تبليغاتX
نوحه و مصائب اهل بیت (ع)
نمی شود باورم داغ جدایی
 السلام علیک یا اباالفضل(ع)
دریغا یاس را یاری نکردی

گل احساس را یاری نکردی

 

زمین کربلا بامن بگو آه

چرا عباس را یاری نکردی

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در شنبه یکم فروردین 1388  |
 یا ثارا..(ع)

 

 

ساربانا ز اشتران بگشای بار
لحظه‏ای ما را به حال خود گذار
اینکه بینی سرزمین کربلاست
خاک او آغشته با خون خداست
در حریم قدسی صحرای دوست
بشنو این گلبانگ، این آوای اوست
نی نوا، در نینوای راستین
مویه‏ها دارد ز نای اربعین
ناله آتش بال در پرواز بین
همطراز آه گردون تا زمین
اشک می‏ریزد ز چشم کائنات
در عزای تشنه کامان فرات
آن بلا جویان که تا بزم حضور
راه پیمودند با سامان نور
رایت توحید از اینان پایدار
ماند و می‏ماند به دور روزگار
گر فرات اینجا چو دریا خون گریست
نی عجب، خورشید برهامون گریست

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 السلام علیک یا ابا عدا...

 

 

 

صدا در سینه ها ساکت که اینک یار مى اید

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش

به چشم آیینه ایزدنمایى تار مى آید

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت

طبیب دردمندان با دل تبدار مى آید

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید

بیا ام البنین با دیده گریان تماشا کن

که اردوى حسینى بى سپهسالار مى آید.

 

 

 

 

 

از عــــرش ... از میــــــــان حسینـیـه خــــدا

آمـــد صــــدای نالـــه (( حـی علــی العـزاء ))

جمــــع ملائکـه همـــه گریــــان شـدند و بعد

گفـتنـد تسـلـیــت همـــه بر ســـــاحت خــدا

جبریل بال خـــدمت خـــود را گشـــود و گفت

یارب اجــــازه هست شــوم فرش این عــزا ؟

آدم زجنـــت آمــــــد و نالـــه کنــــان نشست

در بـزم استـجــــــابـت بـــی قـیـد هــر دعـــا

او کـه هــزار بــار به گــــــریــه نشستـــه بود

یک (( یا حسین)) گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمــــــام رحمــت خـــود را خــدا گرفت...

گستــــرد بر محـــــرم این اشـک و گریـــه ها

آنگاه گفت : روضـــه بخـــوان (( ایها الرسول ))

جــــانـم فــــدای تشنـــــه لب دشــــت کربلا

***********

روضـــه تمـــام گشــت ولی مـــادری هنـــوز

آیــد صــدای گریـــه اش از بین روضــــــــه ها

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 
سلام بر حسین(ع)
|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در جمعه یازدهم بهمن 1387  |
 حضرت رضا علیه السلام

