوهرى نورى انگيخته

صفى گفت ‏يا رب نمى‏دانمش

عنايت ‏به خطى كه بر خوانمش

خطاب آمد او را كه از وى سؤال

بكن تا بدانى تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پيغمبرم

به اين فر فرخندگى در خورم

همان تاج بر فرق من باب من

دو دانه جواهر حسين و حسن

همان طوق در گردن من على است

ولى خدا و خدايش ولى است

چنين گفت آدم كه اى كردگار

درين بارگه بنده راهست‏ بار

مرا هيچ از اينها نصيبى دهند

ازين خستگي ها طبيبى دهند

خطابى بگوش آمدش كاى صفى

دلت در وفاهاى عالم وفى‏

كه اينها به پاكى چو ظاهر شوند

به عالم به پشت تو ظاهر شوند

صفى گفت ‏با حرمت اين احترام

مرا تا قيام قيامت تمام

ابن‌عباس در خبر مفصلي از پيغمبر صلي الله عليه و آله نقل کرده که در ساق عرش نوري ديدم که فروزنده بود مانند حوريان بهشتي. پرسيدم کيست؟ گفتند: اين دختر،«انسيه حوراء» است و او از ميوه‌هاي بهشتي تکوّن يافته است. حوريه‌اي است به صورت انسيه و انسيه‌اي است به معني حوريه و چون درِ بهشت را گشودند، بوي حضرت فاطمه عليهاالسلام را استشمام کردم


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385   ساعت 15:0   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  خاتون دو عالم دختر نبی خاتم اشفعی لنا یا زهرا  
 

 نفسي علی زفراتها محبوســـة             یا لیتها خرجت مع الزفراتِ

   لا خیر بعدکِ في الحیاةِ و إنّما             أبکي مخافة أن تطول حیاتي

جان من همراه آه های من در سینه ام مسجون و زندانی گشته اند، و ای کاش جانم همراهِ آه ها بیرون می آمد، زیرا که بعد از تو در این دنیا خیری نیست، و همانا گریه ام از ترس آن است که پس از تو عمری طولانی داشته باشم!!!!!

این ها کلماتی است که امیر المؤمنین علیه السلام بر سر مزار ریحانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمۀ زهرا سلام الله علیها سرود..


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385   ساعت 8:46   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  ماجراي سَقيفه بنى ساعده  

جايگاه وايوانى مسقّف در مدينه كه مربوط به قبيله بنى

ساعده بوده و مردمان در مشاوراتشان در آن گرد مى آمدند. اين جايگاه به لحاظ حادثه اى كه در آن رخ داده ، در تاريخ اسلام معروف است وداستان به طور خلاصه از اين قرار بوده :

پيغمبر اسلام در مرض موت خود اسامة بن زيد را فرمان داد كه هر چه سريعتر در رأس لشكرى انبوه از مهاجرين وانصار ، به سوى موته فلسطين به جنگ روميان بشتابد، وافرادى را مانند ابوبكر وعمر به همراهى اسامه نام برد وبسيار در بسيج اين لشكر تأكيد نمود ، وحتّى اسامه گفت : «شما اكنون بيماريد و ما دل ندهيم شما را بدين حال رها سازيم» . حضرت فرمود : «خير ، امر جهاد را نتوان به هيچ عذرى بر زمين نهاد» . كسانى در امر فرماندهى اسامه اعتراض نمودند وحضرت با كمال جدّيّت ، صلاحيّت وى را مورد تاييد قرار داد . بالاخره اسامه طبق دستور از مدينه خارج شد وبه يك فرسنگى مدينه ، لشكرگاه ساخت و منادى پيغمبر ، مدام در شهر ندا مى داد كه : «مبادا كسى از لشكر اسامه تخلّف كند و بجا ماند» . ابوبكر وعمر و ابوعبيده جرّاح نيز از جمله كسانى بودند كه شتابان خود را به لشكر رساندند . رفته رفته بيمارى پيغمبر شدّت يافت وكسانى كه در مدينه بودند ، به عيادت حضرت مى رفتند وچون از نزد پيغمبر برمى خاستند ، سرى به سعد بن عباده كه آن روز بيمار بود ، مى زدند . و بالجمله دو روز پس از حركت اسامه ، چاشتگاه دوشنبه بود كه پيغمبر دار فانى را وداع گفت وشهر مدينه يك پارچه شيون شد و لشكر به مدينه بازگشت . ابوبكر كه بر شترى سوار بود ، يك راست به در مسجدالرّسول آمد و صدا زد : «اى مردم شما را چه شده كه در هم مى جوشيد ؟! اگر محمّد مرده ، خداى محمّد كه نمرده» . واين آيه تلاوت نمود : (وما محمَّد الاّ رسول قد خلت من قبله الرُّسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ...)در اين حال جماعت انصار به سراغ سعد بن عباده رفته ، وى را به سقيفه بنى ساعده آوردند ، و چون عمر شنيد ابوبكر را خبر داد و هر دو به اتّفاق ابوعبيده جراح به سوى سقيفه شتافتند ، خلق انبوهى را در آنجا گرد آمده يافتند كه سعد در ميان آنها به بستر بيمارى خفته بود ، نزاع در گرفت و ابوبكر ضمن سخنرانى مفصّلى گفت : «اى مردم ! من چنين صلاح مى دانم كه شما با يكى از اين دو (عمر يا ابوعبيده) بيعت كنيد كه اين دو از هر جهت به اين امر شايسته اند». ولى عمر و ابوعبيده هر دو گفتند : «ما هرگز بر تو كه سابقه بيشترى در اسلام دارى ويار غار پيغمبر نيز بوده اى پيشى نگيريم وتو به اين امر اولويّت دارى» . انصار گفتند : «ما بيم آن داريم كه يك تن اجنبى كه نه از ما باشد ونه از شما اين سمت را اشغال كند . لذا بهتر آن مى دانيم كه اميري از ما باشد و اميري از شما مهاجرين » ابوبکر چون چنين شنيد بپاخاست و نخست فصلي مهاجران را ستود و سپس به مدح انصار پرداخت و گفت: «شما گروه انصار، امتياز و فضيلتتان و حقي که بر اسلام و مسلمين داريد قابل انکار نيست زيرا شما بوديد که خداوند، شما را انصار دين و ياران پيغمبر خود خواند و شهرتان را محل هجرت پيغمبر خويش کرد و بعد از مهاجرين پيشين کسي به رتبه و منزلت شما نرسد لذا شايسته چنين باشد که آنها (مهاجرين) امير بودند و شما وزير». حباب بن منذر انصاري بپاخاست و خطاب به انصار ضمن بياناتي مهيج و احساس برانگيز گفت: «مبادا اين پيشنهاد ابوبکر را بپذيريد و به کمتر از اين که اميري از ما و اميري از آنها باشد رضا دهيد». در اين حال عمر برخاست و گفت: «ابدا چنين نخواهد شد که دو شمشير در يک غلاف جاي گيرد، چگونه عرب بدين تن دهد که پيغمبرش از تباري بود و خليفه پيغمبرش از تبار ديگر، ما عشيره و تبار پيغمبريم و به اين دليل ما در امر جانشيني او اولويت داريم و جز آشوب طلبان کسي با ما در اين مسئله مخالفت نکند » باز هم حباب بپاخاست و گفت: «اي انصار! دست نگه داريد و سخنان اين نادان و يارانش گوش مدهيد و اگر خواسته ما را نپذيرفتند آنها را از شهر و ديار خويش برانيم. اکنون وقت آن رسيده که شمشيرها از غلاف برون کشيم و اگر يکي از شما سخن مرا رد کند با اين شمشير کارش را بسازم». عمر گفت: «نظر به اينکه ميان من و حباب در حال حيات پيغمبر اختلافي بوده و ازآن زمان عهد کرده ام که با وي سخن نگويم لذا تو اي ابوعبيده پاسخش را بده».

پس ابوعبيده به سخن آمد و فصلى انصار را ستود ، در اين بين بشير بن سعد كه يكى از رؤساى انصار بود ، ديد انصار مصمّمند به سعد بن عباده راى دهند حسد بر او غالب گشت و بر اين شد كه دست از يارى انصار برداشته جانب مهاجرين گيرد لذا به بياناتى رسا مردم را به ترجيح مهاجران ترغيب نمود . و آن بخش از انصار كه وى را از خود مي ديدند سخنان او را پذيرا شدند . ابوبكر چون زمينه را مساعد ديد گفت : «اى مردم ! اين عمر و اين ابوعبيده هر دو از بزرگان قريشند به هر يك از آن دو كه بيعت كنيد شايسته باشد» . عمر و ابوعبيده گفتند : «ما هرگز بر تو پيشى نگيريم ، دستت را بده كه با تو بيعت كنيم» . بشير بن سعد كه خود رئيس قبيله اوس بود گفت : «من نيز سومين شما باشم» . قبيله اوس كه ناظر صحنه بودند همه به تبع رئيس خويش به سوى ابوبكر آمده وبه بيعت با وى پرداختند ، وآنچنان ازدحام شد كه نزديك بود سعد زير پاها له شود و او فرياد ميزد : «مرا كشتيد» ! وعمر ميگفت : «بكشيدش . خدا او را بكشد» . قيس ـ پسر سعد ـ چون اين سخن از عمر شنيد برجست و ريش عمر بگرفت وگفت : «اى پسر صهاك (نام جدّه حبشيّه عمر) كه در جنگ فرار ميكنى ودر جاى امن شيرى ! اگر موئى از سعد كم شود سرت را ميشكنم» . ابوبكر گفت : «اى عمر آرام باش كه مدارا بهتر است» . و بالاخره سعد بيمار را بى آنكه بيعت كند خزرجيان به خانه بردند .

و چون ماجراى سقيفه به پايان رسيد و هر كس به خانه خويش بازگشت ابوبكر كس به نزد سعد فرستاد كه : «مردم همه بيعت نمودند تو نيز بيا و بيعت كن» . وى امتناع نمود و ابوبكر پيوسته اصرار مي ورزيد. بشير بن سعد گفت : او را رها كنيد كه وى بر سر لجاجت افتاده بيعت نخواهد كرد ، تا كشته شود و كشته نشود تا هر دو قبيله اوس وخزرج را به كشتن دهد و آسوده باشيد كه بيعت نكردن او هيچ ضرر وزيانى نخواهد داشت . سخن او را پذيرفتند و سعد بيعت ننمود تا دوران خلافت ابوبكر سپرى گشت و چون نوبت به عمر رسيد سعد از خشونت عمر بترسيد و از مدينه به شام رفت و در حوران شام سكنى گزيد و پس از چندى بمرد و سبب مرگش آن بود كه شب هنگام تيرى به سوى او رها گشت و به حياتش خاتمه داد و شايع شد كه جنّيان او را كشته اند .

واما على در آن اوان به تجهيز پيغمبر(ص) مشغول بود چه تا سه روز مردم مي آمدند و بر جسد حضرت نماز مى گزاردند. پس از دفن پيغمبر على در مسجد نشسته بود و جمعى هم در حضور او بودند كه عمر وارد شد و گفت : «چرا اينجا نشسته ايد و نمي رويد با ابوبكر بيعت كنيد كه همه انصار وغير انصار بيعت نمودند» ؟! افرادى كه در مسجد بودند همه رفتند ، على و جمعى از بنى هاشم كه با او بودند برخاسته به سوى خانه شدند ، عمر به اتفاق چند تن به خانه على رفت و فرياد زد که: «چه نشسته ايد چرا نميرويد بيعت كنيد» ؟! زبير دست به شمشير برد . عمر به همراهان گفت : «اين سگ را از من دفع كنيد» . سلمة بن سلامه شمشير از دست زبير بگرفت وعمر شمشير را به زمين زد تا شكست ، جماعت بنى هاشم كه در آنجا بودند همه بيرون شده رفتند و تك تك با ابوبكر بيعت نمودند ، تنها على ماند ، عمر گفت : «تو نيز بيعت كن.» على گفت : «به همان دليل كه شما جهت اولويت خويش بر انصار دليل آورديد كه ما خويشان پيغمبريم من بر شما اولايم وشما خود ميدانيد كه من چه در حيات پيغمبر وچه پس از درگذشت او از هر كسى به او نزديكتر بودم ، وميدانيد كه او مرا وصىّ خويش ساخت وهمواره در كارها با من مشورت ميكرد و رازدار خاص او من بودم ومن نخستين كس بودم كه به او ايمان آوردم وسوابق مرا در جنگ ها وفداكارى ها ونيز آگاهيم را به كتاب وسنت خبر داريد ودانش دينى وبصيرت وپيش بينيم در امور وزبان گويا ودل پر جرأتم را ميدانيد ، شما به كدام امتياز خويشتن را بر من مقدم ميدانيد ؟ اگر از خدا بيم داريد انصاف دهيد وگرنه بدانيد كه به من ستم كرده حق مسلّم مرا پايمال نموديد». عمر گفت : «آيا بهتر نيست از خويشانت تبعيت كنى ومانند آنها بيعت نمائى» ؟ على گفت: «اين را از خودشان بپرسيد» . آن دسته از بنى هاشم كه بيعت كرده بودند گفتند : «هرگز كار ما ملاك عمل على با آن سوابق وعلم ودين وحقى كه بر اسلام دارد نخواهد بود» . عمر گفت : «به هر حال تو خواه ناخواه بايد بيعت كنى» . على گفت : «اى عمر ! تو اكنون شيرى ميدوشى كه خود در آن سهمى دارى ومنتظرى روزگارى نوبت به خودت رسد ، بدان كه من از تو نترسم وبه تو وقعى ننهم وبيعت نكنم» . ابوبكر چون حالت خشم در على مشاهده نمود به جبران سخنان عمر از در پوزش در آمد وگفت : «اى اباالحسن ! ناراحت مباش . ما تو را اكراه نكنيم آزادى هر آنچه مصلحت دانى همان كن» .