حضرت رضا علیه السلام

الاِنسانُ الّلاهُوتی و الرُّوح النّاسُوتی غَوثُ الوَری و بَدرُالدُّجی و منبعُ الهُدی، السّلطان علیُّ بن موسی الرضا. نام مبارکش علی و کنیت شریفش ابوالحسن (چنانکه گذشت حضرت رضا (ع) در اصطلاح اهل سیر و تاریخ به ((ابوالحسن الثانی)) معروف است.) و القاب همایونش صابر و وفی و مرتضی و لقب مشهورش ((الرضا))ست. مولد ذات خجسته صفاتش مدینة طیبه و تاریخ تولدش بهاختلاف ذکر شده و بنا بر اصحّ اخبار یازدهم ذیقعده یکصد و چهل و هشت بوده است. عده ای هم ربیع الاول یکصد و پنجاه و سه گفته اند. پدر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر و مادر والاگهرش امّ ولدی بوده، بنا به قولی به نام شقراء النوبیّه و کنیتش امّ البنین و به قول اصحّ تکتم یا نجمه نام داشته و لقبش طاهره بوده است.
حضرتش در سال یکصد و هشتاد و سه پس از شهادت پدر بزرگوارش بر سریر امامت و مسند خلافت حقیقی حضرت خیرالانام تکیه زد. این هنگام سن مبارکش بنابر اختلاف روایات در سال تولد وی بیش از سی سال و کمتر از چهل سال بوده است. حضرتش طبق دستور پدر بزرگوارش چهار سال اول امامت را در خانه نشسته و در به روی خلایق بسته بود و پس از انقضاء مدت، باب مخاطب و مصاحب را بر روی مردم گشود و به شیعیان اجازة مراوده مرحمت فرمود و به هدایت خلایق و اظهار کرامات و خوارق عادات پرداخت. بعضی از اصحاب به حضورش عرض کردند که با بروز و ظهور این جلوات الیه از طاغیه وقت هارون بر جان تو بیمناکیم. فرمود: خاطر جمع دارید که وی رابر من دست رس نیست. تا سال یکصد و هشتاد و شش رسید و هارون الرشید خلیفه وقت با دو پسر خود محمدامین و عبدالله مأمون به مکّه رفت و در مکّه و مدینه سه نوبت به مردم جوائز و عطایا بخشید. نوبتی به نام خود و دو نوبت به نام پسرانش و مجدداً برای ولایتعهدی محمدامین و پس از وی عبدالله مأمون از مردم بیعت گرفت. آنگاه بلاد و امصار اسلامی را که در تحت تصرفش بود بین آن دو قسمت نمود. از بغداد تا حجاز و مصر را به محمدامین، و خراسان و توابع آن را از کرمانشاه تا کابل و زابل به عبدالله مأمون واگذارکرد. و در این باب برای هر یک فرمانی نوشت و به گواهی علما و فضلا و معاریف بنی هاشم رساند و به فرزندانش توصیه نمود که با هم متحد بوده و از مخالفت با هم و دست اندازی در قسمت یکدیگر بپرهیزند و هر یک از آنان قبل از برادرش از دنیا رفت قسمت وی متعلق به برادر باقی مانده، باشد. آنگاه از مکّه مراجعت نمود و در سال یکصد و هشتاد و نه برامکه را که رکن رکین مملکت و دارای منصب وزارت و گرداننده دستگاه خلافت و مخصوصین و مصاحبین دائمی وی بودند، به طور ناگهانی فرو گرفت و جعفربن یحیی برمکی را بکشت و جثه اش را با نفت و بوریا بسوخت و یحیی را که در مخاطبات خود پدر خطاب می کرد با پسر دیگرش فضل بن یحیی محبوس نمود و آنقدر در حبس نگاه داشت که یحیی در سال یکصد و نود و فضل در سال یکصد و نود و دو در محبس بمردند. و از اعاظم منسوبین برامکه هر که را یافت بکشت و اموالشان را غارت و خانه هایشان را خراب نمود.
برای غضب هارون بر برامکه علل چندی ذکر کرده اند که شاید همة آنها روی هم رفته باعث مغضوبیت آنان و از بین بردن شان شده باشد. من جمله: یکی موضوع یحیی بن عبدالله علوی است که پس از خروج یحیی در دیلم هارون وی را به وسیله فضل بن یحیی برمکی تأمین داد و یحیی با فضل به بغداد آمد و پس از چندی هارون وی را گرفته و تسلیم یحیی برمکی نمود که در منزل خود محبوسش نموده و بر وی سخت بگیرد. یحیی محرمانه با محبوس به ملاطفت رفتار می کرد و شبها او را به سفره خود حاضر می نمود. شبی یحیی علوی از پاس هارون اظهار بیم و نگرانی کرد و عجز و لابه نمود که یحیی برمکی فرارش دهد. یحیی برمکی از حالت او متأثر شده محرمانه با غلامی از خود فرارش داد. جاسوسان این خبر را به هارون رساندند. هارون روز بعد از یحیی برمکی حال یحیی محبوس را پرسید. یحیی برمکی گفت: همچنان در حبس است. هارون وی را به جان خود قسم داد که راست می گوید. یحیی برمکی فهمید که هارون از قضیه مستحضر است. گفت: نه ای امیرالمؤمنین، چون دیدم دیگر منشاء مخالفتی نمی تواند باشد و ذریه پیغمبر است برای سلامتی خلیفه آزادش نمودم. هارون چیزی نگفت ولی این خلاف وی را در دل نگه داشت. دیگر قضیه مشهور عباسه خواهر هارون و جعفر برمکی بود که به انواع مختلف حکایت آن ذکر شده و مشهور است. دیگر آنکه جاسوسان به هارون گفتند که جعفر در شب منادمتی با مخصوصان خویش که ذکر شهامت و لیاقت ابومسلم را در انتقال خلافت از خانواده ای به خانواده دیگر درمیان داشتند، در حال مستی گفته است: با کشتن یکصد و هفتاد هزار نفر انتقال خلافت اهمیتی ندارد، اگر کسی بتواند به سیاست و مسالمت و بدون خونریزی چنین امری انجام دهد قابل تقدیر خواهد بود. هارون از استماع این گفته از قول جعفر به واهمه افتاده بر برامکه و دوستی آنان با علویان ظنین شد. علت دیگر قدرت و بسط نفوذ برامکه در تمام شؤون مملکتی حتی بر دربار خلافت و بذل و بخشش بی پایان آنها بوده که تمام این ها رئی هم باعث انزجار و واهمه هارون از برامکه شد و کرد آنچه و شد آنچه شد. به هر حال سال یکصد و نود و سه رسید و هارون از رقه به بغداد آمده، برای دفع فتنه رافع بن لیث بن نصر سیّار با حال کسالت عازم خراسان گردید. فضل بن سهل که این وقت جزء خدمتگزاران عبدالله مأمون بود، به وی گفت: پدرت مریض و عازم خراسان است و اگر قضیه ای پیش بیاید از سوء قصد برادرت امین مصون نخواهی بود، بهتر است از پدر خواهش کنی که در خدمتش باشی. مأمون از پدر تقاضای موافقت در سفر خراسان کرد. پدرش تقاضای وی را پذیرفته همراه خود به خراسان برد. مرض هارون در جرجان شدّت کرد، لذا مأمون را قبل از خود روانه مرو نمود و خودش پس از چند روز به خراسان آمد و در سوم جمادی الاولی یکصد و نود و سه پس از چهل و هفت سل عمر و بیست و سه سال و کسری خلافت دنیا را وداع گفت. وی را در خانه حمید بن قحطبه والی قبلی خراسان دفن نمودند. مأمون پس از استحضار از فوت هارون در مرو مردم را در مسجد جمع و خبر فوت هارون را اعلام و مردم را به تجدید بیعت با امین دعوت کرد. محمدامین نیز پس از اطلاع از قضیه، از مردم بغداد بیعت گرفت.
چند وقتی بین برادران محبت و موافقت برقرار بود تا اینکه محمدامین به فکر افتاد که مأمون را از ولایت عهدی خلع و پسرش موسی را ولیعهد نماید و با مقرّبان و مخصوصان خود در این باب مشورت نمود. مشاورین به وی گفتند با بودن مأمون در خراسان در میان یاران خود عزل وی مصلحت نیست، بهتر آنکه وی را به عنوان مشورت در امور به بغداد بطلبی. وقتی آمد به بغداد و از لشکر خود دور افتاد مهم را فیصله دهی. امین به مأمون نامه نوشته و وی را برای استعانت و هم فکری خود به بغداد طلبید. مأمون با فضل بن سهل ذوالریاستین مشورت کرد. وی گفت: مسلماً برادرت نیت خیری در احضار تو ندارد. مأمون گفت: چگونه مخالفت امر وی کنم که ما مال و منال و لشکر و سپاهی آماده نداریم و او مالی بی پایان و سپاهی فراوان در اختیار دارد. فضل یکشب در این بابمهلت خواست و چون در نجوم مهارتی داشت زایچه طالع هر دو برادر را مطالعه کرد و فردا به مأمون گفت: اوضاع انجم و افلاک غلبه تو را بر امین مسلم نشان می دهد، از مقاومت باک مدار و کار را به خدا واگذار. مأمون تصمیم بر توقف گرفت و به امین نوشت که اگر این موقع من از خراسان دوری کنم بیم آن است که فتنه مهم که رفع آن نتوان کرد حادث شود و ضمناً متوقع آنم که امیرالمؤمنین نقص عهد و پیمانی را که امام رشید فیمابین ما مستقر و مستحکم کرده در آینه ضمیر نیاورند و عذر این برادر را بپذیرند. نامه را فرستاد و خود درصدد تجهیز سپاه افتاد. چون این جواب به امین رسید نامه را به ارکان دولت خود ارائه داده و گفت: من محتاج به مصاحبت مأمون هستم و آمدن وی را برای مصلحت خلافت ضروری می دانم و وی از آمدن به بغداد ابا دارد. به نظر شما چه باید کرد؟ هر کس چیزی گفت ولی اکثر وی را به مدارا و مسالمت راهنمائی می کردند، جز علی بن عیسی بن ماهان که وی را به خشونت و شدت توصیه کرد. و بالاخره امین، علی بن عیسی را با شصت هزار سپاه به طرف خراسان فرستاد ولی سفارش کرد که حتی المقدور از مأمون استمالت کرده و با وی به عطوفت رفتار و او را به حسن نیّت و محبت امین مطمئن و امیدوار کرده، روانه بغداد نمابد. ولی مأمون بر وی سبقت گرفته و طاهر بن الحسین ذوالیمینین را با عده ای سپاه ری فرستاد تا طرق و شوارع را تحت نظر بگیرد و جاسوسان در اطراف مرز بگمارد که غافلگیر نشود. علی بن عیسی هم طی طریق کرده، به قرب ری رسید. طاهر از آمدن او مطلع گردیده، با سپاه خود از ری به مقابله بیرون آمده و موضع فلوس را لشگرگاه کرد. دو سپاه به هم رسیدند و به مقابله پرداختند پس از چند پیکار لشکر علی بن عیسی از هم پاشید و علی بن عیسی خود مقتول گردید و بغدادیان فراری و اسلحه و مهمات فراوان آنها نصیب لشکر طاهری گردید. طاهر فتح نامه برای مأمون نوشت که اینک سر علی بن عیسی نزد من و انگشتری وی در انگشت من است. چون خبر انهزام بغدادیان به خراسان رسید، مردم گرد مأمون جمع شده بر وی به خلافت سلام دادند. امین پس از اطلاع از شکست و قتل علی بن عیسی مجدداً عبدالرحمن بن انباری را با سی هزار سپاه به مقابله طاهر فرستاد که در ظاهر شهر همدان به سپاه طاهر رسیدند. بغدادیان به محض رؤیت سپاه خراسان جنگ ناکرده گریخته و در شهر همدان متحصن شدند و طاهر شهر را محاصره کرد و پس از یک ماه عبدالرحمن و همراهانش از طاهر امان طلبیده شهر را تسلیم و خود با سپاهش از شهر خارج و از کنار سپاه طاهر می گذشتند و طاهر متعرض آنها نشده، با سپاه خود به موازی آنها راه می پیمود. کم کم مراوده و اختلاط بین سپاه برقرار شد. چون به اسدآباد رسیدند، عبدالرحمن نامردی و غدر کرده و غفلتاً بر طاهر و سپاهیانش که فارغ البال طی طریق می کردند حمله ور گردید و جنگ شدیدی فیمابین درگرفت. بالاخره باز هم بغدادیان فراری و عبدالرحمن هم کشته شد. چون این اخبار به امین رسید، متوحش شده به عجله سپاهی را به فرماندهی حسن بن علی بن عیسی به حرب طاهر روانه کرد. و مأمون نیز هرثمه بن اعبن را با سی هزار نفر به کم طاهر فرستاد. طاهر همچنان پیش می رفت تا به اهواز و بصره رسید و در هر جا می گذشت عمال و حکام تعیین کرده به عزم تسخیر بغداد به عجله طی طریق میکرد و گاه و بی گاه با سپاهیان اعزامی امین روبه رو می شد و جنگی بینشان در می گرفت که همه به فتح طاهر و خراسانیان خاتمه می یافت، تا اینکه هرثمه بن اعین و زهیر بن مسیب دو نفر از امراء طاهر به ظاهر بغداد رسیدند و امین در بغداد متحصن و بغداد تحت محاصره قرار گرفت و با منجنیق و سنگ انداز و به وی می پیوستند و امین مجبور شد به هرثمه پیغام دهد که از خلافت گذشتم و حاضرم با مأمون به شرط حفظ جان بیعت کنم. هرثمه گفت: کار از این گذشته و طاهر سخت خشمناک است و موافقت او را من نمی توانم جلب کنم، بهتر این است که خود شخصاً نزد من آئی تا پیکی خدمت مأمون فرستاده، تأمین برایت بگیرم. امین ناچار با جمعی از کنیزان و کسان خود در زورقی نشست که نزد هرثمه برود. طاهر بن الحسین از قضیه مستحضر شده جمعی را فرستاد که به محض پیاده شدن امین از کشتی وی را بکشند. و همان شب طاهر سر امین را برای مأمون فرستاد و این قضیه در سال یکصد و نود و هشت روی داد. مدت عمر امین بیست و هشت سال و خلافتش چهار سال و هشت ماه بود.
چون خبر قتل امین به خراسان رسید مردم با مأمون تجدید بیعت به خلافت کردند. وقتی کار خلافت بر او مستقر گردید حکومت عراق و فارس و اهواز و یمن و حجاز را که بر دست طاهر فتح شده بود ازوی منتزع نموده و به حسن بن سهل برادر فضل وزیر خود واگذار کرد و به طاهر نوشت که به رقه رفته بر شامات و جزیره والی باشد. مردم مخصوصاً بنی هاشم و اشراف از عزل طاهر که دلالت بر استیلای کامل فضل بر مأمون می کرد ناراضی شده و چنانکه باید اطاعت حسن بن سهل نمی کردند و فتنه انگیزی شروع شد، چنانکه در سال یکصد و نود و نه ابن طاطبا خروج کرد. پس از وی ابوالسرایا پیدا شد و فتنه بزرگ انگیخت. حسن از هرثمه که قبلاً مقام سپهسالاری داشت و به امر مأمون آن مقام هم به حسن واگذار شده بود، تقاضا نمود که به سمت امارت سپاه برای دفع ابوالسرایا برود. هرثمه اول از رفتن ابا کرد ولی بنا به اصرار و خواهش حسن به حرب ابوالسرایا رفته، وی را بکشت و سر او را برای مأمون فرستاد. سپس خود عازم خراسان شد که عدم کفایت حسن بن سهل و آشفتگی اوضاع را به عرض مأمون برساند. حسن برادر خود فضل را از نیت هرثمه آگاه کرد و فضل چنان سعایتی از هرثمه نزد مأمون کرد که مأمون به محض ورود وی را حبس نمود و در محبس بود تا بمرد یا بکشتندش. همچنین زید بن موسی مشهور به زیدالنار برادر حضرت رضا (ع) سر به شورش برآورده و گرفتار شده، امان یافت و ابراهیم بن موسی در یمن و حسین افطشی علوی در مکه خروج نمودند.
خلاصه مردم اغلب بلاد برآشفتند و آشوب بر همه جا مستولی گردید و فضل بن سهل منشأ تمام این قضایا را در نظر مأمون میل شدید و ولع علویان به خروج جلوه می داد و برای تسکین اغتشاشات و استقرار انتظام در امور بلاد چنین مصلحت بینی می کرد که مأمون یک نفر از علویان را به ولایتعهدی خود تعیین نماید تا هم جوش و خروش علویان تسکین یابد و اضرابات ملکی رفع شود و هم صله رحم به جای آورده و در نزد خدا و رسول (ص) مأجور و مثاب باشد.
عاقبت مأمون رأی وی را پسندیده و پس از تعمق و شور حضرت علی بن موسی الرضا (ع) را برای ولیعهدی انتخاب نمود و در سال دویست خالوی خود أجاءبن ضحاک را به مدینه فرستاد که حضرت رضا را با جمعی از طالبین محترمانه به مرو بیاورد و نیز جمعی از بنی العباس را به مرو طلبید که گویند سی هزار کس از آنان در مرو جمع آمدند. آنگاه حضرت رضا از مدینه حرکت فرموده، طی طریق نمود تا به بغداد رسید. در بغداد طاهر بن الحسین از حضرتش استقبال شایانی کرده و پذیرائی چنانکه باید نمود و شب را خدمت حضرتش رسیده، نامه مأمون را که به وی نوشته و امر کرده بود که با آن حضرت به ولایتعهدی بیعت نماید به نظر مبارکش رساند. حضرتش ابتدا از قبول این امر استنکاف ورزید. طاهر عرض کرد چاره جز اطاعت و اجرای فرمان مأمون نیست. آن حضرت ناچار با کراهت قبول فرموده و دست مبارک بیرون آورد که طاهر بیعت کند. طاهر دست چپ دراز کرد. حضرتش فرمود: چرا دست چپ پیش می آوری؟ عرض کرد: چون دست راستم در بیعت امیرالمؤمنین مأمون است. حضرت از وفاداری و شهامت او مسرور شد و بعداً در ملاقات با مأمون قضیه را حکایت فرمود. مأمون نیز بر طاهر آفرین گفته و گفت من آن دست چپی که ابتدا برای بیعت به دست تو رسیده ((راست)) نام گذاشتم و از آن روز طاهر به ذوالیمینین ملقب شد.
خلاصه حضرت رضا (ع) از بغداد به راه بصره و اهواز طی طریق فرمود تا به نیشابور رسید. مردم نیشابور استقبال بی نظیری از حضرتش کردند. آن حضرت در هودجی روی قاطری سوار و پرده هودج افکنده بود که آفتاب اذیت می کرد. جمعی از مستقبلین به صدای بلند عرض کردند: یابن رسول الله (ص) آرزومندیم که جمال مبارک را زیارت و از زبان مقدست حدیثی از آباء و اجداد طاهرینت بشنویم. حضرتش پرده هودج را پس زد. مردم برای زیارتش گردن کشیده ضجه و غوغا بلند کردند و خود را بر خاک می افکندند. آنگاه حضرت سر از هودج بیرون آورده، فرمود: حَدَّثَنی أبی موسی بن جعفر قالَ حَدَّثَنی أبی جعفربن محمد قالَ حَدَّثَنی أبی محّمدبن علی قالَ حَدَّثَنی أبی علی بن أبی طالب قالَ حَدَّثَنی أخی و ابن عمّی رسول الله قالَ حَدَّثَنی جبرئیل قالَ سَمِعْتُ الرَبَّ العزّه سبحانَه و تعالی یَقولُ: سبحانَه و تعالی یَقولُ: کلمهُ لااله الاّ الله حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أمِنَ مِنْ عذابی (روایت کرده است بر من پدرم موسی بن جعفر و ... که رسول گفت جبرئیل به من گفته است که از پروردگار سبحان شنیدم که می گوید: کلمه لااله الاّ الله حصار من است و کسی که داخل در این حصار گردد، از عذاب من ایمن می شود). پس حضرتش لمحه ای سکوت فرمود، آنگاه مجدداً فرمود: بِشَرطِها و شروطها و اشاره به سینه مبارک فرموده، گفت: و أنا مِنْ شُروطِها. گویند بیست و چهار هزار قلمدان برای ثبت این حدیث از آستین ها بیرون آمد. خلاصه حضرتش با کمال عزّت و احترام طی طریق فرمود تا به مرو وارد و در منزل مجلّلی که برای حضرت مهیا کرده بودند، نزول اجلال فرمود. چون از رنج سفر بیاسود، شب مأمون با فضل بن سهل به خدمت آن حضرت رفت و مأمون با خلوص و محبت وی را در بر گرفت و خیر مقدم گفت و با یکدیگر به گرمی تمام مشغول مصاحبه شدند. مأمون پس از ذکر مقدّمه ای منویات خود را مبنی بر واگذاری خلافت وگرنه ولایتعهدی به حضرتش عرض کرد. حضرت از قبول خلافت ابا فرموده و ولایتعهدی را به ناچاری قبول کرد،به شرط آنکه از وی تقاضای دخالت در امور ملکی و قضاوت و فتوی و عزل و نصب امرا و عمّال ننمایند.
روز دیگر مردمان در دربار خلافت جمع آمدند و حضرتش را تقاضا نمودند، و مأمون در مجمع عمومی ولایتعهدی آن حضرت را به مردم اعلام نمود و خلایق را امر به بیعت با آن حضرت کرد و امر کرد که لواها و عَلَم های سیاه را که شعار بنی العباس بود به علم های سبز تبدیل کرده و نام حضرتش را بر دینار و دِرهم ضرب نمایند. چون قضایا خاتمه و ولایتعهدی آن حضرت اعلام شد، مأمون عرض کرد: یابن عمّ اکنون حضرتت برای انجام امور و تعهد خدمات، وزیری و دبیری لازم داری هر که راخواهی برای این دو سِمَت انتخاب کن. فرمود: فضل بن سهل برای امور من پسندیده و لایق و علی سعید صاحب دیوان رسالت خلیفه برای نوشتن نامه های من کافی است. مأمون شادمان شده هر دو را تحت امر آن حضرت گذاشت، از این روز فضل را ((ذوالرّیاستین)) و علی سعید را ((ذوالقلمین)) گفتند. به هر حال حضرتش همه روزه طبق مرسوم به محضر مأمون حضور می یافت، تا اینکه روز عیدی رسید و مأمون از حضرت تقاضا کرد که به نیابت وی به مصلّی رفته نماز عید بخواند. حضرت فرمود: مرا از این کار معاف دار. مأمون اصرار ورزید، آن حضرت فرمود: اگر ناچار باید نماز عید را بخوانم همچنان خواهم خواند که جدّم رسول خدا (ص) و جدّ دیگرم علی مرتضی (ع) خوانده است. گفت: به هر نحو میل داری عمل کن. خلایق که از عزیمت آن حضرت به مصلّی مستحضر شدند، درب منزل وی تجمع نموده، حضرتش از منزل بیرون آمد در حالتی که لباس سفید نظیف و کوتاهی بر تن مبارکش بود و عمامه لطیفی بر سر داشت و اِزار را از ساق پای مبارک بالا زده و پای برهنه با هیبت ملکوتی و جلوه الهی رو به مصلّی نهاد، و هر دم به صدای بلند تکبیر می گفت و دعوات می خواند. خلایق را که نظر بر جمال نورانی و هیمنه یزدانی وی افتاد، همه پاها برهنه نموده و صدا به ناله و ضجّه بلند نمودند، و در گفتن تکبیر یکصدا با وی موافقت می نمودند و در هر قَدّاماز صدای تکبیر مردم، شهر به لرزه در می آمد، گوئی در و دیوار با آنها هم صدا می شدند. چنان در شهر شور و ولوله افتاد که مأمون مضطرب و بیمناک گردید که مبادا مردم یک مرتبه فریفته آن حضرت شوند و این نماز به خلع یا قتل او منتهی گردد، لذا با عجله نزد آن حضرت فرستاد که تو را از نماز خواندن معاف داشتم، به منزل خود معاودت کن که دیگری را می فرستم. حضرت کفش خود را خواسته و پوشید و از نیمه راه مصلّی مراجعت فرمود.
خلاصه در سال دویست و دو مأمون متمایل به وصلت با آن حضرت شد و مجلسی بیاراست و یک دختر خود امّ حبیب را به ازدواج آن حضرت و دختر دیگر خود امّ الفضل را به ازدواج فرزند آن بزرگوار حضرت امام محمّد تقی (ع) درآورد.
موضوع ولایتعهدی صوری حضرت رضا باعث ای شد که بیشتر علویان از حجاز روی به خراسان نهادند و از الطاف و مراحم صوری و عنایات باطنی آن حضرت بهره مند می شدند، اما در عراق بنی العباس که از ولایتعهدی آن حضرت خشمناک و ناراحت بودند و خلافت را با این عمل مأمون از آل عباس خارج شده می دیدند سر به آشوب گذاشتند و مأمون را از خلافت خلع و با ابراهیم بن مهدی عباسی عموی مأمون بیعت نموده، بر بغداد استیلا یافتند. وقتی اخبار عراق که به علت ممانعت فضل وزیر از انتشار حقایق امور آنجا، به طور مبهم به سمع مأمون رسید، از فضل سؤال کرد که موضوع عراق چیست. وی به سبب بیم از پشیمانی مأمون از ولایتعهدی حضرت رضا و برگشت امور انجام شده، حقیقت امر را مخفی داشته و گفت: مردم بغداد از حکومت حسن برادرم خوشدل نبوده و ابراهیم را به حکومت عراق نشانده اند و مهم نیست و اگر چیزی بیش از این به سمع امیرالمؤمنین رسیده دروغ است. و به مطلعین هم مجالی نمی داد که بتوانند حقایق را به مأمون بگویند. تا روزی مأمون را با حضرت رضا خلوتی دست داد و آن حضرت قضایا را کماهی برای وی بیان فرمود. مأمون گفت: فضل غیر این می گفت. فضل کتمان حقیقت می کند. مأمون از اطرافیان و مطلعین تحقیق کرد و دروغ گوئی و دوروئی فضل بر وی ثابت شده تصمیم بر قل فضل گرفت (که بنی العباس همه غدّار بودند) ولی تظاهری نکرده مرو را به قصد بغداد ترک کرد و حضرت رضا (ع) و فضل را نیز همراه برد،و چون به سرخس رسیدند فضل به حمام رفت که فصد کند چون شنیده بود از منجمی که خون وی را در چنین سالی در بین آب و آتش خواهند ریخت، خواست با فصد در حمام قضا را بگرداند،ولی قضا کار خود را کرد، مأمون چند نفر را محرمانه سپرد که به حمام ریخته فضل را کشتند، آنگاه داد و فریاد برآورد که واأسفا علی الفضل، و قاتلین را هم برای رفع تهمت از خد بکشت. سپس طی طریق نموده به خراسان وارد گردید، چون مشهودش شد که مخالفت بنی العباس و عراقیان با او به علت ولایتعهدی حضرت رضاست، درصدد شهادت آن حضرت نیز برآمد، تا اینکه در ماه صفر دویست و سه روزی حضرتش را نزد خود طلبید. از اباصلت روایت شده که گفت: وقتی قاصد مأمون به طلب حضرتش آمد حال حضرت منقلب شد و به من فرمود همراه من بیا، چون از مجلس مدمون بیرون آمدم اگر دیدی عبا بر سرانداخته دارم با من هیچ سخن نگو. خلاصه حضرتش بر مأمون وارد شد. وی پس از اظهار ملاطفت گفت تا طبقی انگور یا ظرفی دانة انارِ مسموم آوردند و به آن حضرت عرض کرد از این میوه میل فرمائید. فرمود: اگر می توانی مرا از خوردن آن معاف دار. ولی به اصرار و اجبار حضرتش را وادار کرد چند حبه انگور یا چند دانه انار مسموم میل فرمود. حضرت بلافاصله حرکت نمود، مأمون گفت: کجا می روی به این عجله؟ فرمود: همانجا که مرا فرستادی. حضرتش با حالی منقلب وارد منزل شد، و آثار سمّ در وجود مقدسش ظاهر گردید، و بنا بر اصحّ اخبار در روز بیست و پنج یا آخر ماه صفر دویست و سه رحلت فرمود. این هنگام حضرت امام محمد تقی جواد الائمه صورتاً در مدینه بود ولی طبق اخبار صحیحه هنگام وفات پدر بزرگوارش به نیروی ملکوتی به بالینش حاضر گردید که أباصلت حضرتش را زیارت کرد. سن مبارک حضرت رضا هنگام رحلت برحسب اختلاف در تاریخ ولد آن حضرت بین پنجاه و پنج، و مدت امامت آن حضرت بیست سال بوده است.
ازواج و اولاد آن حضرت: زوجة حرّه آن حضرت منحصر بود به امّ حبیب دختر مأمون که گویا غیر مدخوله بوده، بقیه همخوابگان آن حضرت امّ ولد بوده اند که افضل همه والدة ماجدة حضرت امام محمدتقی (ع) بوده به نام خیزران یا سمانه علی اختلاف الروایات. اولاد هم گرچه بعضی از تاریخ نویسان برای آن حضرت پنج نفر پسر به نام های محمد و قانع و حسن و جعفر و حسین ذکر نموده اند، ولی اکثر مورخین اولاد آن حضرت را منحصر به حضرت امام محمدتقی می دانند و می گویند اگر هم اولاد دیگری داشته قبلاً وفات کرده اند و هنگام شهادت جز امام تقی اولادی نداشته است.
معجزات و کرامات آن حضرت به قدری زیاد است که ذکر آنها از حوصله گنجایش این اوراق خارج و تمام آن به شرح و بسط در کتب سیر ضبط است من جمله قضیه هنگام حرکت از مدینه که با اینکه با عزت و جلال حرکت می فرمود امر کرد به خانواده خود که بر وی گریه و ناله کنند که أمَرَ بِاَهلِه و عَیاله بالنّیاحَه عَلَیه قَبلَ وُصولِ الموتِ الیه، و تصریح به اینکه من از این سفر برنمی گردم. دیگر اظهار صریح به اینکه امر ولایتعهدی وی خاتمة خیر ندارد. دیگر اشارة به شهادت خود به أباصلت موقع رفتن به محضر مأمون و غیرذلک، و امّا فرمایشات حکمت آیاتش به قدری زیاد است که ذکر آن کتب متعدد لازم دارد.
چند نفر معاریف اصحاب آن حضرت: 1- در بحار میگوید: و کانَ بابُه محمّدبن راشد؛ 2- محمدبن عیسی بن عبدالله بن سعد؛ 3- شیخ معروف کرخی دربان خاصّة آن حضرت؛ 4- ابراهیم بن ابی محمد الخراسانی؛ 5- ابراهیم بن صالح الانماطی؛ 6- اسماعیل بن مهران؛ 7- اضرم بن مطر؛ 8- حسن بن علی بن یقطین؛ 9- ریّان بن صلت هروی؛ 10- حسین بن ابراهیم بن موسی؛ 11- حمزه بن بزیع؛ 12- حسن بن علی بن فضال؛ 13- جمادبن عیسی ابومحمد الجهنی.
خلفاء و امراء معاصرین آن حضرت: 1- هارون الرشید؛ 2- مأمون الرشید؛ 3- فضل بن سهل ذوالرّیاستین؛ 4- حسن بن سهل؛ 5- طاهر بن الحسین ذوالیمینین؛ 6- هرثمه بن اعین.