ابوعبيده برخاست وگفت : «اى پسر عم ! ما منكر فضل تو وعلم وتقواى تو ونيز قرابتت به رسول الله نيستم ولى تو جوانى وابوبكر پيرى از پيران قوم تو ميباشد و او بهتر ميتواند اين بار گران را به دوش كشد . بعلاوه كار هر چه بود تمام شد واگر عمر تو وفا كند روزى نوبت به تو نيز ميرسد واين امر بدون هيچگونه اختلافى به تو واگذار ميگردد چه تو بى شك سزاوار خلافتى ، از اينها گذشته اين مردم كينه هايى از تو به دل دارند ، بيش از اين آتش فتنه ميفروز» . على گفت : «اى گروه مهاجر وانصار ! خدا را از ياد مبريد وزعامت وسرپرستى مسلمين را كه خاص محمّد وخاندان او ميباشد وشما خود به اين امر از هر كسى آگاه تريد از خانه پيغمبر برون مبريد در صورتى كه شما ميدانيد احاطه من به كتاب خدا ودانش من به علوم دين وبصيرتم در امر رعيت دارى وسرپرستى امور مسلمين از همه بيشتر وبهتر است ، شما سوابق نيكوى خود را به اين كار جديدتان تباه مسازيد» . در اين حال بشير بن سعد وگروهى از انصار گفتند : «اى ابوالحسن ! اگر اين سخن را پيش از آنكه با ابوبكر بيعت كنيم از تو شنيده بوديم بى شك از تو مى پذيرفتيم وحتى دو نفر هم در باره تو اختلاف نمى نمودند» .

تا اينجاى مطلب را هم ابن قتيبه در الامامة والسياسة وهم ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل كرده اند.

على گفت : «اى مردم ! آيا شايسته بود كه من جنازه پيغمبر (ص) را غسل نداده ودفن نكرده رها سازم وبر سر جانشينى ومقام رياست او نزاع كنم ؟! من فكر نمى كردم شما به اين كار مبادرت ورزيده ، به خود اجازه دهيد با ما اهلبيت پيغمبر در اين حق مسلّممان نزاع كنيد».

تا اينجا را ابن قتيبه نقل كرده وادامه ميدهد كه على از آنجا بيرون شد وشب هنگام فاطمه را بر مركبى سوار كرد و او را به مجالس انصار برد وفاطمه از آنها مدد ميخواست وآنها در جواب مى گفتند : «اگر همسر وپسر عمت پيش از اينكه ابوبكر پيشنهاد كند به ما مي گفت او را رد نمى كرديم» . وعلى ميگفت : «آيا سزاوار بود من جسد پيغمبر را در خانه رها كنم و دفن ناكرده بر سر رياست نزاع كنم» ؟! وفاطمه ميگفت : «ابوالحسن همان كه شايسته بوده عمل نموده، ولى مردم كارى كردند كه خدا از حساب آن نگذرد و بايد جواب خدا را بدهند» .

نقل ابن قتيبه تا اينجا به پايان رسيد .

پس على به جمع حاضر در مسجد خطاب نمود وگفت : «مگر شما روز غدير را فراموش كرديد ؟ مگر نه پيغمبر در آن روز حجت بر همه تمام كرد ودگر جاى سخنى براى كسى نگذاشت ؟ شما را به خدا سوگند ميدهم يكى از شما كه اين سخن پيغمبر(ص) «من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ...» را شنيده برخيزد وگواهى دهد» . زيد بن ارقم گويد : «دوازده نفر از بدريين برخاستند وشهادت دادند ، من نيز به ياد داشتم ولى كتمان نمودم كه بر اثر آن چشمم را از دست دادم» .

چون سخن به اينجا رسيد سر وصدا بلند شد وغوغا در گرفت وعمر ترسيد كه طرفداران على زياد شوند دستور ختم مجلس داد ومردم را پراكنده ساخت وگفت : «آن خداست كه دلها را برمى گرداند و تو اى على ! از گفتار اين مردم طرفى نخواهى بست» .

ابن قتيبه مطلب را چنين دنبال مى كند كه ابوبكر ، شنيد جمعى از كسانى كه بيعت نكرده اند در خانه على گرد آمده اند ، عمر را به سوى آنها فرستاد ، وى از بيرون خانه فرياد زد كه بيرون آئيد . آنها بيرون نميشدند، عمر دستور داد هيزم بياوريد وگفت : سوگند به آنكه جان عمر بدست او است اگر بيرون نيائيد خانه بر سرتان به آتش كشم . به وى گفتند : اى ابوحفص فاطمه در اين خانه است ! گفت : گرچه او نيز باشد . پس از اين تهديد عمر هر كه در خانه بود بيرون شدند وبيعت كردند وعلى گفته بود سوگند ياد كرده ام كه از خانه برون نيايم و ردا به دوش نيفكنم تا اينكه قرآن را جمع كنم . در اين حال فاطمه به در خانه آمد وگفت : من هيچ گروه بد برخوردتر از شما سراغ ندارم كه جنازه پيغمبر (ص) را بى غسل وكفن رها ساخته وبدون اينكه با ما خانواده اش مشورت كنيد يا ما را ذى حق بدانيد به هواى دل خويش به دنبال پست ومقام باشيد ! پس عمر به نزد ابوبكر شد وگفت : آيا اين متخلّف را همچنان بيعت ناكرده رها ميكنى؟! ابوبكر غلام خود قُنفُذ را گفت برو و به على بگو بيايد . قنفذ به نزد على رفت . على گفت : چه ميخواهى ؟ وى گفت : خليفه پيغمبر (ص) ترا مي خواند . على گفت : چه زود به پيغمبر دروغ بستيد ! قنفذ پاسخ را به ابوبكر رساند . وى لختى بگريست وعمر باز همان را تكرار كرد و ابوبكر باز هم قنفذ را فرستاد و همان جواب شنيد و به نزد ابوبكر بازگشت و ابوبكر باز هم فصلى بگريست . پس عمر برخاست و جمعى را با خود خواند و به در خانه فاطمه رفتند ، در زدند ، فاطمه چون صداى آنها بشنيد گريه كنان با صداى بلند فرياد زد كه اى رسول خدا ما خانواده ات چه ستمها از دست پسر خطاب و پسر ابوقحافه مي كشيم؟! آنها چون صداى گريه فاطمه بشنيدند آنچنان بگريستند كه نزديك بود جگرهاشان پاره پاره شود ، عده اى برگشتند ولى عمر و چند تن از همراهان ماندند و على را از خانه برون كرده به نزد ابوبكر بردند و او را به بيعت خواندند . على گفت : اگر نكنم ؟ گفتند : به خدا سوگند گردنت بزنيم . على گفت : اگر چنين كنيد بنده خدا و برادر رسول خدا را كشته ايد. عمر گفت : بنده خدا آرى، اما برادر رسول خدا خير. ابوبكر ساكت بود و چيزى نميگفت . عمر به وى گفت : چرا فرمان نمي دهى ؟! وى گفت: تا گاهى كه فاطمه در كنار او ايستاده اكراهش نكنم . در اين حال على رو به سوى قبر پيغمبر كرد و با گريه و فرياد همى اين جمله تكرار مينمود : «يا ابن عم ان القوم استضعفوني و کادوا يقتلونني».

پس از چندى فاطمه ارث خود فدك را از ابوبكر مطالبه نمود ، وى ابا كرد (به «فدك» رجوع شود) و بالجمله هر چه بود ، بگذاريم وبگذريم ، فاطمه بيمار شد ، همان بيمارى كه به حياتش خاتمه داد . عمر به ابوبكر گفت : بيا به نزد فاطمه رفته از او پوزش بخواهيم كه وى را به خشم آورده ايم. پس به اتفاق به در خانه فاطمه رفته اذن ورود خواستند ، فاطمه اجازه نداد ، على به هر اصرارى كه بود فاطمه را به ورود آنها به خانه راضى ساخت وآن دو را به خانه برد و به در حجره فاطمه نشستند ، فاطمه روى از آنها برگردانيد ، سلام كردند ، فاطمه آنها را پاسخ نداد. ابوبكر گفت : اى حبيبه رسول ! به خدا سوگند كه خويش پيغمبر را از خويش خود بهتر و تو را از عايشه دوست تر دارم و آرزو مي كردم كه روز مرگ پدرت مرده بودم و پس از او زنده نمي ماندم ، تو گمان مي كنى اين من كه مقام و منزلت و فضيلت ترا مي دانم بى سببى ارث ترا از تو دريغ دارم؟! آخر من خود از پيغمبر شنيدم فرمود : ما گروه پيامبران چيزى را به ارث نگذاريم و آنچه از ما به جا ماند صدقه است . فاطمه گفت : اگر حديثى را از رسول خدا براى شما نقل كنم مي پذيريد ؟ گفتند: آرى بگو. فاطمه گفت: شما را به خدا سوگند آيا نشنيديد كه پيغمبر (ص) فرمود : خوشنودى فاطمه خوشنودى من و خشم فاطمه خشم من است و هر كه دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كه فاطمه را شاد سازد مرا شاد ساخته و هر كس فاطمه را به خشم آرد مرا به خشم آورده؟ گفتند: آرى اين را از پيغمبر شنيديم . فاطمه گفت": خدا وملائكه خدا را گواه مي گيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورده ايد و مرا خوشنود نساخته ايد و چون پيغمبر را ملاقات كنم نزد او از شما شكايت خواهم كرد. ابوبكر گفت: به خدا پناه مي برم از خشم او و خشم تو اى فاطمه. پس ابوبكر بگريست آن قدر كه نزديك بود قالب تهى كند و فاطمه همى گفت: پس از هر نماز نفرينت خواهم كرد . ابوبكر گريه كنان از خانه فاطمه بدر آمد ، مردم به گردش جمع شدند ، وى به مردم گفت : آيا سزاوار است كه هر يك از شما شب در آغوش همسر خويش آسوده بخسبد ومن در اين وضع اسف بار شب را به صبح رسانم؟! مرا به بيعت شما نيازى نباشد هم اكنون بيعت خويش از من برداريد .