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 اربعين آمد دلم را غم گرفت

امام صادق (علیه السلام) در قسمتی از زیارت اربعین می‌فرمایند:

"... و (او) در راه تو جان خویش را بذل نمود تا بندگانت را از نادانی و سرگردانی گمراهی نجات بخشد ..."(1)

 

جابر بن عبدالله انصاری، صحابه‌ای والا مقام است در میان اصحاب رسول خدا و عاشقی دلداده است، در میان خیل عشاق امام سید الشهدا، و برای فخر و مباهات او همین مدال افتخار کافیست که نخستین زائر قبر امام حسین (علیه السلام)، اوست و هنگامه این وصال نیز چهلمین روز شهادت شهدای کربلاست.

چه زیباست حکایت دلداده‌ای که یار خویش را باز یابد و چه خوش است نوای بلبلی که کنار گل سرخ خویش نغمه‌سرایی آغاز کند و چه نیکو منظره‌ایست، وصال در پس هجران ...

عطیه عوفی می‌گوید: به همراه جابر بن عبدالله انصاری برای زیارت امام حسین بن علی (علیه السلام) از مدینه خارج شدیم. هنگامی که به کربلا رسیدیم، جابر کنار فرات رفت و غسل نمود و جامه‌ای به تن کرد و بدن خود را معطر نمود. قدم از قدم بر نمی‌داشت مگر آنکه ذکر خدا می‌گفت. هنگامی که به کنار قبر مطهر رسیدیم خطاب به من گفت که دست مرا بر روی قبر مطهر بگذار. من نیز این کار را نمودم. در این هنگام غش کرد و به روی قبر افتاد. مقداری آب بر رویش زدم، هنگامی که به هوش آمد، سه بار ترنم نمود:

یا حسین، یا حسین،  یا حسین

سپس خطاب به مرقد مطهر سید الشهدا (علیه السلام) گفت: دوستی که دوست خویش را اجابت نمی‌کند . . .

 هنگامی که کلام بدین جا منتهی شد، جابر خود پاسخ خود را این گونه داد: چگونه مرا پاسخ دهی در حالی که سر از بدن مطهرت جدا گشته است و در این هنگام بود که جابر شروع به زیارت سید الشهدا و زمزمه با مولای خویش نمود ...

اربعین، یادآور چهلمین روز شهادت امام حسین (علیه السلام) و اصحاب گرانقدر اوست، و قلوب  مؤمنین در این روز، به یاد هوای کوی دوست و زیارت قبر شش گوشه او پر می‌کشد، زیارتی که علو مرتبه‌اش تا بدان جا اوج گرفته است که به عنوان یکی از صفات و ویژگیهای مؤمنین، شناخته شده است .

بجاست که در این مجال و در آستانه اربعین حسینی، هم آوا با امام ششم و به یاد تربت مطهر امام حسین بن علی (علیه السلام) و مضجع شریفش، فرازهایی از زیارت اربعین را زمزمه کنیم:

حقا که چه زیبا امام صادق (علیه السلام) فضائل سید الشهدا (علیه السلام) را تبیین می‌نماید و با چه ظرافت و لطافتی انگیزه و ثمره  شهادت امام حسین (علیه السلام) را بر می‌شمرد و دشمنان آن حضرت را توصیف می‌نماید:

"...  خدایا من گواهی می‌دهم که او ولی و ولی‌زاده توست و برگزیده و زاده صفی و برگزیده  توست، که به کرامت تو رستگار است، او را به شهادت گرامی داشتی و سعادتش ارزانی داشتی، و به پاکی نژاد برگزیدی و یکی از آقایان و بزرگانش گرداندی، و رهبری از رهبران و مدافعی از مدافعانش نمودی به او مواریث انبیا را بخشیدی و او را از میان اوصیا، حجت بر خلق خود قرار دادی، او در دعوت خویش عذر را پایان داد (راه هر گونه عذر تراشی را مسدود نمود) و خیر خواهی کرد و در راه تو، جان خویش را بذل نمود تا بندگانت را از نادانی و سرگردانی گمراهی نجات دهد و همانا بر علیه او همدست شدند، کسانی که دنیا آنان را فریفت و بهره هستی خویش را به بهای ناچیز و پستی فروختند و آخرت خویش را به بهای اندکی دادند، و گردن فرازی کردند و خود را در پرتگاه هوس انداختند و تو و پیامبرت را به خشم آوردند و از آن دسته از بندگانت که خلاف انگیز و نفاق آمیز بودند، پیروی نمودند ..."

 

« برگرفته از كتاب بحار الانوار، جلد 65، صفحه 130 و فرازی از زیارت اربعین امام حسین (علیه السلام) »

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 

امان از دل زینب  * که خون شد دل زینب

یک بار دگرتا شهدا  قافله برگشت

                                                  یک قافله با پای پر از آبله برگشت

با شوق بهار ونفس سرخ شقایق

                                                 با بال وپر خسته ی .خود چلچله بر گشت

تفسیر شکوفا شدن خون شهیدان

                                                    مردانه زنی زخمی از این قافله بر گشت

با وزن حماسی به حریم حرم عشق

                                                       با دفتر شعری به زبان گله برگشت

مردی که به پا سلسله در وقت سفر داشت

                                                             از معرکه ی خوف وخطر ها یله برگشت

از شعله ی خون شهدا در دل تاریخ

                                                      آتشکده ی روشن این سلسله بر گشت

هر چند که خون شد دل گل های شقایق

                                                          خون فاتح شمشیر شد وقافله بر گشت

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 

چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
دل من میبرد آبی که از این مشک چکد
کشتی ام غرقه به آبی که زگرداب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است زآداب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من میریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 


ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبه‏اى جوابش دادند

*****************

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گريه كودكان كبابى عباس
از تشنگيت فرات دلخون گرديد
والله كه آبروى آبى عباس

*****************

آنانكه ز كين بى پر و بالت كردند
پرپر ز جفا، گل جمالت كردند
شرمى ز نبى و فاطمه ننمودند
زير سم اسب، پايمالت كردند

*****************

سر قافله شام بلايى زينب
تو شير زن كرب و بلايى زينب
در عصر به خون نشسته عاشورا
سرچشمه‏اى از صبر خدايى زينب

*****************

آنان كه ز خشم و كين به‏هم پيوستند
زخمى‏شدگان بدر و خيبر هستند
رحمى ننمودند به طفلان حسين
زنجير جفا به دست و پايت‏بستند

*****************

يك قافله از شام بلا مى‏آيد
بى‏يار و معين و آشنا مى‏آيد
چل روز گذشت و داغ ما كهنه
نشد انگار كه بوى كربلا مى‏آيد

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 شهادت رقیه خاتون سلام الله علیها
شهادت رقیه خاتون سلام الله علیها در خرابه شام:

از کامل بهائی نقل شده که اهل بیت حسین در حال اسارت از کودکانی که پدرشان در کربلا شهید شده بود خبر شهادت پدر را پنهان می داشتند٬دخترکی چهارساله از حسین شبی از خواب بیدار شد و بهانه پدر گرفت و گفت:بابایم حسین الان در کنارم بود و مرا در آغوش خود گرفته بود به کجا رفت٬اهل بیت که از خواب رقیه آگاه شدند یکباره صدای ضجه و ناله شان بلند شد٬صدای شیون به خانه یزید رسید از خواب بیدار شد٬پرسید در خرابه چه خبر است؟گفتند طفلی از حسین پدر را در خواب دیده و بهانه پدر گرفته است٬گفت:سر پدر را برایش  ببرید٬سر حسین را در طشتی نهاده و پارچه ای روی آن پوشیدند و به خرابه آوردند و جلو اهل بیت نهادند.

رقیه خاتون سلام الله علیها بتصور اینکه طعام برایش آورده اند صدا زد:عمه جان!از شما طعام نخواستم٬ من بابایم حسین را می خواهم٬گفتند: هر چه می خواهی در میان طشت است دختر ابی عبدالله با دستهای کوچکش روپوش را برداشت چشمش به سر بریده پدر افتاد٬سر را در آغوش گرفت و با سر پدر درددل می کند که شاعر زبانحال او را چنین به نظم آورده است:

                 پدر بعد از تو محنتها کشیدم                   

بیابانها و صحراها دویدم

همی گفتندمان در کوفه و شام

که اینان خارجند از دین اسلام

مرا بعد از تو ای شاه یگانه

پرستاری نَبُد جز تازیانه

زکعب نیزه و از ضرب سیلی

تنم چون آسمان گردیده نیلی

به آن سر جمله آن جور و ستمها

بیابان گردی و دردو اَلمها   

بیان کرد و بگفت ای شاه محشر

تو برگو کی بریدت سر زپیکر

مرا در خوردسالی در بدر کرد

اسیر و دستگیر و بی پدر کرد

همی گفت و سر شاهش در آغوش

بنا گه گشت از گفتار خاموش

اهل بیت حسین دیدند که سر به یکطرف و رقیه بطرفی بر زمین افتاد او را حرکت دادند دیدند جان به جان آفرین  تسلیم کرده است.

کامل بهائی بنقل نفس المهموم ص۴۵۶ 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 وَهَب

وَهَب بن عبدُالله بن عُمَیر حَبّاب الکَلبی

عاشورا

«وهب» فرزند «عبدالله بن عمیر» از قبیله «بنی کلاب» است. او همراه مادر و همسرش در لشکر امام حضور داشت. از آنجایی که مادرش (ام وهب) او را به جهاد و حمایت از امام و اهداف آن حضرت تشویق کرده بود، رو به میدان، اسب راند. او پس از مبارزه دلیرانه، تعدادی از دشمنان را به خاک و خون کشید و سپس به خیمه‎گاه، برای دیدار دوباره مادر و همسرش بازگشت. هنگام ملاقات به مادر گفت: آیا شما از من راضی و خشنود شدید؟ مادر پاسخ داد: از تو راضی نخواهم شد تا این که در پیش روی امام حسین علیه السلام شهید شوی.(1) همسر او چون کلام مادر شوهر خود را بشنید به وهب گفت: تو را به خدا سوگند مرا بی‎شوهر مکن و مپسند که بر مصیبت تو گرفتار آیم. مادر گفت: ای عزیزم! سخن همسرت را دور انداز و به میدان برو و در یاری امام حسین علیه السلام تا مرز شهادت بشتاب تا در روز رستاخیز به شفاعت جدش نائل شوی.(2)

پس از این گفت و گوی کوتاه، وهب بار دیگر به سپاه دشمن رو آورد و این رجز را سر داد:

انی زعیم لک امُ وهب                                            بالطعن فبهم تارة و الضرب

ضرب غلام مومن بالرب                                           حتی یذیق القوم مرَّ الحرب

ای مادر وهب! من خود ضامنم که با ته نیزه و شمشیرگاه ضربه بزنم؛ آن هم ضربت زدن نوجوان مومن در راه پروردگار تا به این گروه تلخی جنگ را بچشاند.

وهب در ستیزی دوباره نوزده سواره و دوازده پیاده دشمن را از پای درآورد، تا این که دو دستش در راه احیای دین خدا قطع شد. (3)

 

پی‎نوشت‎ها:

1. مناقب آل ابی طالب، ج4، ص 101/ مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص13- 12.

2. مقتل الحسین خوارزمی، ج 2، ص 13- 12.

3. منتهی الآمال، ج1، ص662-663.

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 زهیر بن قین
زهیر بن قین بجلی از هواداران عثمان بود و همزمان با امام حسین علیه السلام مراسم حج را به جا آورده بود و به کوفه باز می گشت.

جماعتی از قبیله بنی فزاره و بجیله چنین نقل کرده اند:
ما با زهیر بن قین از مکه باز می گشتیم و در راه همراه با حسین علیه السلام و همراهانش راه می پیمودیم. هرگاه حسین علیه السلام در محلی توقف می‌کرد، ما حرکت می کردیم و در جای دیگری توقف می‌کردیم، ولی در منزل‌گاه زَرود ناچار شدیم با کاروان امام توقف کنیم.
با زهیر نشسته بودیم و غذا می خوردیم که ناگهان فرستاده حسین علیه السلام وارد شد و سلام کرد و گفت:« ای زهیر بن قین! مرا ابا عبدالله بن الحسین به سوی تو فرستاده. به دیدارش برو.» ما همه دست از غذا کشیدیم و سکوت کردیم.

همسر زهیر - که دیلم (یا دلهم)، دختر عمرو بود - گفت:« سبحان الله! فرزند پیامبر کسی را به دنبالت فرستاده و تو را فرا خوانده و تو از رفتن خودداری می کنی؟! چه می‌شود اگر نزد او بروی و سخن او را بشنوی!»
زهیر از جا برخاست و به سوی خیمه ی امام رفت. طولی نکشید که با چهره‌ای درخشان و شادمان باز گشت. فرمان داد خیمه را برچینند و بار و بنه را برداشته، در جوار اردوی امام علیه السلام خیمه بزنند. بعد به همسرش گفت:« تو را طلاق دادم؛ زیرا فقط خوبی تو را می‌خواهم. من تصمیم گرفته‌ام همراه حسین علیه السلام باشم و جانم را فدای او کنم.»

سپس همسر خود را با مقداری آذوقه و مال و با چند تن از عمو زاده هایش همراه کرد تا او را به مقصد برسانند.
همسر زبیر برخاست و گریست و با او وداع کرد و گفت:« خداوند یار و مددکار تو باشد و این سفر را برای تو به خیر کند. روز قیامت، این از خود گذشتگی مرا به جدّ حسین علیه السلام یادآوری کن.»