مردمان گفتند : اى خليفه رسول تو خود بهتر دانى ولى اگر قرار باشد كه اين گونه امور سد راه امثال شما گردد امر زعامت مسلمين سامان نگيرد ودين قرار نيابد . ابوبكر گفت : بخدا سوگند اگر اين مسئله نبود همانا يك شب در بستر نمى خفتم كه بيعتى از كسى به گردنم باشد با آنچه كه از فاطمه ديدم وشنيدم . (بحار:28/175)


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385   ساعت 2:14   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  یا فاطمه ای منشا خیر و برکات مهر تو بود قبولی صوم و صلوات  
فاطميه شرح درد فاطمه است


انعكاسى از نبرد فاطمه است


فاطميه انقلابى در سكوت


ناله شب زنده دارى در قنوت


فاطميه، ماه مظلوميت است


دشمنان را فصل محكوميت است


فاطميه، فاطمه آزردن است


از خودى ‏ها ضرب سيلى خوردن است


فاطميه، اشك و اندوه و محن


خانه وحى على آتش زدن


فاطميه با خودى جنگيدن است


خط شكن خانه نشين گرديدن است


فاطميه بر حقيقت تاختن

 
محسن اندر پشت در انداختن


فاطميه دست مولا بستن است

 
پهلوى صديقه را بشكستن است


فاطميه چيست، مسجد آمدن

 
خطبه خواندن حرف آخر را زدن


فاطميه نيست تنها اشك و آه

 
ابتد بايد دهى تشخيص راه


فاطميه با ولايت بودن است

 
نه نفاق و كفر را پيمودن است


فاطميه جلوه اسرار حق


اكثريت كى بود معيار حق


اكثريت از على بگريختند

 
طرح بر ضد ولايت ريختند


اكثريت چشم خود را بسته ‏اند

 
به گروه ضد حق پيوسته‏ اند


اكثريت در نبرد با حسن

 
ريختند در خيمه ى مولا حسن


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385   ساعت 16:14   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  اینم یه غزل برای امام زمان از دوست عزیز بیقرار ظهور  
جانا ز فراق تو اين محنت جان تا کي

دل در غم عشق تو رسواي جهان تا کي

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوي وصال تو دل بر سر جان تا کي

بشکن به سر زلفت اين بند گران از دل

بر پاي دل مسکين اين بند گران تا کي

دل بردن مشتاقان از غيبت خود تا چند

خون خوردن و خاموشي زين دلشدگان تا کي

گر عاشق دلـداري گر سوخته ياري

بي نام و نشان مي رو زين نام و نشان تا کي

لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385   ساعت 14:55   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  السلام علیک یا ابا عبدالله  

اگه يـــــه روزي پـــــــا بـــــــده زيــارت حريـــم تـــو

اگــه يــــه روز مهمــــون بشــم به سفـره کريم تـو

ميــــام بـــه پيش گنبــدت نعـــره هـوهـو مــي زنم

پايين پـــا با احتــرام خــــم شــده زانــو مــي زنــم

اگه يه روز قسمت بشه بيـــام تـــو بين الحــرميــن

يک طرفم سقاي عشـــق يک طرفم امـام حسـين

همون وسط داد ميزنيم با بچه ها شور مي گيريِِـم

اينقدر ميگيم حسين حسين تا که همون جا بميريم

حريـــــم کربـــــلاي تــــو کعبـــه عشـــق و اميــده

به غير بين الحرمين هيـــچ جـــا بهـــم حال نميـده

بـــه روز عاشـــــورا خـــدا به تربـــت آقـــام نوشــت

يــه ذره از خـــاک حسين مي ارزه به همه بهشت

خـدا نيـــاره اون روز رو کـــــه از حسيـــن دل بکنـم

برم به يـک جــاي ديگـــه غيــر اونـــو جـــار بــزنــم

پيـــش خــودم ميگـــم حسيـــن منــو رهــا نميکنه

از تــوي هيئـــت خــودش آقــــام جــــدام نميکنـــه

اگه بخواي تو حسرت کـرب و بـــلات مـــن بميـــرم

ميـرم به پيش دختــرت از بي بي ويـزا مي گيـــرم

ميگـــم منـــو راهـــي کنـــه بيـــام به بين الحرمين

به جاي اون داد بزنم بگـــم حسين حسين حسين


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385   ساعت 14:38   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

باور کنید گریه ی آلام سینه را                     باور کنید ناله ی اشکان دیده را

باور کنید ناله ی میخ و نیام تیغ                         فریاد تازیانه و آه شهیده را

باور کنید حمله ی آفات و باغ دین               ضرب غلاف و ساقه ی شب بوی چیده را

باور کنید حاصل برخورد نور وآب                 رنگین کمان عترت رنگ پریده را

باور کنید ضربت سیلی، غدار گل            شبنم به روی چهره ی نرگس چکیده را

باور کنید لعل شد آن دُر قیمتی                    باور کنید محسن در خون تپیده را

باور کنید قصه ی میراث مادری       بر دختر به صبر و صلابت فریده را :

چادر نماز خاکی و گیسوی سیم گون            فصل شباب و قامت و قد خمیده را

باور کنید خاک سپاری لاله را                  تدفین ماه در دل شب آرمیده را

در بیکران عشق ، علی را سپیده بود               " باور کنید سینه ی سرخ سپیده را


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385   ساعت 14:36   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
دردم اين نيست كه چنديست مريض احوالم

به تو سوگند به مظلومي تو مي نالم

اي ولي نعمت من،ظلم رعيت ديدي

گشته اي خانه نشين قبله گه آمالم

زينب از دور مرا زير نظر مي گيرد

بسترم را كه جدا كرده ام از اطفالم

تو اگر شمعي ودل بر آتش داري

من به پروانگي دور و برت مي با لم

قصه’ عشق جگر سوز مرا در پايت

مي دهد شرح همه سوخته هاي بالم


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385   ساعت 12:56   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
غم ما را نفهميد ند ورفتند


كه ميزان را نسجيد ند ورفتند


ميان شعله ها ديدند مارا


تماشا را پسنديدند ورفتند


مرا ديدند زير تازيانه

 
گناهم را نپرسيدندو رفتند


نمك نشناس هاايستاده بودند


مرا نقش زمين ديدند ورفتند


زبس بي غيرتي ناموسشان شد


به ما دشنام بشنيد ندو رفتند


همه هيزم بدستان مدينه


به كار خويش باليد ند ورفتند


چو هارون زمان مظلوم گرديد


دوباره بت پر ستيد ند ورفتند


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385   ساعت 12:55   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
حال مادرم خرابه بخدا


ديدن مريض ثوابه بخدا


دل من به غم اسيره بخدا


مادرم داره مي ميره بخدا


چند روزه كه مادرم حال نداره


هماي عشق علي بال نداره


چند روزه همش ميگه من مي ميرم


مي روم سراغ محسن مي گيرم


روز آخريه كه مادرم دارم


بعد او من ديگه همدم ندارم


روز آخر كار خانه مي كنه


موهاي زينب و شونه مي كنه


به خدا مادر ز دنيا سير شده


از روزي كه سيلي خورده پير شده


ازهمه صورت و بر مي گردونه


به خيالش كه كسي نمي دونه


واي مادرم (3)


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385   ساعت 12:52   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  حمله به خانه زهرا  

انها مادرم را تا مرز شهادت سوق دادند ،اورا که از سر راه برداشتند تازه به خانه ریختند .

 

 پدر که حال مادرم را دید ،برق غیرت در چشمانش درخشید ،خندق وار حمله برد ، عمر را

 

 بلند کرد و بر زمین کوبید ،گردن و بینی اش را به خاک مالید و چون شیر غرید: ای پسر

 

صحاک قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت اگر مامور به صبر نمی بودم به تو

 

 می فهماندم که حتک حرمت خانه پیامبر یعنی چه ؟ و باز خندق وار از روی او بلند شد تا

 

خشم عنان حلمش را نبرد .

 

 اما تداعیش جگرم را خاکستر می کند ،انها به خود نیامدند و از رونرفتند ، غلامش قنفذ و ابن

 

 خزائه و دیگران ریسمان در گردن پدر افکندند تا از او بیعت گرفتن به مسجد ببرند ولی

 

مادرم طاقت نیاورد ،خودش نمی توانست روی پاهایش بایستد اما امامت را هم نمی توانست

 

در چنگال دشمن ببیند .خود را با همه ی جراحت و نقاهت از جا کند و به دامن علی (ع)

 

اویخت و گفت :  نمی گذارم علی را ببرید ،

 

نمی دانم تازیانه بود یا قلاف شمشیر بود ،چه بود که عمر انقدر بر بازوی مادرم زد که از

 

 حال رفت و دستش رها شد .او از حال رفت و انها کشان کشان پدر را به مسجد بردند .

 

 من نمی دانم او با کدام توان به سوی مسجد دوید و وقتی علی را در چنگال دشمنان دید و

 

شمشیر را بالای سرش ، فریاد زد : عمر اگر دست از پسر عمویم بر نداری سرم را برهنه

 

می کنم و گریبان را چاک می دهم و همه تان را نفرین می کنم . به خدا نه من از ناقه ی

 

صالح کم ارج ترم و نه کودکانم کم قدر تر ..همه وحشت کردند .

 

ای وای اگر تو نفرین می کردی مادر ! ای کاش نفرین می کردی !

 

پدرم به سلمان گفت : برو و دختر رسول الله را دریاب ،اگر ا نفرین کند ...

 

و سلمان نزد مادر امد و پیغام را رسانید . اگر چه انوقت دست از پدرم برداشتند  و رهایش

 

کردند و مادرم تا پدرم را به خانه نیاورد ارام نگرفت ، ولی چه امدنی ؟ تمام بدنش پر از

 

جراحت بود . من نمی دانم کدام توان او را پابر جا نگه داشته بود .

 

مادرم مگر چه کسی خشم اشکار تو را نفهمید؟؟ چه کسی نارضایتی تو را از اوضاع زمانه

 

درک نکرد ؟ اگر کسی به من بگوید که من گونه ی نیلگون مادرت را و جای سیلی عمر را

 

روی گونه ی مادرت ندیدم ! می گویم صدای ناله اش را  در میان در و دیوار چطور ان را

 

هم نشنیدید ؟ اگر بگویید نشنیدم ،می گویم دود و اتش را چطور ،ان را هم ندیدید؟  نشنیدی ؟

 

 گریه ای را که بعد از ان مردم امدند و گفتند به فاطمه بگویید با صبح گریه کند یا شب ، که

 

ارامششان سلب شده؟! ان را چطور ؟ اگر بگویید ندیدم یا نشنیدم می گویم خطبه ی مسجد را

 

چطور ؟ اگر مدنی هم مانده بود که در مدینه بود امابه مسجد نیامده باشد؟؟

 

از همه دردناک تر برای ما این بود که مادرم توسط کسانی زخمی شد که خود زمانی پشت سر

 

 پیامبر (ص) نماز می خواندند و روز عید هم با او بیعت کردند ...!!


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385   ساعت 12:49   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
ناله هايي كه ولي حق يكتا مي كرد
در دل شب ز غم فرقت زهرا مي كرد
باغبان چمن عشق به ايام بهار
ناله از روي خزان گل رعنا ميكرد
چشمه’ فضل وكرم منبع فيض ازلي
مرگ خود را ز خداوند تمنا مي كرد
آنكه مي گفت اجل كاش مرا دريابد
عالمي را به دم گرم خود احيا مي كرد
دفتر زندگي فاطمه را شير خدا
اشك مي ريخت ورق مي زد وامضا مي كرد
مدفنش را بنمود از نظر خلق نهان
چونكه تقدير بدينگونه تقاضا مي كرد
به سر تربت خا تون قيامت شه دين
شورش حشر بپا در دل شبها مي كرد
آن همه اشگ كه از چشمه چشمش مي ريخت
دل چون ائينه را پاك ومصفا مي كرد
همه شب درد دل خويش به زهرا مي گفت
چونك آن عقده گشا عقده’ دل وا مي كرد
آنچنان فرقت زهرا به علي مشكل بود
كه اثر ناله’ او بر دل خارا مي كرد
مي توان گفت كه ناموس دوعالم زهرا
گريه بر حال علي در دل غبرا مي كرد
تو مپندار كه عمري فلك كج بنياد
با علي سازش ورفتار ومدارا مي كرد
بنده’ جيفه’ دنيا وغلام زر وزور
دم زحق ميزد وآزار به مولا مي كرد
شاه را خون دل از ديده روان بود همي
ياد هرگه كه از آن نرگس شهلا مي كرد
جلوه مي كرد قد فاطمه اندر نظرش
تا كه بر زينب مظلومه تماشا مي كرد
هر كجا محفل ماتم كه مهيل مي گشت
زينب زار در آن معركه غوغا مي كرد

لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385   ساعت 1:40   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  اینم یه دو بیتی تقدیم به عاشقای عباس  


مادر سر خود عشق تو داریم عباس        جان را به ره تو می سپاریم عباس
هرگاه دری به روی ما بسته بود                    رو به درگاه تو آریم
عباس(ع)

لینک ثابت | نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385   ساعت 11:17   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   


لینک ثابت | نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385   ساعت 11:4   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  یا فاطمه و ابوها  

در جهان تا زنده ام گویم ثنای فاطمه         دست حاجت میبرم سوی خدای فاطمه

گر برای درد بی درمان مداوا طالبی          رایگان درمان کند دارالشفای فاطمه

فاطمه خیلی کریمه است خیلی مهربونه دردا را دوا میکنه امروز بگو یا زهرا منم گرفتارم منم حاجت دارم به خدا غیر از شما اهل بیت کسی رو ندارم اگه جوابم ندی کجا برم پیش کی برم؟ اخه صاحب من شما هستید با عشق شما اهل بیت زنده ام یا فاطمه مددی.