زهیر بعد از وداع با همسرش به همراهان خود گفت:« هر کس از شما دوست دارد با من بیاید وگرنه این آخرین دیدار ماست!»
بعد نقل کرد که:« ما در نواحی دریای خزر جنگ می‌کردیم؛ خداوند ما را پیروز کرد و غنائمی به دست آوردیم. سلمان باهری به ما گفت:« آیا از این پیروزی و کسب غنائم خوشحالید؟»
گفتیم:« آری!»
گفت:« (از پیامبر اکرم شنیدم که فرمود) در آینده، به جنگ در کنار سرور جوانان آل محمد (حسین علیه السلام) و یاری او و غنائمی که در این مسیر نصیب شما خواهد شد، بیشتر شاد باشید!»
من هم اکنون شما را به خدا می سپارم.»

ابراهیم بن سعید که از همراهان زهیر در سفر حج بود روایت کرده است که امام به زهیر فرموده بود:« من در کربلا کشته خواهم شد و سرم را زحر بن قیس به امید جایزه نزد یزید خواهد برد ولی یزید چیزی به او نخواهد داد.»

منابع:

  • قصه کربلا، ص 178.
  • حیاه الامام الحسین، ج 3، ص 66.
  • ابصار العین، ص 95
  • اللهوف، ص 30.
  • مراصد الاطلاع، ج 1، ص 220.
  • اثبات الهداه، ج 2، 588
|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 
 

در روايات آمده است كه پيامبر اکرم (ص) فرمود: سوره‏ى هود مرا پير كرد. گفته‏اند كه مراد حضرت اين آيه از سوره‏ى هود بوده است:

فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلاَ تَطْغَوْاْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (سوره هود 112)

پس همان گونه كه دستور يافته‏اى به همراه هر كه با تو توبه كرده ايستادگى كن و طغيان مكنيد كه او به آنچه انجام مى‏دهيد بينا ست.

شايد سنگينى اين آيه، به علت سختی این صبر و استقامت در مقابل آزارهای دشمنان و کینه توزی مشرکان بوده باشد، و یا شاید به خاطر سستی و عدم ایستادگی مسلمانان بر دینشان بوده که پيامبر صلى الله عليه و آله را تا این حد ناراحت کرده و رنجانده است.

استقامت را مى‏توان راز موفقيت‏ ناميد هر كه داراى استقامت ‏باشد، موفقيت و پيروزى از آن اوست.

مسلمانان اگر مى‏خواهند ستم‏كاران، از ستم دست‏ بكشند، بايد در برابر آنها بایستند و مقاومت كنند تا كسى جرأت ظلم و تجاوز نداشته باشد. ما در مقابل ظلم در فلسطین در غزه، در سامرا در تخریت حرمین عسکریین و... تنها آه میکشیم و افسوس میخوریم، اما هر چه منتظر بمانیم اینها سودی نخواهد داشت، همانطور که گریه و آه مسلمانان بعد از شهادت امام حسین(ع) هیچ فایده ای نداشت. دشمن هیچ وقت خودش با پای خودش خارج نمیشود. ایستادن و تماشا کردن و آه کشیدن شیوه پیامبران و امامان و پیروان واقعی آنها نیست.

كسى كه استقامت نداشته باشد، به مقاصد خود نخواهد رسيد، به سوى هر مقصودى كه میرود راه را سخت و با مشکلات فراوان و دور و دراز می بيند، از آن منصرف شده و باز مى‏گردد. ضعف و ناتوانى روحى در برابر حوادث، او را از رسيدن به مقصد بازمیدارد. در صورتى كه دورى راه و موانع بزرگ، در همت مردانه تاثيرى نخواهد داشت، افراد بلند همت به قدر پايدارى مى‏كند تا بر موانع چيره شوند.

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  |
 رفع عطش قيامت
 

خدا وحي کرد به حضرت موسي – علي نبينا و آله و عليه السلام - : اي موسي ! دوست داري که عطش قيامت تو را در نيابد و در مواقف آن روز تشنه نباشي ؟ عرض کرد : بلي اي پروردگار جهانيان . خطاب رسيد : امروز در دنيا بر حبيب من صلوات فرست تا فردا از تشنگي قيامت ايمن باشي

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 یا ابا صالح المهدی

برای آمدنت انتظار کافی نیست

دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست

خودت دعا کن ای نازنین که برگردی

دعای این همه شب زنده دار کافی نیست

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 شهادت على ‏اكبر (عليه السلام) به روایت لهوف
 


       ای شبیه ترین مردم به جد خود.
        قدم برداشتنت ، پدر را به خاطرات گذشته می برد.
         خاطراتی از احترام به حسین در برابر پیامبر و جمعی که امروز در برابر حسین به یاری عمربن سعد آمده اند.
        پس در برابر پدر بیشتر قدم بردار که شاید یاد گذشته ، خستگی امروز را از تن به در کند.
          "ياران باوفاى حسين(ع) با بدنهاى چاك چاك بر روى خاك افتاده و به جز اهل‏بيتش كسى زنده نمانده بود.
در آن هنگام فرزندش علىّ‏بن‏الحُسَيْن(ع) كه چهره‏اش از همه مردم، زيباتر و اخلاقش از همه نكوتر بود، به سوى پدر آمد و اجازه كارزار خواست. حسين(ع) بدون درنگ اذنش داد. سپس نگاهى مأيوسانه بر اندام و چهره او انداخت و بى‏اختيار قطرات اشك، بر صورتش جارى شد و گفت: خداوندا! تو شاهد باش كه جوانى به سوى اين سپاه رفت كه از لحاظ اندام، اخلاق و گفتار از همه مردم به رسول تو شبيه‏تر بود و هرگاه ما مشتاق ديدار پيغمبرت مى‏شديم به اين جوان مى‏نگريستيم. پس از آن متوجّه عمربنْ‏سعد شد و فرياد زد:
اى پسر سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع نمودى.
در اين هنگام على‏بن‏الحُسَين(ع) به دشمن نزديك شد و به جنگ پرداخت و زد و خورد سخت و خونينى نموده، عدّه زيادى را كشت."
لبان خشک دلاورمردی چون تو عطش را چه ناجوانمردانه به پدر نمایان می کند ولی دریغ که آب در حرم قحط شده است ...
"سپس به سوى پدر آمد و گفت:اى پدر بزرگوار! تشنگى جانم را به لب رسانيده و سنگينى آلات جنگ، مرا به تعب انداخته است آيا ممكن است با اندكى آب، مرا از تشنگى نجات دهى؟
امام حسين(ع) گريست و فرمود:
  فرزند عزيزم بازگرد كمى ديگر بجنگ، زيرا بسيار نزديك است كه جدّت محمّد(ص) را ملاقات كنى و از دست او جام سرشارى از آب بنوشى كه از آن پس، هرگز تشنه نشوى
على به سوى ميدان بازگشت، دست از جان شسته و آماده شهادت شد. حمله بسيار شديدى را آغاز نمود. ناگاه منقذبن‏مره‏عبدى (لعنةاللَّه
عليه) او را هدف تيرى قرار داد كه از اثر آن تير نيروى دفاع از او سلب شد و به روى زمين افتاد و فرياد زد: پدر جان! خداحافظ و سلام بر تو، اينك جدّم محمّد(ص) تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: اى حسين زود نزد ما بيا. سپس فريادى كشيد و جان داد.
حسين(ع) آمد و بر بالين كشته فرزندش ايستاد. و صورت بر صورت او نهاد و فرمود:
پسر جانم! خدا بكشد كسانى را كه تو را كشتند. چقدر گستاخى نمودند بر خدا؟ چقدر حرمت رسول خدا شكستند؟ على الدّنيا بَعدَك العَفا. پس از تو، خاك بر سر اين دنياى بى‏وفا باد.

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در جمعه دوازدهم بهمن 1386  |
 نوحه جدید دیگر محرم 1429

 

گلی گم کرده ام می جویم او را

میان دشت کربلا زینب پریشان                      به جستجوی پیکر شاه شهیدان

به روی خاک کربلا گمگشته دارد          خون دل از دو دیدگان هر دم ببارد

گرید و بگوید همسفر با وفا          من کجا جویمت میان این کشته ها

دل من خون شده ز ماجرایت حسین   شعله برجان زند سوز عزایت حسین

شهید بی سرم حسین ز پا فتادم                     به جان مادرت بیا برس به دادم

گلی گم کرده ام می جویم او را                به هر گل می رسم می بویم او را

گل من یک نشانی در بدن داشت           یکی پیراهن کهنه به تن داشت

همیشه یار زینب بگو کجایی          صبر وقرار زینب بگو کجایی

ابی عبدالله حسین حسین    یابن الزهرا حسین حسین

 

ز حنجر بریده اش آمد این ندا                خواهر غمدیده من این سویم بیا

به سر زنان و سینه زن آمد کنارش           صحنه جانگداز او برده قرارش

ماند حیران بگفت که تو حسین منی ؟           پاره پاره بدن تو نور عین منی؟

تن تو بر زمین بگو که چون شد سرت؟           بربوده عدو پیرهن از پیکرت

جدائیت حسین نبوده باور من                  غم فراق تو همیشه یاور من

 

 ماتم عظمای تو بر دل زینب نشست     داغ فراقت حسین قامت زینب شکست

چه بر دل زینب کبری رسید       چو پاره پاره پیکرت را بدید

ابی عبدالله حسین حسین    یابن الزهرا حسین حسین

 

 بسته شود محمل من مظلوم مادر              چگونه من سفر کنم بی تو برادر

نه محرمی نه آشنا  در این بیایان        به خاک و خون فتاده اند خیل عزیزان

یکسو فتاده جسم علی اکبر              از کینه کشتند ساقی و میر لشکر

می شود راس تو چراغ راهم حسین       خیز و بنگر که بی پشت و پناهم حسین

تو مانده ای و می روم از این بیابان          چگونه سرکنم حسین با غم هجران

 