مردی از کوچه رد می شد شنید صدای ناله امام باقر تو کوچه میاد. هی حضرت پشت سر هم می فرمود: یا فاطمهالزهرا مرده اومد در زد یه نفر اومد دم در گفت؟میخوام امام بافر را ببینم گفت امام باقر مریض است در بستر افتاده میگه: رفتم کنار بستر امام اقا جان در کوچه شنیدم مرتب می فرمودین یا فاطمه الزهرا فرمود شما شیعیان وقتی کارتون گره میخوره به ما ائمه متوسل میشید اما خود ما ائمه در زمان گرفتاریمون به مادرمان فاطمه متوسل میشیم زهرا جان امروز این عاشقان هم شما را واسطه در خانه خدا قرار دادند تو در خونه خدا آبرومندی قربون عمر کوتاهت برم یا زهرا آن لحظه آخر علی را صدا زد

علی بیا به نزد من                بیا کنار من نشین

علی بیا کنار من                که سر به دامنت نهم

بیا کنار من نشین                 که در بر تو جان دهم

بیا که با نگاه خود                 به من دوباره جان دهی

مباد سینه مرا                    به زینبم نشان دهی


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385   ساعت 23:33   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
السلام عليك يا سيده النساء العالمين
يا بنت الرسول ، يا بضعه الرسول
ادركني ، يا سيدتي يا مولاتي

چهره ها با اشك زيبا ميشود
عشق با تصوير معنا ميشود
عشق يعني ، دل سپردن در الست
از مي وصل الهي ، مست مست
عشق يعني ذكر ناموس خدا
ياعلي گفتن به زير دست و پا
عشق يعني جلوهء صبر خدا
شرم ايوب نبي از مرتضي
عشق بر دلها شهامت ميدهد
عشق بر غمها حلاوت ميدهد
عشق بر دلداده فرمان ميدهد
عاشق جان داده را جان ميدهد
عشق باعث شد كه دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت
عشق يعني انقلاب فاطمه
از كبودي چشم خواب فاطمه
عشق يعني عشق ناب فاطمه
بيت الاحزان خراب فاطمه
عشق يعني صحبت بي واهمه
حيدر در بند پيش فاطمه
آنكه خود مرد دلير جنگ بود
دستگير فرقه اي صد رنگ بود
عشق يعني غسل زير پيرهن
دست بيرون كردن از زير كفن
عشق يعني صبر در هنگام خشم
عشق يعني جاي سيلي روي چشم
عشق يعني قلب چون آيينه اي
جاي ميخ در به روي سينه اي
عشق يعني انتظار منتظر
سينه اي مجروح از مسمار در
عشق يعني گريه هاي حيدري
دختري دنبال نعش مادري
عشق يعني طاعت جان آفرين
رد خون سينه بر روي زمين



لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385   ساعت 12:45   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
سلام دوستان

لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385   ساعت 23:38   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
يك روز يك باغبوني
يك مرد آسموني
نهالي كاشت ميون
باغچه مهربوني
ميگفت سفر كه رفتم
يه روز و روزگاري
اين بوته ياس من
ميمونه يادگاري
هر روز غروب عطر ياس تو كوچه ها ميپيچيد
ميون كوچه باغها بوي خدا ميپيچيد
اونايي كه نداشتن
از خوبيها نشونه
ديدن كه خوبيه ياس
باعث زشتيشونه
آدماي بي احساس
پا گذاشتند روي ياس
ساقه هاشو شكستند
آدماي ناسپاس
ياس جوون مرگمون
تكيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه
اما سر اومد بهار
يك باغبون ديگه
شبونه ياس رو برداشت
پنهون زنامحرمها
تو باغ ديگه ايي كاشت
هزار ساله كه كوچه ها
پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل
مونده هنوز ناشناس .........!


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385   ساعت 23:26   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
مسلمين بودند اما جاهليت پا گرفت

روح شيطان آمد ودر مسند حق جا گرفت

مومنين بودند، اما ناظران بي نظر

غربت از آنجا شروع گرديد وغفلت پا گرفت

لب فرو بستند اهل شهر پيغمبر چرا؟

غاصبي حق خلافت را چو از مولا گرفت

ديد چشم بي تفاوت مردم شهر نبي

گرگ يثرب راه بر انسيه’ حورا گرفت

پنجه’ آن گرگ بالا رفت و لطمه زد به حق

ابر كينه تابش مهتاب يثرب راگرفت

بولهب شد زنده وخناسي اش آغاز كرد

بعد احمد راه بر صديقه’ كبرا گرفت

ياس مولا را به خاك انداخت آن پائيز دل

كينه ورزي را نگويم تا كجا بالا گرفت

هستي مردي تماشا كن كه با سيلي زدن

از زني او انتقام همسر وبابا گرفت

روي نيلي،قد كمان، پهلو شكسته، خسته جان

دست ها رارو به سوي مرقد طاها گرفت

گفت بابا ادا شد حق ذوي القرباي تو

دخترت اجر رسالت خوب از اعدا گرفت


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385   ساعت 23:24   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  ناراضی بودن زهرا سلام الله علیها از خلفا  
 

عيادت ابوبكر و عمر از حضرت فاطمه(عليها السلام)

در آخرين روزهاى زندگى حضرت فاطمه(عليها السلام) ابوبكر و عمر به فكر افتادند تا شايد با عيادت از حضرت فاطمه(عليها السلام) و عذر خواهى از او و با جلب رضايت حضرت فاطمه(عليها السلام) از تبعات منفى رفتارهاى گذشته بكاهند. آنها به هر طريق ممكن و با اصرار زياد حضرت على(عليه السلام) را متقاعد ساختند تا اين ملاقات صورت پذيرد.

از جمله منابع اهل سنت كه به نقل مشروح جريان اين ملاقات پرداخته اند مى توان كتب «كفاية الطالب» و «الامامة و السياسة» و «اعلام النساء» را نام برد.

«ابوبكر و عمر با خواهش و اصرار فراوان به بالين فاطمه(عليها السلام)آمدند، همين كه نشستند فاطمه(عليها السلام) از آنها روى برگرداند و صورت به جانب ديوار كرد. آنها سلام كردند، امّا فاطمه(عليها السلام)به آنها پاسخ نداد. ابوبكر در محبت پيامبر و دخترش سخن گفت. فاطمه(عليها السلام) به ابوبكر و عمرگفت: آيا اگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)حديثى فرموده باشد و شما هم آن را شنيده باشيد، حاضريد شهادت دهيد كه ما آن را شنيده ايم؟ گفتند: بلى شهادت مى دهيم. فاطمه(عليها السلام) فرمود: من شما را به خدا سوگند مى دهم آيا نشنيده ايد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «رضا فاطمة من رضاى، و سخط فاطمة من سخطى، فمن أحب فاطمة فقد احبنى، و من أرضى فاطمة فقد ارضانى و من أسخط فاطمة و فقد أسخطنى».

رضاى فاطمه(عليها السلام)، رضاى من است و غضب فاطمه(عليها السلام)غضب من است، هر كس فاطمه(عليها السلام) را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه فاطمه(عليها السلام) را راضى بدارد مرا راضى داشته و هر كس فاطمه(عليها السلام)رابه خشم آورد، مرا به خشم آورده؟ گفتند: بلى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)اين را شنيديم. فاطمه(عليها السلام) سپس فرمود: «فانّى اشهد الله و ملائكته أنكما اسخطتمانى و ما أرضيتمانى، و لئن لقيت النبى لأشكونكما اليه».

خدا و ملائكه را شاهد و گواه مى گيرم كه شما دو نفر (ابوبكر و عمر) مرا به غضب آورديد و رضايت مرا فراهم ننموديد، اگر پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را ملاقات كنم از شما شكايت خواهم كرد.

ابوبكر گريست و گفت: «انا عائذ بالله من سخطه و سخطك يا  فاطمه».

پناه به خدا مى برم از غضب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و غضب تو اى فاطمه(عليها السلام)! چنان گريه كرد و سخنان فاطمه در او اثر گذاشت كه نزديك بود قالب تهى كند.

فاطمه(عليها السلام) مرتب مى فرمود: «و الله لادعونّ الله عليك عند كلّ صلوة اُصَلّيها».

به خدا قسم در هر نمازى كه مى خوانم تو را نفرين مى كنم.

(كفاية الطالب، محمد بن يوسف گنجى، باب99 و الامامة و السياسة، ابن قتيبة، ج1، ص13 ـ 14 و اعلام النساء، عمررضاكحاله، ج4، ص131.)


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385   ساعت 23:8   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
سلام دوستان عزیز امیدوارم حال همتون خوب باشه

منتظر نوحه و مصیبت امروز باشید


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385   ساعت 13:35   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  ازدواج با امیر المومنین (ع)  

 

فاطمه (س) در سال دوم هجرت به سن ازدواج رسید. موقعیت ممتاز فاطمه فضایل و امتیازهای آن حضرت موجب شد تا بزرگان و اشراف و اصحاب رسول خدا (ص) به خواستگاری او بروند ، تا شاید به افتخار بزرگ وصلت با خانواده نبوت نایل آیند . اما هرگاه یکی از از آنها به خواستگاری آن حضرت می رفت، پیامبر (ص) از او روی می گرداند ، به گونه ای که گمان می برد مورد غضب آن حضرت قرار گرفته است .

روزی ابوبکر به خواستگاری فاطمه (س) رفت ، اما پیامبر (ص) به او فرمود : ام فاطمه به دست پروردگار اوست . پس از عمر به خواستگاری رفت و همان جوابی را شنید که ابوبکر شنیده بود تا اینکه هر دو عبد از الرحمن بن عوف رفتند و گفتند : تو ثروتمندترین مردم قریش هستی و اگر با فاطمه ازدواج کنی خدا بر مال و شرف تو می افزاید عبد الرحمن هم نزد رسول خدا (ص) رفت و از فاطمه (س) خواستگاری کرد اما حضرت از او هم رو گرداند.

هر کسی به خواستگاری فاطمه (س) می رفت ، پیامبر (ص) با او موافقت نمی کرد و می فرمود:امر او با خداوند است؛یا می فرمود: منتظر قضای الهی هستم . البته امیرالمومنین (ع) می توانست قبل از هر کسی به خواستگاری او برود تا خیال همه خواستگارها راحت شود، ولی باید فضیلت علی (ع) در اینجا هم آشکار می شد که او از همه اصحاب رسول خدا (ص) برتر است و تنها او است که می تواند همسر فاطمه (س) باشد و فضیلت دختر پیامبر (ص)هم معلوم شود که جز علی (ع) هیچ فردی شایستگی همسری او را ندارد


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385   ساعت 11:58   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

اشكم ولي ز چشم مدينه چكيده ام**ياسم كه جاي باغ به در آرميده ام

چون ابر پشت پاي علي اشك ريخته ام**چون آه در هواي علي پر كشيده ام

اي شبه مرد هاي مدينه چه ميكنيد**من ذوالفقار خسته ولي آب ديده ام

گفتي صلاح نيست كه نفرينشان كني**دست از دعا كشيدم و عزلت گزيده ام

همچون نسيم در زده ام خانه هايشان**هر شب به كوچه هاي مدينه وزيده ام

در جلوه ام دوباره مكرر نمي شوم**چون فرصتي گذشته ام و سر رسيده ام

نفسي فدا لنفسك يا مرتضي علي**هر چه بلاي توست به جانم خريده ام

 


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385   ساعت 11:51   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
سلام بر همه دوستان

روزها و شب های سوگواری بی بی دوعالم  به همه شیعیان و محبان اهل بیت تسلیت میگویم.

عزیزان غیبت ۳   ۴ روزه منو ببخشید انشاالله اگر عمری باقی باشد از امروز تا آخر فاطمیه هر روز یک نوحه با یک مصیبت براتون مینویسم به امید آنکه خود بی بی به همه ما نظر بیندازد.

یا حق


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385   ساعت 11:1   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  السلام علیک یا ذبیح العطشان  

 

به با وفایی تو، هیچ کسی رو ندیدم
به با وفایی تو، هیچ کسی رو ندیدم
که با دو دست خالی، عشق تو رو خریدم
که با دو دست خالی، عشق تو رو خریدم
دل و دینمو می بری، می بری، می بری
منه بدو هم می خری، می خری، می خری
حسین، حسین حسین
پاییز قلبمو با، نگات بهار کن آقا
تو کشتی نجاتت، ما رم سوار کن آقا
تو گیر و دار محشر، با دیده های گریان
دور تو رو می گیریم، همش می گیم حسین جان
از عشق تو ام هوایی، هوایی، هوایی
اسیر تو ام خدایی، خدایی، خدایی
حسین، حسین، حسین
حاجتمو من آخر، از مادرت می گیرم
حاجتمو من آخر، از مادرت می گیرم
تو تل زینبیه، از عشق تو می میرم
می گن خواهرت می دیده، می دیده، می دیده
رو نیزه سر بریده، بریده، بریده
حسین، حسین، حسین


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385   ساعت 11:34   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
غرق گل شد کربلا، چون رهگذار زينب است                   يا که خونين مقتل يار و تبار زينب است
قامت موزون اکبر، سرو ناز کربلاست                          چشمة اين باغ، چشم اشکبار زينب است
گلبن قاسم دهد بر اين گلستان خرمي                             يادگار مجتبي، در روزگار زينب است
لالة عطشان اين گلشن، علي اصغر بود                         شاهد اين گفته، قلب داغدار زينب است
در کنار علقمه، سروي مگر آتش گرفت                        يا سراپا غرقه در خون، جان نثار زينب است؟
اين گلستاني که پامال سم اسبان شده                              جسم و جان احمد و، دار و ندار زينب است
با چنين طوفان گلريزي، چه گلهايي شکفت                      کس نمي‌داند، خزان يا نوبهار زينب است
تا بياموزد رقيه، راه و رسم زينبي                                 در تمام صحنه ها، او هم کنار زينب است
گلشن آل خليل از آتش بيداد سوخت                              عقل در حيرت ازين صبر و قرار زينب است
از اسارت در ره آزادي او را ننگ نيست                        بلکه فرمان بردن از کفار، عار زينب است
خطبه خواند چون علي، با آن حياي فاطمي                       ياد بود مشي پيغمبر، وقار زينب است
نطق کردن در خيابان، بين آن غوغا گران                       با وجود حضرت سجاد، کار زينب است
کوفه شد غرق سکوت آنگه که فرمود «اسکتوا»            رشته جانها مگر در اختيار زينب است؟
ياد بود احتجاج و نطق زهرا تازه شد                           رنگ قرآن، در کلام زرنگار زينب است
حفظ جان حضرت سجاد، از تيغ عدو                           جلوه اي از روح زهرا، شاهکار زينب است
داد فتوي عاشقان را سر شکستن جايز است                 چوب محمل، شاهد اين ابتکار زينب است
روز عاشورا که شد روشنگر جان بشر                        ساية غمهاي آن، از شام تار زينب است
گشت ظالم عاقبت از تخت عزت سرنگون                     فتح مظلومان، ز يمن اقتدار زينب است
اين علمهاي سياه و، اينهمه افغان و آه                        پرچم فتح و،سرود افتخار زينب است
وقف باغ کربلا کن چشمة اشکت (حسان)                   چون که اين سان وقف کردن، يادگار زينب است


بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا بنت بضعه خاتم النبین و سید المرسلین السلام علیک یا

سلاله من لا تحصی فضائله و لا تستقصی مناقبه السلام علیک یا نبعه

المبعوث بالرساله و منقذ العباد من الجهاله و حیره الضلاله و العظیم المظلل

بالغمام و النور المهتدی به فی اللیالی و الایام حبیب اله العالمین سیدنا ابی

القاسم محمد بن عبدالله و رحمه الله و برکاته السلام علی من حبا ها الجلیل

جل اسمه بالصفات الحمیده و زادها قوه و ثباتا علی الدین و العقیده و شد الله

عزمها فی مواطن المحن الشدیده و الهمها جمیل الصبر و اکرمها جزیل الاجر

سلام علی من احیت لیالیها بالتهجد و العباده فنالت من الله اعلی درجات

السعاده سلام علی من اولاها اعلی درجات السعاده سلام علی من اولاها

الامام زین العابدین علیه السلام بشهادته اذ قال مخاطبا لعمته :

(انت عالمه غیر معلمه و فهمه غیر مفهمه ) السلام علی من اصبح حرمها


موئل آمال الاملین و ملتقی وفود الزائرین و یتمسک بضریحها جمیع المحبین

و المحتاجین و یؤم قبرها الخلائق فی کلّ حین سلامٌ علی سیدتنا و مولاتنا

زینب بنت امیر المومنین علی بن ابیطالب و رحمة ُ الله و برکاتة ُ .

یا الله اغثنی یا غیاث المستغیثین


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385   ساعت 9:5   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر امام حسین.  
              " یا حیدر کربلاء ، علی اکبر (علیه السلام) ادرکنی"

زمان حیات پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله وسلم) ، در یکی از بیابان های دور دست، مردی اعرابی می زیست که مشرف به دین اسلام شده بود.سال ها آرزوی دیدار رخسار نو رانی پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را داشت، ولی هیچگاه به این فیض نائل نمیشد.دوران و ایام روزگار همچنان سپری میشد و این مرد عرب بادیه نشین، تشنه دیدار یار بود.تا اینکه روزی خبر دار شد پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) ، به دیدار حق شتافتند و دنیا را خالی از وجود مبارک خود کردند.بسیار تأسف خورد که ای کاش حداقل برای یک بار هم که شده ، از این منبع پر فیض الهی ،بهره ای میبردم .روزگاران زیادی را با غم و حسرت دیدار روی چون ماه پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) می گذرانید، تا اینکه در شبی از شبهای حسرت، در عالم رؤیا به آرزوی دیرینه اش رسید و رخسار حبیب خدا حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله وسلم) ، را زیارت کرد.پس از مدتی به مکه و مدینه مشرف شدو در آنجا ، سراغ از مکان هائی که پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) در آنجا اقامه صلاة میکردند را میگرفت و برای کسب فیض به آنجا می رفت و جای قدوم مبارک حضرت را متبرکاً میبوسید.عده ای از بنی هاشم ،خدمت امام حسین (علیه السلام) رفتند و ارادت این مرد عرب را نسبت به نبی مکرم اسلام، بازگو کردند. آنحضرت فرمودند،او را به پیش من بیاورید.سپس آن مرد عرب همراه بنی هاشم به خدمت امام حسین(علیه السلام) مشرف شد.امام حسین(علیه السلام) فرمودند ای مرد عرب! اگر اکنون هم پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را ببینی میشناسی؟ عرضه داشت، آری! یابن رسول الله کاملا میشناسم. حضرت فرمودند بگوئید میوه دلم علی اکبر بیاید. مرد عرب به محض دیدن رخ مه پاره این جوان، کاملا چهره نورانی پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را که در خواب دیده بود، برایش تداعی شد.و گفت یابن رسول الله پدر و مادرم بفدایت.بخدا قسم که همین چهره بود لکن کمی مسن تر ! زانوانش سست شد و بر زمین افتاد.امام حسین(علیه السلام) فرمودند ای برادر عرب! چقدر این جوان را دوست داری؟عرضه داشت یا بن رسول الله ،اگر یک بیابان خار و خاشاک باشد من حاضرم با دستانم آنها را جمع کنم و به کنار بزنم که مبادا یک خار به پای این جوان که شبیه ترین فرد است به پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) خراش وارد کند.اینجا بود که ناگاه اشک از چشمان مبارک امام حسین(علیه السلام) جاری شد.مرد عرب عرضه داشت ای آقای من زبانم لال شود مگر حرف نا پسندی زدم؟ آنحضرت فرمودند نه تو محبت و ارادتت را رساندی ولی من برای آن موقعی میگریم که در دشت کربلا بدن همین جوان رعنا را ارباً ارباً میکنند.در حالی که  علی اکبر(علیه السلام) اشبه الناس است به پیامبر خُلقاً و خَلقاً و منطقاً.

                    

   


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385   ساعت 9:7   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

عالم همه قطره اند و دریاست حسین

خوبان همه بنده اند و مولاست حسین


ترسم که شفاعت کند قاتل خویش


از بس که کرم دارد و آقاست حسین

 

سـری بـه نیـزه بلند است در برابر زینب

خدا کند که نباشد سر برادر زینب

 نه مرکبی نه رکابی، امان ز ناقه ی عریان

چـرا دوبـاره نیامـد امیـر لشکر زینب

نه قوتی نه توانی میان آن همه دشمــن

 نه مرهمی که نشیند به قلب مضطر زینب

امان ای دل ای دل ای دل ای دل ای دل وای

نمانده تن که نلرزد نمانده دل که نسوزد

دگر ز قتلگه ناید صدای مادر زینب

امان ای دل ای دل ای دل ای دل ای دل وای

التماس دعا


لینک ثابت | نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385   ساعت 13:3   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
سلام دوستان عزیز امروز روز جمعه است و متعلق به آقا امام زمان (عج) .انشاالله بتوانیم با انجام اعمال نیک زمینه ظهور اقا را فراهم نماییم.

آنقدر در مي زنم تا در به رويم واكني
رخصت ديدار رويت را به من اعطا كني

بيش از اين ما را گرفتار غم هجران مكن
اي لقا الله من رخسار خود پنهان مكن
در تحير مانده ام بايد كجا جويم تو را
چون نسيم كوي خود ما را تو سر گردان مكن
مرغ عشقم بسته در دامم هوائي نيستم
در قفس افتاده و فكر رهائي نيستم
اي بهشت آرزو گر خار ناچيزم ولي
دل به عشقت داده ام ، فكر جدائي نيستم

داستان جزيره خضراء

در داستانى كه در مورد تشرف على بن فاضل مازندرانى در سال 690 هجرى در جزيره((خضراء)) از طرق بسيار موثق نقل شده حاكى است كه اقامتگاه امام قائم عليه السلام و همسران و فرزنداش در جزيره((خضراء)) است اينك اصل داستان را از كتاب اثباة الهداة نقل مى كنيم :

علامه مجلسى در بحار الاءنوار از يحيى بن فضل در كتاب ((رسالة البحر الابيض و الجزيرة الخضراء)) از على بن فاضل مازندرانى مجاور نجف در حديث بسيار طولانى چنين نقل مى كند:

وارد شهرى از شهرهاى غرب (اسپانيا) شدم مركبهائى از بلاد امام عصر(عج ) وارد آنجا شد، يكى از مسافرين آنها پيرمردى بود كه چون مرا ديد گفت : نام تو چيست ؟ گمان مى كنم على باشد.

گفتم : آرى ،

گفت : نام پدرت چيست ؟ گويا فاضل باشد؟

گفتم : آرى ، چه خوب نام من و پدرم را مى شناسى .

گفت : بدان كه نام و اصل و وصف و خصوصيات ترا براى من بيان كرده اند و من تا جزيره خضراء با تو هستم .

بسيار خوشحال شدم مرا با خود به دريا برد، روز شانزدهم به آب سفيدى رسيديم ، پرسيدم اينجا كجاست ؟

گفت : بحر ابيض است و آن جزيره خضراء است كه اين آب سفيد اطرافش ‍ را گرفته است و به حكمت خداوند چون كشتيها و وسائل نقليه ديگر دشمنان به اينجا رسند غرق مى شوند و به آن حضرت دست نيابند.

سپس ‍ وارد جزيره خضراء شديم و رفتيم در مسجد، شخصى بنام ((سيد شمس ‍ الدين)) را ديدم كه مى گفت : من از نوه هاى امام عصر(عج ) هستم ، پس از گفتگوئى به او گفتم : هرگز امام را ديده اى ؟ گفت : نه ولى پدرم نقل كرد كه صداى امام را شنيده ام و خودش را نديده ام و اما جدم ، هم خودش را ديده است و هم صدايش را شنيده است.

آنگاه با آن سيد از شهر بيرون رفتيم و به پيرمردى رسيديم ، از سيد احوال آن پيرمرد را پرسيدم ، گفت : اين كوه را مى بينى ، در وسط آن جاى خرمى است و در آن چشمه اى است و كنار چشمه ، قبه اى است و اين مرد با رفيقش خادم آن قبه است ، من هر صبح جمعه مى روم آنجا خدمت امام عصر(عج ) (البته با توجه به آغاز حديث ، خود امام را نمى بيند و صدايش را نمى شنود) و در قبه دو ركعت نماز مى خوانم و كاغذى مى يابم كه در آن حكم مرافعه اى را كه در هفته به من رجوع مى كنند در آن نوشته ، كاغذ را برمى دارم و هر چه در آن نوشته به آن عمل مى كنم .

على بن فاضل گويد: از خادمها خواهش كردم مرا به حضور امام (عج ) ببرند، گفتند: راهى ندارد، آن رفيقم به من گفت : دستور آمده كه تو را به وطن برگردانم ، براى من و تو مخالفت روا نيست .

ناگفته نماند كه على بن فاضل داستان خود را به طور مفصل در كتابى بنام(( الفوائد الشمسيه)) آورده است ، و ضمنا به احتمال قوى آن آب سفيد كه در داستان فوق آمده همانند يك حصار محكم و مجهز، دشمن را از آن جزيره دفع مى كند.

بعضى از نويسندگان به عنوان احتمال مطرح كرده اند كه شايد اين جزيره خضراء (با توجه به آب سفيد و ساير خصوصيات كه در داستان آمده بود) همان مثلث برمودا كه از عجيب ترين و مرموزترين مكانهاى روى زمين است و در غربى ترين اقيانوس اطلس قرار دارد باشد.

از عجائب مثلث برمودا اينكه هر هواپيما يا كشتى به حدود آن برود بطور اسرارآميزى ناپديد مى گردد، و جالب اينكه آبهاى آن سفيد است ، و هر روز خبر غرق شدن تعداد تازه اى از كشتيهاى اقيانوس پيما در آبهاى سفيد(( مثلث برمودا)) به گوش رسيده است .