ماتم عظمای تو بر دل زینب نشست       داغ فراقت حسین قامت زینب شکست

چه بر دل زینب کبری رسید            چو پاره پاره پیکرت را بدید

ابی عبدالله حسین حسین    یابن الزهرا حسین حسین

سروده و سبک : محمد رضا دهقانی

محرم 1429

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
در سوگ زین العابدین ، زهرا‎ ‎نشسته
‎تیر غم از داغش بر این دل ها‎ ‎نشسته

از دیدگان یاران، اشك جارى ز‎ ‎داغش

‎سوزم براى قبر بى شمع و‎ ‎چراغش
اى من فداى قبر بى نام و‎ ‎نشانت
‎خواهم كه تا سایم جبین بر‎ ‎آستانت
كویَش چرا بى زائر و بى سایبان‎ ‎است

‎قبر غریبش وعده گاه عاشقان‎ ‎است

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 
 
|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 السلام علیک یا حسین شهید (ع)

امام صادق(ع) فرمود :

کسی که در نزدش یادی از ما شود، دیدگانش پر از اشک گردد،اگر چه به مقدار بال مگسی باشد، خداوند گناهانش را بیامرزد،هر چند آن گناهان به اندازه کف روی دریاها باشد

کشتی شکست خورده طوفان کربلا

در خاک وخون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار براو زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو ودد همه سیراب و می مکید

خاتم زقحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حر م افغان بلند شد

((شعر از محتشم کاشانی))

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 گفتگوي جغد بابلبل

ایام ایام در به دری و خرابه نشینی بچه های فاطمه (س)

زهرجا بگذري دردو غم کرب و بلا باشد *** به هربستان وويران گفتگوي کربلا باشد

زجغدي بلبلي پرسيد کاي ديوانه محزون *** بگو بامن چراجاي تو در ويرانه ها باشد

براي چيست در دوران گريزاني توازبستان *** مکانت گوشه ويران به هرصبح ومساء باشد

زويران بگذرو بامن بيا در ساحت گلشن *** ببين سرووگل و سنبل درآنجا جابجا باشد

بگفتاجغد بي دل، خاک برفرق تواي بلبل *** بده انصاف، کي اين شيوه مهر و وفا باشد

که من آسوده دل برشاخ گل درباغ بنشينم *** ولي زينب سرعريان به دور شهرها باشد

من اندرصحن گلشن شادمان باشم ولي ليلا *** زمرگ اکبرناکام درشور و نوا باشد

من اندرگُلْستان درشاخ گلها آشيان گيرم *** ولکن دست عبّاس جوان ازتن جدا باشد

برو اي بلبل نالان،تو و آن سروو آن بستان *** مرا اين گوشه ويران، بهشت جاودان باشد

ازآن روزي که شد آل نبي را جاي ويرانه *** مرا جا و مکان ويرانه ازآن ماجرا باشد

تومشتاقي به بستان و من از ويرانه خوشحالم *** که درويرانه جاي دختر شير خدا باشد

ز احوال من دل خون، مپرس از ذاکر محزون *** که «ذاکر» چاکري از خاندان مصطفي باشد

عباس حسيني جوهري - ذاکر

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در شنبه ششم بهمن 1386  |
 یا ابالفضل (ع)

نوحه جدید امسال که افتخار نوکری اباعبدا.. الحسین (ع)در هیئت عاشقان حسین سرجمع سیدگلسرخ را داشتیم.

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع)

از پا فتادم ای گل طاها بیا                        ادرک یا اخا یوسف زهرا بیا

دیگر نمانده تا ب و توانم حسین                     سوی علقمه امیر دلها بیا

آوای سقا آمد به گوش فرزند حیدر  مولا روان شد تا که ببیند حال برادر

چه بر دل عزیز زهرا رسید خدایا   چو پاره پاره جسم او را بدید به صحرا

به خون فتاده شمع شهیدان                   حسین چه سازد با غم هجران

*********************

سقای دشت کربلا    دریای خشم مرتضی

تنها مانده برادرت  برخیز ای میر با وفا

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین

*********************

به دشت خون خفته ای پشت و پناه من            چگونه بینم تو را میر سپاه من

طاقتم نیست ببینم تن بی دست تو را       فرق بشکسته و چشمت هدف تیر بلا

سردار نام آور       سقای آب آور

خنده دشمنان زند آتش به جانم             خیز و از جا ببین یاور مهربانم

قامت من ز هجر تو خم شده                       چاره من زماتمت کم شده

*********************

ز کویت می روم جانا  ولی افسرده و حیران          چگونه دل کنم از تو روم با دیده گریان

تشنه لبان در انتظارند                                      به دیدن تو بیقرارند

عیان بود به چهره ام اخا غم تو               چگونه من خبر دهم ز ماتم تو

امید خیمه ها تویی دلاور من           به خاک و خون چرا شدی برابر من؟

سروده و سبک:

محمد رضا دهقانی

محرم 1429-دیماه 1386

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 یا حسین شهید

چون محرم می رسد دلها به یاد کربلاست

نی به یاد کربلا چونان میان کربلاست

ناله و افغان نه تنها حاصل دلتنگی است

بل حسین ابن علی عطشان میان کربلاست

چون شهیدان در وصیت، نامه ای بنوشته اند

حاصل پیغامشان شرح و بیان کربلاست

چون خمینی در محرم نیمه خرداد را باور نمود

گفت یاران جبهه ما یادمان کربلاست

رهبرم سید علی چون حفظ نهضت می کند

او علمداری بسان تکسوار کربلاست

من چرا دائم نگویم شرح داغ این فراق

چون تمام هستی من آستان کربلاست

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 
سلام بر همه دوستان عزيز

ممنون از كساني كه پيام داده اند و ما را راهنمايي ميكنند

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در جمعه هشتم تیر 1386  |
 السلام علیک با اباالفضل العباس (ع)

ظهر عاشورا ز بیداد عطش                       بر فلک میرفت فریاد عطش

باغبان لاله ها افسرده بود                            سر به زانوی تحیر برده بود

در فضای خیمه های عاشقان                      ناله بود و العطش بود و فغان

قامت آزادگی را راست کرد                          اذن میدان از حسین درخواست کرد

گفت عباسم تو چون جان منی                            مایه امید طفلان منی

گر روی جان میرود از پیکرم                        از عطش میمیرد اینجا اصغرم

کودك من از پی یک قطره آب                     گشته بیجان بر روی دست رباب

ای سحاب رحمت ای بحر کرم                     سعی کن تا آب آری در حرم

گشت چون باز شکاری زان میان                      تا برد فرمان شه را بی امان

حمله بر آن خصم بی بنیاد کرد                          رود را از دستشان آزاد کرد

موج دریا دیده اش را مینواخت                    سینه اش از بهر طفلان میگداخت

بر رکابش بوسه ها میزد فرات                         که بنوش از من کفی آب حیات

آبرویم داده ای خوارم مکن                          جرعه ای مینوش و آزارم مکن

من که مهر مادرت زهراستم                                   رد مکن مولای من درخواستم

او که از سوز عطش بیتاب بود                           کشته یک جرعه از آن آب بود

دست خود را برد ناگه زیر آب                        تا نشاند شعله های ا لتهاب

برد تا نزدیک لب آب روان                            بانگ زد بر خویشتن عباس هان

این بود رسم وفاداری تو را                        این بود آیین غمخواری تو را

آب نوشی تشنه لب باشد حسین              روز در چشمش چو شب باشد حسین

آب مینوشی و طفلان تشنه اند                  بر سر راهت غمین بنشسته اند

آب خود را ریخت آنگه روی آب                   از دل دریا برون شد با شتاب

راه نخلستان گرفته پیش رو                          با خدای خویش دارد گفتگو

کای خدای قادر ای حی جلیل                       باش بر این بنده محزون دلیل

تا برم آب از برای کودکان                       جان خود سازم فدای کودکان

ای خدا جان دادنم دشوار نیست                گر نباشد چشم و دستم عار نیست

شرمگینم در بر طفلان مکن                           کاخ آمال مرا ویران مکن

یاریم کن تا برم آب روان                   در حرم یا رب بر لب تشنگان

گشت در آن دشت خونین نا امید            تا که دید آن مشک آب از هم درید

در کنار علقمه ای وای من                     غرق در خون شد ز کین مولای من

مرثیه سرا: حاج بمانعلی میر حسینی(میر)

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385  |
 روز جمعه متعلق به اقا امام زمان (عج) سلامتیآقا صلوات

بسم الله الرحمن الرحیم

در کتاب "کمال الدین" از موسی بن محمد بن قاسم بن حمزه بن موسی بن جعفر روایت است که: خبر داد به من حکیمه دختر

حضرت امام محمدتقی علیه السلام  که اما حسن عسکری علی السلام کسی را پیش من فرستاد که

"افطارروزه راامشب درپیش مابکن که امشب نیمه شعبان است.خدای تعالی در این شب به زودی حجت خودرا ظاهر خواهد

گردانیدو اوست حجت خدا درروی زمین"حکیمه گوید"من گفتم مادر اوکیست؟" حضرت فرمودند"نرجس"

گفتم :فدای تو شوم درنرجس اثر حمل نیست؟ حضرت فرمودند:"امرچنین است که میگویم" حکیمه گوید :من سلام کردم و

نشستم.زمانی که از نماز عشا فارغ شدم افطار کردم وخوابیدم ودر نصف شب بیدارشدم ونماز شب را

اداکردم درحالتی که نرجس خاتون خواب بود واثر ولادت در اونبود بعداز اتمام تعقیب نماز خوابیدم .بعداز آن بااضطراب

بیدار شدم پس از من نرجس خاتون بیدارشد ونماز خواند .در آن حال به دلم پاره ای شک آمد.ناگاه

حضرت امام حسن عسکری علیه السلام از اتاق خود مرا صدازد :ای عمه !تعجیل مکن که امر ولادت نزدیک شد.حکیمه

گوید که:" سوره الم سجده ویس میخواندم که ناگاه نرجس خاتون بااضطراب از خواب بیدار شد.