خلبانها و ملوانهائى كه در اين منطقه حوادثى را تجربه كرده اند گزارش ‍ داده اند كه در مسير خود، به صورت اسرارآميزى تغيير جهت حاصل شده و به مناطقى كه تصميم نداشته اند هدايت شده اند.

اين هم يك احتمالى است ، كه بايد دانشمندان و محققان بيشترى كنند.

فقط در اينجا اضافه مى كنيم :

يكى از دعاهاى حضرت مهدى (عج ) اين است كه :(( اللّهم احجبنى عن عيون اعدائى و اجمع بينى و بين اوليائى ؛ خدايا مرا از ديدگان دشمنانم پوشيده بدار و بين من و دوستانم اجتماع حاصل كن .))

به مقتضاى استجابت اين دعا، اقامتگاه آن حضرت از دشمنان محفوظ خواهد بود. و ممكن است همين مطلب تاءييدى باشد كه آن جزيره ، در مثلث برمودا است .

از سوى ديگر غير از همسر و فرزندان ، جمعى از دوستانش كه طبق روايت سى تن از (( اوتاد)) و برجستگان هستند، همواره در خدمت آن حضرت بسر مى برند.

توضيح ديگر اينكه :


براساس داستان(( على بن فاضل)) فرزندان حضرت ولى عصر(عج ) در جزيره اى بنام خضراء در اقيانوس اطلس ، زندگى مى كنند، و شخص آن بزرگوار همه ساله در موسم حج شركت نموده ، پس از زيارت آباء و اجداد طاهرينش در حجاز، عراق و طوس به جزيره باز مى گردد و غالب اقامت آن بزرگوار در همان جزيره است


لینک ثابت | نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385   ساعت 12:43   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

 

سلام دوستان

میلاد حضرت زینب علیها السلام را به همه ی شما تبریک می گوییم. به همین مناسبت به نظر

می رسد زندگانی ائمه ی معصومین و خویشان نزدیک ایشان را باید مطالعه ای جدی کرد و درس هایی

از آن ها گرفت.

یکی از درس هایی که از زندگی فرستادگان الهی و منسوبین ایشان و وخصوصا ْ متون مذهبی - آیات و

روایات - می فهمیم این هست که در خیلی موارد زبان ما با زبان خدا و فرستادگان خدا فرق می کند که

ریشه در تفاوت دیدگاه ها دارد. مثلا ْ حضرت زینب سلام الله علیها در پاسخ یزید که او را برای شهادت

برادر و برادر زادگان و خویشان و نزدیکانش و شکست آنها شماتت می کند، می فرماید من در این وقایع

چیزی جز زیبایی ندیدم.

چنین جوابی ریشه در دیدگاه متفاوت آن بانوی گرامی با یزید و بسیاری از انسان های دیگر دارد و بر این

اساس زبان صاحبان این دو دیدگاه متفاوت است.

نمونه ی دیگری از این تفاوت زبان در تصور ما از معنای کلمه ی خیر می باشد. ما خیر را در انسان هایی

می بینیم  عملکرد آنها عملکرد انسان کامل و به عبارت دیگر خدایی باشد البته به شرطی که از کارهای

آنها ما هم لذت ببریم و بر خلاف خواسته های ما نباشد. پس اگر کسی حتی خدا گونه عمل کند گر چه

او را تحسین می کنیم ولی اگر کاری که نفع ظاهری آن به ما نرسد در اصطلاح روزمره به او بی خیر

می گوییم.

اما خیر از زبان دین چیست؟ در متون دینی که همه ی مسلمانان آن را قبول دارند آمده که واجب است بر

هر مسلمانی که از دنیا می رود نماز میت خواند و در فرازی از آن گفت: خداوندا ما از این بنده ی تو جز

خیر چیزی نمی دانیم و تو از ما به حال او داناتر هستی!!!

حالا شاید خیلی از ما ها وقتی می خواهیم نماز میتی بخوانیم یک حالتی برایمان پیش بیاید هنگام

گفتن این کلمه و در دل بگوییم این شخص که همه کاره بود چطور بگوییم جز خیر از او نمی دانیم؟

چنین سخنی را یکی از اصحاب به امام صادق علیه السلام عرض کرد.

حضرت فرمود: تمام خیر در اسلام است.

پس وقتی کسی مسلمان بود - و نه حتی مؤمن - می توان گفت تمام خیر را دارد و البته خداوند داناتر از

ما است که چنین شخصی واقعا ً مسلمان بوده یا در ظاهر.

این نمونه هایی از تفاوت زبان و دیدگاه ما با فرهنگ الهی است که وظیفه داریم ما هم فرهنگ خود را به

آن نزدیک کنیم و در این راه بررسی مجدد زندگی فرستادگان الهی و منسوبین ایشان مثل حضرت زینب

به ما کمک زیادی خواهد کرد.


لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385   ساعت 14:59   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  ام ابیها  

حضرت امام صادق (ع):هيچ روزي همچون روز محنت و اندوه ما در كربلا نيست هر چند روز سقيفه و سوزانـدن در خانه اميرالمومنين و حسنين و فاطمه و زينب و ام كـلثوم و فـضـه و كـشـتن محسن با ضرب لگد بزرگتر و وحشتناكتر و تلختر اسـت زيرا آن روز اصل و ريشه عذاب است.

این دل از کوچه سخنها دارد                                 ماجرای گل بطحا دارد
هست این شعر زبان حالم                                که در آن ذره ای افشا دارد
چون که دستان خدا بست عدو                             دید که یار چو زهرا دارد
آنقدر زد به بر و بازویش                                       دید او حالت اغما دارد
آنکه می داد به ضارب فرمان                             گفت هر چه بزنی جا دارد
ضارب از اشک حسن می خندید                         خنده بر گریه چه معنا دارد
حسن از درد به مردم می گفت                             مگر این صحنه تماشا دارد
آن یکی گفت که از خیبر و بدر                             عقده در سینه ز مولا دارد
مادرم رفت به دنبال علی                                      زینبش از پی‌اش آوا دارد
ندهم شرح دگر واقعه را                                        گر چه این داغ بقایا دارد
با که گویم غم آن مسجد را                                   شرح این غصه درازا دارد

در حدیثی از مولا علی (ع) آمده که رسول اله (ص) به فاطمه زهرا (س) فرمودند:

«یا فاطِمَة اَتَدرینَ لِمَ سُمِّیتِ فاطِمَة» (ای فاطمه آیا می دانی چرا فاطمه نامیده شده ای ؟)

علی (ع) می گوید : من گفتم ای رسول خدا شما بفرمایید چرا نام او فاطمه است؟ فرمود:

«اِنَّ الله عَزَّ وجَلَّ قَد فَطَمَها و ذُریَّتَها عَنِ النّارِ یَومَ القِِِیامَة» ( خداوند بزرگ او و فرزندانش را از آتش دوزخ در قیامت باز می دارد)

بدیهی است منظور از فرزندان در این حدیث فرزندانی است که در راه و خط بی بی زهرای اطهر (س) باشند. و به همین دلیل در بعضی روایات « ذریه » و « محبان » هر دو با هم ذکر شده اند. و این که گمان کنیم انسان اگر مرتکب تمام زشتی ها شود ممکن است در گروه شیعه علی ابن ابی طالب (ع) و یا فرزندان حضرت زهرا(س) قرار گیرد اشتباهی فاحش و محض است . چون خداوند در قرآن کریم به خود پیغمبر اکرم (ص) فرمودند: « لَئِن اَشرَکتَ لَیَحبَطَنَّ عَمَلُک و لَتَکونَنَّ من الخاسِِرینَ.


لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385   ساعت 10:0   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  خطبه امام سجاد در شام  
 سفر بازماندگان امام حسين عليه السلام ـ به شام , در رساندن پيام انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ و افشاى ماهيت پليد حكومت يزيد, نقش اساسى داشت . آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسين ـ عليه السلام ـ در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسيران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبليغات چهل ساله معاويه شناخت صحيحى از اسلام و خاندان پيامبر نداشتند, آگاه سازند. ازينرو باز ماندگان حسين ـ عليه السلام ـ از هر مناسبتى در اين زمينه بهره بردارى مى كردند. خطبهء امام سجاد ـ عليه السلام ـ كه در يكى از روزهاى توقف در شام ايراد شد, در اين ميان نقشى تعيين كننده داشت و يزيد را رسواى خاص و عام ساخت
مرحوم (علامه مجلسى ) به نقل از صاحب (مناقب ) و ديگران مى نويسد: روايت شده است كه روزى يزيد دستور داد منبرى گذاشتند تا خطيب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسين ـ عليه السلام ـ و على ـ عليه السلام ـ براى مردم ايراد كند. خطيب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند, سخنان زيادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسين ];ّّ بن على ـ عليهما السلام ـ گفت و سپس در مدح و ستايش معاويه و يزيد, داد سخن داد. و از آنان به نيكى ياد كرد. على بن الحسين ـ عليهما السلام ـ (از ميان جمعيت ) بر او بانگ زد:(واى بر تو اى خطيب ! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خريدى , و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى )
سپس گفت : يزيد! اجازه مى دهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نيز اجر و ثوابى ؟ يزيد اجازه نداد. مردم گفتند: امير! اجازه بده بر منبر برود, شايد از او سخنى بشنويم (ببينيم چه مى گويد؟)
يزيد گفت : اگر او بر فراز اين منبر برود, پايين نمى آيد مگر آنكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا سازد
كسى گفت : امير مگر اين (جوان اسير) چه مى داند و چه مى تواند بگويد؟! يزيد گفت : او از خاندانى است كه علم را از كودكى با شير مكيده اند و با خون آنها در آميخته است
مردم آنقدر اصرار ورزيدند تا سرانجام يزيد اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشهء منبر قرار گرفت , و ابتدءا خدا را حمد و ستايش كرد و سپس خطبه اى ايراد كرد كه اشكها را از ديدگان سرازير كرد و دلها را به لرزه در آورد
آنگاه فرمود: مردم ! خداوند به ما(خاندان پيامبر) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است
شش امتياز ما اين است كه خدا به ما: علم , حلم , بخشش و بزرگوارى , فصاحت , و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى موءمنان قرار داده است
هفت فضيلت ما اين است كه : پيامبر بر گزيدهء خدا از ماست , صديق (على بن ابى طالب ) از ماست , جعفر طيار از ماست , شير خدا و شير رسول او(حمزهء سيد الشهدا) از ماست , دو سبط اين امت ـ حسن و حسين ـ از ماست . زهراى بتول (يا: مهدى ) از ماست (38)
مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ,و هر كس نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم : من پسر مكه و منايم , من پسر زمزم و صفايم , منم فرزند آن بزرگوارى كه (حجر الاءسود) را با گوشه و اطراف عبا برداشت (39), منهم فرزند بهترين كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد, منم فرزند بهترين انسانها, منم فرزند كسى كه (در شب معراج ) از مسجد الحرام به مسجد الاءقصى برده شد, منم پسر كسى كه (در سير آسمانى ) به سدرة المنتهى رسيد, منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام (قاب قوسين او ادنى ) كشيد(بين او و حق دو كمان يا كمتر فاصله بود), منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد, منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد, منم محمد مصطفى , منم فرزند على مرتضى , منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به (لا اله الا الله ) گشودند, منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد (40), دوبار هجرت كرد (41), و دوبار با پيامبر بيعت نمود, در بدرو حنين شجاعانه جنگيد, و لحظه اى به خدا كفر نورزيد, من فرزند كسى هستم كه صالح ترين موءمنان , وارث پيامبران , نابود كنندهء كافران , پيشواى مسلمانان , نور مجاهدان , زيور عابدان , فخر گريه كنندگان (از خشيت خدا), شكيباترين صابران , بهترين  قيام كنندگان از تبار ياسين ـ فرستادهء خدا ـ است
نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل , ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقين (از دين بدر رفتگان ) و ناكثين (پيمان شكنان ) و قاسطين (ستمگران ) جنگيد, و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همهء مسلمانان بود. او خصم گردنكشان , نابود كننده ء مشركان , تير خدايى براى نابودى منافقان , زبان حكمت عابدان , يارى كنندهء دين خدا, ولى امر خدا, بوستان حكمت الهى , و كانون علم او بود
سپس فرمود:
منم پسر فاطمهء زهرا ـ عليها السلام ـ, منم پسر سرور زنان ... امام در معرفى خود, و در حقيقت : معرفى شجره نامه ء امامت و رسالت , آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و نالهء مردم بلند شد
يزيد ترسيد شورشى بر پا شود, لذا به موءذن دستور داد تا اذان بگويد. موءذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت
الله اكبر, الله اكبر
امام فرمود: بلى هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست , و چون موذن گفت :اشهدان لا اله الا الله , گفت : بلى مو و پوست و گوشت و خون من به يگانگى خدا شهادت مى دهند. همين كه موءذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم , امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت : يزيد! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم جد من است يا جد تو؟ اگر بگويى جد تو است , دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى , و اگر بگويى جد من است , پس چرا فرزندان او را كشتى ؟!...(42)
(عماد الدين طبرى ), از دانشمندان قرن هفتم هجرى , در كتاب (كامل بهائى ) در پايان خطبهء حضرت سجاد مى نويسد
(... ( امام سجاد) گفت : اى يزيد, اين رسول عزيز كريم , جد من بوده است يا جد تو؟ اگر گويى كه جد تو بوده است عالميان دانند كه دروغ مى گويى و اگر بگويى كه جد من بوده چرا پدرم را بيگناه شهيد كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسيرى آوردى ؟
اين بگفت و دست زد و جامه بدريد و در گريه افتاد و گفت : به خدا كه اگر در دنيا كسى هست كه رسول جد او باشد, بغير از من نباشد, پس چرا اين مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را, چنانكه اسيران روم (را) آورند, آورد؟ پس گفت : اى يزيد, اين كار كردى و مى گويى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى ؟ واى بر تو, روز قيامت جد من و پدر من خصم تو باشد
يزيد لعين در اين اثنا بانك بر موءذن زد كه قامت بگو, زمزمه و دمدمه اى عظيم در خلق افتاد, بعضى نماز كرده , و بعضى نماز نكرده , پراكنده شدند)

لینک ثابت | نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385   ساعت 8:59   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

 

در بین آن دیوار و در زهرا صدایت میكند / حیدر در آن محراب خون یابن الحسن سر میكند

پاره جگر گشته حسن در طشت خون ای منتقم / با سوزش زهر درون یابن الحسن سر میكند

اصغر در آغوش حسین در انتظار قطره آب / آخر هم اوی بی زبان یا بن الحسن سر میكند

قاسم به حسرت مانده وحجله شده تابوت او / دیده حسین جان دادنش یا بن الحسن سر میكند

اكبر عزیز نوجوان غرق به خون گشته خدا / اما هم او در جوی خون یا بن الحسن سر میكند

عباس آن سردار عشق صد پاره شد دست و تنش / تیری نشست برچشم او یابن الحسن سر میكند

رأس حسین بر نیزها مصباح نور است و هدی / رأسش كه نه هم جان او یا بن الحسن سر میكند

طفل سه ساله حسین با یاد بابا میرود / در ضربه شلاق خصم یا بن الحسن سر میكند

زینب نهاد آن یادگار در كنج شام بی صفت / گنجی در آن كنج خراب یا بن الحسن سر میكند

آن سو سكینه می دود نالان و حیران میرود / سیلی زده بر او عدو یا بن الحسن سر میكند

طفلان مسلم مرغكان سر بریده اند ولی / هم چون حسین بی كفن یا بن الحسن سر میكنند

ام الحزینه را زدند در قتلِ گاه عاشقی / یاد حسین است هم رهش یا بن الحسن سر میكند

عباس نام آور ببین بی جان شده قطع الیمین / زینب شده بی یارو كس یا بن الحسن سر میكند

بر چادر خاكی او صد خاكیان پا می نهند / بر عرشیان صد مرحبا یا بن الحسن سر میكنند

آقا بدان آماده ایم در انتظار انتقام / هر شیعه بهر فرج یا بن الحسن سر میكند


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385   ساعت 17:42   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  یا قمر بنی هاشم  

عزیزان اینم نوحه جدید محرم ۸۴ هیئت حسینی محمود آباد یزد که آقای میرحسینی از شیفتگان اهل بیت سرودند.

زاده ام البنین مرا تو یارومعین ز دشت خونین برخیز

                 پشت و پناهم توئی میرسپاهم توئی ز دشت خونین برخیز

نوای العطش شنو ز خیمه هایم              دوباره کن به پا علم تو از برایم

علمدار ابوالفضل سپهدار ابوالفضل     به غمدیدگانی تو غمخوار ابوالفضل

پناهی به غیر تو ندارم                                  نگاهی نما به حال زارم

بروی خاک و خون چرا فتاده ای برادرم

                                   به سوی خیمگاه خود جشم تو را چسان برم

من که از غم کمرم بشکسته                        عقده راه نفسم را بسته

بی علمدار منم جان اخا                             گشته ام بی تو برادر تنها

ای مهر و ماه تابانم عباس                      داغت زد آتش بر جانم عباس

تا گشته خاموش شمع وجودت                 غم تا ابد شد مهمانم عباس

نشسته کودکان من در سوگ سقا

                                             به خیمه از عطش شده محشر کبری

چه شد دو دست مهربان تو برادر        چه شد که یاریم نمیکنی تو دیگر

ساقی آب آور جان فدای تو                  چو گل شدی پرپر جان فدای تو

می روم و تنها میگذارمت                           در این دل صحرا میگذارمت

خون چکد ز دیدگانم عباس                             بعد تو زنده نمانم عباس

مرثیه سرا: حاج بمانعلی میرحسینی


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385   ساعت 17:32   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  داستان فطرس ملک  

وقتى كه حضرت سيدالشهداء (ع ) متولد شد، خداوند تبارك و تعالى حضرت جبرئيل (ع ) را با هزار ملك بر پيغمبر (ص ) نازل فرمود كه به پيغمبر(ص ) تهنيت گويد.
همينطورى كه حضرت جبرئيل (ع ) بر پيغمبر (ص ) نازل مى شد گذرش به جزيزه اى كه فطرس يكى از ملك مقرب كه از حاملان عرش الهى بود كه بر اثر اشتباهى كه از او سرزده بود و در آن جزيزه زندان شده بود و بالش ‍ شكسته بود و به عذاب گرفتار بود و در بعضى روايات بمژه هاى چشمش ‍ معلق و آويزان بود و از زير او دود بدبويى مى آمد افتاد.
فطرس وقتى كه جبرئيل (ع ) را با ملائكه ها ديد، گفت : اى جبرئيل با اين همه ملك كجا مى روى ؟! آيا خبرى شده ؟
حضرت جبرئيل (ع ) فرمود: خداوند متعال به حضرت محمد(ص ) نعمتى كرامت فرمود. و مرا فرستاده كه از جانب خودش به او مبارك باد بگويم .
فطرس گفت : اى جبرئيل اگر مى شود مرا هم با خود ببريد شايد حضرت محمد(ص ) براى من دعا كند و من از اين گرفتارى نجات پيدا كنم .
حضرت جبرئيل (بقول ما دلش سوخت و) فطرس را با خودش به محضر مقدس حضرت رسول الله (ص ) آورد. وقتى كه خدمت حضرت رسيد از طرف حق تعالى تنهيت گفت در ضمن سفارش حال فطرس را هم خدمت آن بزرگوار كرد.
حضرت فرمود: اى فطرس خودت را به اين مولود مبارك بمال كه انشاء الله حالت خوب مى شود. فطرس ، ميگريست و خود را به قنداقه حضرت اباعبدالله (ع ) ماليد، بمحض ماليدن متوجه شد پرشكسته اش خوب شد و خدا بخاطر حضرت امام حسين (ع ) توبه اش را قبول كرد.
خلاصه بالا رفت و چون به آسمان رسيد گريه مى كرد و صدا مى زد: اى ملائكه ها من آزاد شده حسينم . كيست كسى مثل من كه آزاد كرده حسين باشد، بعد برگشت ، و گفت : اى رسول خدا به همين نزديكى هاى مى آيد كه اين مولود را خواهند كشت و روضه كربلا را براى پيغمبر (ص ) تعريف كرد، هم خودش و هم پيغمبر و هم تمام ملائكه ها گريه كردند و بعد گفت : يا رسول الله در مقابل اين حقى كه اين مولود گردن من دارد من ضامن مى شوم كه هر كس بزيارت اين شهيد غريب برود يا اشكى براى او بريزد چه از راه دور و نزديك آن سلام و گريه را به حضرتش ابلاغ كنم ...
اشكم ز هجر روى تو خوناب شد حسين
مويم ز غصّه رشته مهتاب شد حسين
هر جا كنار آب نشستم زداغ تو
از بسكه سوختم جگرم آب شد حسين
جانسوزتر ز داغ تو ديگر كسى نديد
خورشيد هم ز داغ تو در تاب شد حسين
يادت كه بود مونس جانم به روزها
شبها چراغ گوشه محراب شد حسين
باز آمدم به شام كنار رقيه ات
جائى كه نور چشم تو در خواب شد حسين
تو غرق خون به خاك فتادى و تشنه كام
اما بناى زينبت از آب شد حسين


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385   ساعت 0:20   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

 

تو یه کربلا شنیدی حرمو ولی ندیدی

کاش صدای گریه های مادرش رو می شنیدی

 

دو تا گنبد طلایی رفته تا به عرش اعلا

این حریم شاه بیسر اون یکی حریم سقا

 

یه خیابون بهشتی اسمش بین الحرمینه

هر جای اون پا بزاری جا قدم های حسینه


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385   ساعت 17:22   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   
در رثای سبط احمد اشک و زاری بی بهاست
گر دو دیده خون بگرید در رهش آری سزاست
انقلاب آتشینش شورشی بر پا نمود
این عمل ناید زکس جز در ید آل عباست
او که در راه بقا و عزت و احیای دین
با نثار جان شیرین گفت ظالم بر فناست
دین احمد زنده شد با جانفشانی حسین
این زلطف و رحمت بی حد و حصر کبریاست
درس آزادی و ایمان را به عالم دادو گفت
سر به زیر پرچم دونان نهادن بر خطاست
در نظرگاه بلند کشته های کربلا
جان براه دوست دادن آرزو را منتهاست
گر به دامان حسین بن علی سایل شوی
دست گیرد جمله را آری که او شاه فتاست


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385   ساعت 17:15   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست  

بسم رب الحسين

اين حسين كيست؟

اگه تمام گناه هاي عالم بر دوشت باشه تا اسم زیبای حسین را ميشنوي احساس ميكني سبك شدي و ديگه هيچ گناهي بردوشت نيست...اسمش تن آدم را ميلرزونه ...چه سري در حروف ح س ي ن  وجود داره

 كه تا با هم تركيب ميشن تبديل ميشه به اكسيري كه روحتو تا خدا بالا ميبره... خدا شاهده نه براي پر كردن وبلاگ يا اينكه وقت گذروني باشه واقعآ ميخوام بدونم چرا اينطوريه؟... آخه هيچ اسمي اين خاصيت را نداره...اينطور كه من شنيدم روانشناسان اروپايي در حال تحقيق بر خاصيت اسم حسين هستتند كه دل هر مومن و گناه كار را ميلرزونه.كسي كه از شرابخوار تا علامه خاطرخواه داره ...

اسامي اهل بيت از روي حساب و كتاب انتخاب شده مثلآ علي يعني دست نيافتني ووالا و هر اسم از اسامي اهل بيت اسماء اكبر و بزرگ هستند ولي نام حسين يعني كسي كه گناهكارها را با يه ذره خوبي هم ميخره...بهتر بگم يعني ارباب ميگه  تو بيا بقيش با من. كم بهمون لطف كرده؟ غير از اينه كه هر چه داريم همه از كرم اربابه... يه زماني يكي از علما به خدا گفت خدايا اگه تو يه گوشه از رحمتتو به انسانها نشون بدي همه مسلمون ومعتقد ميشن وديگه كسي گناه نميكنه ...درخواب بهش الهام شد :فلاني تو ميگي يه گوشه از رحمت اما من همه رحمتمو به انسانها عرضه كردم ولي نمك نشناسها سرشو بريدن ...

تمام رحمت ما حسين بود .

ضعف ما اينه كه آقامونو نشناختيم . متاسفانه بايد از زبون ديگران بشنويم آقامون كي بوده بايد از زبون كساني مثل مرتاض بزرگ هند كه گفت من همه كار ميتونم انجام بدم ولي يه ياحسين شما صد تا مث منو دنبال خودش ميكشونه وياازگاندي بشنويم... ببخشيدا ولي خيلي زشته همسايه بياد بهمون بگه عجب بابايي دارين!!!

 


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385   ساعت 16:57   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

لینک ثابت | نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385   ساعت 12:53   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  گناه مانع اجابت دعا  

شخصی از مبارکه اصفهان می گفت:
« من حاجتی داشتم که بارها از خدا روا شدن آن را خواسته بودم. شب چهارشنبه ای آمدم مسجد جمکران خیلی تضرع و التجا به حضرت کردم، شب جمعه در مبارکه در عالم خواب دیدم مشرف به مسجد جمکرانم، درب کفشداری حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی ایستاده بودند، فرمودند: من نایب بر حق حضرت حجت بن الحسن هستم و تو به خاطر آن گناهی که انجام دادی دعایت مستجاب نمی شود.

 من در عالم رویا خیلی محزون شدم. آقا چون این حالت مرا دیدند، دست در جیب مبارک برده و مبلغ 20 هزار تومان به من دادند و فرمودند: من در رابطه با حاجت شما به حضرت عرض می کنم.
فردای آن روز ساعت 10 صبح حاجت من برآورده شد با اینکه سالها بود دعا می کردم و تا آن وقت به اجابت نرسیده بود. »


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385   ساعت 12:42   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

 


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385   ساعت 12:26   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  داستان محتشم کاشانی  

محتشم پسری داشت که از دنیا رفت.
 او چند بیت در رثای وی گفت. شبی حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در خواب دید که فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی، اما برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟»

می گوید: بیدار شدم ولی چون در این رشته کار نکرده بودم سررشته پیدا نکردم چگونه وارد مرثیه فرزند گرامی آن حضرت شوم.
شب دیگر در خواب مورد عتاب حضرتش گردیدم که فرمود:
 چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟

 عرض کردم: چون تاکنون در این وادی قدم نزده ام، لهذا راه ورود برای خود پیدا نکردم. فرمود بگو:
« باز این چه شورش است که در خلق عالم ».

بیدار شدم همان مصراع را مطلع قرار دادم و آنچه که می بایست سرودم، تا رسیدم به این مصراع، که گفتم:
« هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال ».

در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم که به مقام الوهیت جسارتی نکرده باشم. شب حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ را در خواب دیدم فرمودند:
 چرا مرثیه خود را به اتمام نمی رسانی؟

عرض کردم: در این مصرع به بن بست رسیده ام نمی توانم رد شوم فرمود بگو:
« او در دل است هیچ دلی نیست بی ملال ».

بیدار شدم. این مصرع را ضمیمه آن مصرع نموده و بیت را به آخر رسانیدم ».

 


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385   ساعت 10:59   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
   

    عمو جان‌، نسل‌ ما از شما قطع‌ شد!
حجّة‌ السلام‌ والمسلمين‌ جناب‌ آقاي‌ سيّد محمّد رضا اعرجي‌ «فحّام‌» در نامه‌اي‌ به‌ نگارنده‌ چنين‌نوشته‌ است‌:
جدّة‌ پدري‌ اين‌ جانب‌، مرحومة‌ علويّه‌ طوبي‌ بيگم‌، كه‌ از زنهاي‌ صالحه‌ و متهجّده‌ بود، نقل‌ كرد كه‌:در كربلا، مرض‌ تب‌ و نوبه‌ آمد و سه‌ تن‌ خواهرانم‌ همه‌ مرحوم‌ شدند. بعد از آنها مادرم‌، و بعد ازوي‌ مرحوم‌ پدرم‌ آيت‌ الله آقاي‌ سيّد حسن‌ اصفهاني‌، كه‌ از علماي‌ معروف‌ كربلا بودند، و بعد ازايشان‌ برادرم‌، مرحوم‌ سيّد جواد، و فرزندانش‌ همگي‌ به‌ رحمت‌ حق‌ پيوستند و شوهرم‌ و يك‌دختر منحصر بفردم‌ نيز فوت‌ كرد.
در نتيجه‌، من‌ تنها ماندم‌ و احدي‌ از اهل‌ خانه‌ باقي‌ نماند. مدّتي‌ بر اين‌ منوال‌ گذشت‌ و هر چه‌خواستگار برايم‌ مي‌آمد قبول‌ نمي‌كردم‌، تا اينكه‌ در يك‌ شب‌ تاسوعاي‌ حسيني‌ براي‌ آنكه‌دستجات‌ عزاداري‌ را تماشا كنم‌ از خانه‌ بيرون‌ آمدم‌ و چون‌ سر كوچة‌ خودمان‌، كه‌ در بين‌ الحرمين‌بود، رسيدم‌، ديدم‌ دستة‌ بچّه‌ سيّدها-شمع‌ به‌ دست‌- مي‌آيند و نوحه‌ مي‌خوانند. چون‌ با اين‌منظره‌ روبرو شدم‌، يكمرتبه‌ حالم‌ منقلب‌ شد و ياد پدر و برادر خود افتادم‌ و گفتم‌ نسل‌ ما از رسول‌الله صَلي‌ الله عَليه‌ِ وَ آله‌ وَ سَلَّم‌ قطع‌ شد! در آن‌ لحظه‌ در جايي‌ قرار داشتم‌ كه‌ گنبد ملكوتي‌ حضرت‌ابوالفضل‌ عليه‌السلام‌را مي‌ديدم‌. رو به‌ گنبد مطهّر كرده‌، خطاب‌ به‌ حضرت‌ گفتم‌: عمو جان‌، نسل‌ما از شما قطع‌ شد! و گريه‌ كردم‌ و به‌ منزل‌ برگشتم‌.
در همان‌ سال‌، ماه‌، صفر، برايم‌ خواستگار آمد و من‌ قبول‌ كردم‌، با اينكه‌ تصميم‌ به‌ ازدواج‌ نداشتم‌و از شوهر كردن‌ ابا مي‌كردم‌. جداً بعد از اين‌ ازدواج‌ بود كه‌ مدّتي‌ به‌ عنوان‌ سفر عازم‌كاظمين‌عليه‌السلام‌ شده‌ و در آنجا وارد منزل‌ مرحوم‌ آقاي‌ شيخ‌ راضي‌ كاضمي‌ (از علماي‌معروف‌ كاظمين‌) شدم‌، و ظهر همان‌ روز در خواب‌ ديدم‌ كه‌ در همان‌ منزل‌، منبري‌ عظيم‌ نصب‌شده‌ و جمع‌ كثيري‌ از اطفال‌ خردسال‌ پاي‌ منبر ايستاده‌اند و هر كدام‌ يك‌ شمع‌ در دست‌ دارند وآن‌ را به‌ سيّد جليل‌ القدر و نورانيي‌ كه‌ در بالاي‌ منبرنشسته‌ مي‌دهند و آن‌ سيّد بزرگوار، شمعها راروشن‌ مي‌كند و به‌ آن‌ بچه‌باز مي‌گرداند. از بچه‌ها سؤال‌ كردم‌: اين‌ آقا كيست‌؟ كسي‌ جوابم‌ را نداد،تا آنكه‌ خود آن‌ آقا از بالاي‌ منبر فرمود: منم‌ پيغمبر صَلَي‌ الله عَليه‌ِ وَ اله‌ِ وَسَلَم‌ كه‌ از من‌ چراغ‌ روشن‌كردي‌.از خواب‌ بيدار شدم‌ و عصر همان‌ روز، به‌ منزل‌ عالم‌ ربّاني‌ مرحوم‌ آقا سيّد محمّداصفهاني‌، پدر مرحوم‌ آقا سيّد محمّد مهدي‌ اصفهاني‌ صاحب‌ كتاب‌ احسن‌ الوديعه‌ رفتم‌ و خواب‌را براي‌ ايشان‌ نقل‌ كردم‌. ايشان‌ فرمود: شما حامله‌ مي‌باشيد و فرزند شما نيز پسر است‌ (ايشان‌مي‌گفت‌: من‌ هنوز آثار حملي‌ در خود نمي‌ديدم‌) و شوهر شما از سادات‌ صحيح‌ النسب‌ است‌.
همين‌ طور هم‌ شد و خداوند متعال‌ به‌ ايشان‌، پدرم‌ را عنايت‌ فرمود و اولاد ايشان‌ منحصر بفردبود، و ديگر براي‌ ايشان‌ اولادي‌ نشد. اولاد مرحوم‌ پدرم‌ هم‌ منحصر به‌ داعي‌ است‌ ان‌ شاءاللهتعالي‌ نسل‌ ما الي‌ يوم‌ القيامه‌ متّصل‌ است‌ به‌ رسول‌اللهصلي‌الله‌ عليه‌ و آله‌ وسلم‌ و قطع‌ نخواهدشد و اِن‌ شاء الله همگي‌ نيز از مواليان‌ خاندان‌ عصمت‌ و طهارت‌-سلام‌ الله عليهم‌ اجمعين‌ - و ازمبغضين‌ اعداي‌ ايشان‌ مي‌باشند، كه‌ عمدة‌ مسئله‌، همان‌ حب‌ ائمه‌ طاهرين‌ و دشمني‌ با اعداي‌ايشان‌ است‌. والسلام‌ عليكم‌ و رحمة‌ الله و بركاته‌ .به‌ تاريخ‌ 1414 ه‌ ِ ،الداعي‌ محمد رضاالحسيني‌ الحائري‌ الفحّام‌.


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385   ساعت 9:38   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  یا حسین  

غسلم از اشک چشامه

کفنم پيرهن سيامه

به همه می گم تو محشر

بدونين حسين آقامه ...

بعد يک عمری تو دنيا

که فقط مست تو بودم

شور يا حسين زهرا

تو کفن می شه سرودم ...

ذکر تلقين توی قبرم

نام شاه عالمينه

سدر و کافورم ايشاللا

تربت قبر حسينه ...

وصيت کردم رو قبرم

روضه ی زينب بخونن

تا شايد آقا بيان و

تا سحر پيشم بمونن ...

وقتی که نکير و منکر

روبروی من می شينن

عکس شيش گوش ضريح رو

به روی سينم می بينن ...

می بينن سينم کبوده

وحشتو ازم می گيرن

جای پرسش های قبرم

بوسه از سينم می گيرن ...

وصيت کردم رو قبرم

عکس يک حرم بذارن

کنارش به عشق عباس

يه بوته ی ياس بکارن ...

رو دلم يه شاخه ی ياس

تو چشام بارون الماس

روی قلب من نوشته


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385   ساعت 9:0   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
  روش خواندن زیارت عاشورا  

 

 

« زیارت عاشوراء از احادیث قدسیه است »چه ظاهر روایت صفوان آن است که جبرئیل امین این زیارت را از خداوند جلیل تلقی کرده،و سلسله اسناد آن از امام صادق "علیه السلام" توسط یک یک امامان به پیامبر و جبرئیل و سرانجام به خداوند و « قال الله» پایان می پذیرد. 

از امام دهم علی بن محمّد الهادی "علیه السلام" روایت است که :

کسی که زیارت عاشوراء ، بخواند و یک مرتبه بگوید:

« أللّهُمَّ العَن أوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَی ذَلِک،أللَّهُمَ العَنِ العِصَابَةَ الَتي جَاهَدَتِ الحُسَین(علیه السلام) وَ شَایِعَت وَ بَایِعَت وَ تَابِعَت عَلَی قَتلِه أللَّهُمَ العَن هُم جَمیعَا»

پس ۹۹ مرتبه بگوید: «أللَّهُمَ العَن هُم جَمیعَاً»

بعد بگوید:

«ألسّلامُ عَلَیک یَا أبا عَبدِاللَّه وَ عَلیَ الأروَاحِ الَّتي حَلَّت بِفِنائِک عَلَیکَ مِنِّي سَلامُ اللَّهِ أبَداً مَا بَقِِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیلِ وَالنَّهار وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَالعَهدِ مِنِّی لِزِیارَتِکُم السُّلامُ عَلَی الحُسَین وَ عَلَی عَلي بنِ الحُسَین وَ عَلَی أولادِ الحُسَین وَ عَلَی أصحَابِ الحُسَین»

و ۹۹ مرتبه بگوید:«السُّلامُ عَلَی الحُسَین وَ عَلَی عَلي بنِ الحُسَین وَ عَلَی أولادِ الحُسَین وَ عَلَی أصحَابِ الحُسَین»

مثل این است که تمام صد لعن و صد سلام را از اول تا به آخر خوانده باشد.(۱)

(۱)کتاب زيارت عاشورا و آثار شگفت/نويسنده:سيد علی موحد ابطحی اصفهانی/(ص۹۸)/الصدف المشحون،ص199،ط تبریز،شفاء الصدور في شرح زیارة العاشورا،ج1/110-111.

 "یا صاحب الزّمان عجّل ظهورک"

 السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی

 

فــروغ بخــــش شب انتظـار آمــدنی است                    نــــگار، آمدنی ، غمگسار، آمــدنی است

به خــاک کوچه دیـــــدار، آب می پاشــــند                   بـــخوان ترانه شادی،که یار آمــدنی است

ببیـــــن چگونه قناری زشــوق می لـرزد!                   متــــــرس از شب یلدا، بهار آمــدنی است

صـــدای شیهه رخش ظهــــور می آید                        خبر دهید به یاران: سوار، آمدنی است

بس است هرچه پلنگان به ماه خیره شدند                   یگانه فاتح کوهسار، آمدنی است


لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385   ساعت 12:13   | توسط:   محمد رضا دهقانی | مطالب مرتبط

   
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
کپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذکر صلوات مجاز می باشد!