برخاستم وگفتم :"آیا درخود چیزی میابی؟"گفت:"بلی" گفتم :"به قلب خود آرام ده که این همان حال ولادت است"

حکیمه گوید:"مراونرجس خاتون را زمانی خواب گرفت.پس به واسطه حرکت آن مولودبیدارشدم

وجامه ازروی اوبرداشتم .ناگاه دیدم که به اعضای هفت گانه سجده میکند.پس اورا برداشتم وبه سینه خود چسباندم ودیدم که

ازآلایش ولادت پاک وپاکیزه است.پس حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مراصدانمود که

:"ای عمه!پسر من را به نزد من بیاور" آن مولود را به نزد وی بردم آن حضرت دستهای خود رابه زیر رانها وپشت او

گذارد وپاهای اورابه سینه خود گذاشت وزبان خودرا به دهان وی گذاشت ودست خودرا

بر چشم وگوش وبندهای او کشید وگفت:"ای پسر من سخن بگو" پس آن مولود گفت:

"اشهدان لااله الا الله وحده لا شریک له واشهدان محمد رسول الله"

بعداز آن صلوات به حضرت امیرالمومنین علیه السلام وسایر ائمه تا حضرت امام حسن عسکری علیه السلام فرستاد.بعد از آن

آن حضرت فرمود:"ای عمه ! اورا به نزد مادرش ببرتا بر اوسلام کندبعد ازآن اورا به نزدمن بیاور"

پس اورا بردم به مادرش سلام کرد .پس برگردانیدم اورابه نزد پدرش.آن حضرت فرمود :" ای عمه ! در روز هفتم ولادت

اورا به نزد من بیاور" حکیمه گوید:"در صبح شب ولادت رفتم به نزد آن حضرت واورا ندیدم "

گفتم :"فدای توشوم سید من چه شد؟" فرمود:" سپردم اورا به کسی که مادر موسی آن حضرت را به اوسپرد"حکیمه گوید:"در

هفتمین روز ولادت به خدمت ان حضرت رفتم وسلام کردم.آن حضرت فرمود:"پسرم را

بیاور وبه من ده.پس قنداقه ی اورا به آن حضرت دادم"پس آن حضرت زبان خود رابه دهان اوگذارد گویا که به او شیر یاعسل

میدهدبعداز آن فرمود:" ای پسرمن سخن بگو" گفت :" اشهدان لااله الا الله وصلوات بر

پیغمبروامیرالمومنین وسایر ائمه تا پدر بزرگوارش فرستاد واین آیه را تلاوت نمود:

بسم الله الرحمن الرحیم

ونرید ان نمن علی الذین استضعفوافی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین.

ونمکن لهم فی الارض ونری فرعون وهامان وجنودهما منهم ماکانو یحذرون.

ودر همین کتاب آمده است که:"وقتی حضرت صاحب الزمان علیه السلام از شکم مادر در آمد برروی زانوهایش نشست

درحالتی که انگشت شهادت رابه آسمان بلند کرده بود بعد از آن عطسه کرد و

فرمود:"الحمدالله رب العالمین وصلی الله علی محمدوآله .ظالمان گمان کردند که حجت خدا باطل شده اگر به ما اذن سخن گفتن

داده شود هرآینه شکها زایل میشود"

 

                

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در جمعه یازدهم اسفند 1385  |
 نقش زنان در ترغيب و تشويق شوهران و فرزندان خود به حضور در صحنه

 

زنان علاوه بر آنكه از جهت تربيت حماسه‏سازان كربلا، در قيام عاشورا نقش مهمى را
ايفا كردند، از جهت تشويق و ترغيب شوهران و فرزندان خويش چه پيش از عاشورا و چه
در روز عاشورا و در گيراگير نبرد نيز سهم بسزايى داشتند. قيام عاشورا از همه جهات و ابعاد
در تاريخ قيامى منحصر به فرد است. در صحنه كربلا حدود هفتاد و چند نفر در مقابل دهها
هزار نفر صف‏آرايى كردند. روشن است كه در چنين صحنه‏اى تنها كسانى مى‏توانند حضور
يابند كه در درجه اعلاى فداكارى، ايثار و از خود گذشتگى قرار داشته باشند، هيچ گونه
وابستگى و دلبستگى به غير خدا نداشته باشند و جز كسب رضاى او و اطاعت فرمان او هدف
ديگرى را دنبال نكنند. در ميان ياران امام حسين(ع) اشخاصى وجود داشتند كه در يارى
امام(ع) و فداكارى در راه او كمترين شك و ترديدى به خود راه نمى‏دادند و هيچ چيز
نمى‏توانست در اين راه مانع و جلودار آنان گردد. گروه ديگرى نيز وجود داشتند كه در آغاز
گام نهادن در چنين راه دشوارى يا ادامه حركت در آن نياز به دلگرمى و پشتوانه قوى و
نيرومندى داشتند كه در مواقع مناسب به آنها نيرو دهد و آنان را در پيمودن اين مسير يارى
بخشد. اينجاست كه حضور تعدادى از مادران و همسران حماسه‏سازان كربلا در نهضت
حسينى بار ديگر جلوه‏گر مى‏گردد.

يكى از ياران فداكار و باوفاى امام حسين(ع) زهير بن‏قين است. زهير از چنان شايستگى
و لياقتى در صحنه كربلا برخوردار بود، كه از سوى امام(ع) به فرماندهى جناح راست سپاه
منصوب گرديد.
[4] در شب عاشورا وقتى امام حسين(ع) بيعت خود را از يارانش برداشت و
آنان را ميان ماندن و رفتن آزاد گذاشت، هر يك از ياران امام(ع) به نحوى اظهار وفادارى
كردند. زهير بن‏قين در اين ميان به امام(ع) عرض كرد:

«به خدا سوگند! دوست داشتم هزار مرتبه كشته مى‏شدم و خداوند به وسيله آن تو و اهل
بيتت را از كشته شدن حفظ مى‏كرد.»
[5]

چنين شخصيتى با اين همه عظمت و بزرگوارى در آغاز در يارى كردن امام(ع) مردد بود
و بر اثر تشويق و هشدار همسرش - ديلم دختر عمرو - در راه حسين(ع) گام نهاد.

يكى از ياران زهير گويد: در سال 60ه$.ق ما با گروهى همراه زهير در مراسم حج شركت


|415|

كرديم. در راه بازگشت سعى مى‏كرديم تا حتى‏المقدور از امام حسين(ع) فاصله بگيريم، تا
اينكه ناچار در منزلى فرود آمديم كه امام(ع) نيز با يارانش در آنجا فرود آمده بودند. پس از
آنكه مشغول صرف غذا شديم ناگاه فرستاده امام(ع) وارد شد و پس از سلام به زهير گفت:
«امام(ع) از تو خواسته كه نزد او بروى».

با شنيدن اين جمله بهت و حيرت آن چنان اهل مجلس را فرا گرفت كه هر كس، هرچه در
دستش بود از دستش افتاد. در آن فضاى بهت و حيرت و سكوت ناگاه صداى همسر زهير
بلند شد كه بانگ برآورد:

«سبحان اللَّه! فرزند رسول خدا(ص) از تو مى‏خواهد كه به نزدش بروى و تو از اين كار خوددارى
مى‏كنى؟ چه مى‏شود كه اگر به نزد او بروى و سخنش را بشنوى؟»

همين يك جمله به منزله جرقه‏اى بود كه زهير را به حركت وا داشت. او پس از ملاقات با
امام(ع) حال و هواى ديگرى پيدا كرد، چهره‏اش نورانى و درخشان گرديد.
[6]

شايد اگر زهير از همراهى چنين همسرى برخوردار نبود، به آن همه افتخار و ايثار دست
نمى‏يافت. بدون شك اگر جامعه آن روز تعداد بيشترى از اين گونه همسران فداكار و زنان
باايمان در اختيار داشت اشخاص بيشترى همانند زهير به تاريخ تحويل مى‏داد.

پس از آنكه حضرت مسلم(ع) به خاطر دستگيرى هانى مجبور به قيام و فراخوان
نيروهايش گرديد، چهل هزار نيروى مسلح اطراف او اجتماع كردند. حضرت مسلم پس از
آنكه آنان را آرايش نظامى داد و براى هر گروه فرمانده‏اى مشخص كرد، به سوى قصر ابن‏زياد
حركت كرد. ابن‏زياد كه بيش از 50 نفر با او نبودند از ترس به داخل قصر پناه بردند، درهاى
قصر را بستند و از بالاى قصر اهل كوفه را به آمدن سپاه شام تهديد كردند. در اينجا بود كه
زنان دست شوهر و فرزندان خود را مى‏گرفتند و از سپاه مسلم جدا مى‏كردند به طورى كه
مسلم هنگام شب تنها و بى‏كس در كوچه‏هاى كوفه سرگردان ماند.
[7]

آيا اگر در آن روز زنان كوفه همانند همسر زهير به جاى اينكه شوهران و فرزندان خود را
از صحنه خارج كنند آنان را تا مرز شهادت تشويق به ماندن و فداكارى مى‏كردند، حضرت
مسلم بر عبيداللَّه بن‏زياد پيروز نمى‏گرديد؟ و آيا اگر حضرت مسلم بر كوفه پيروز گرديده
بود، امام حسين(ع) موفق نمى‏گرديد بار ديگر حكومت پدر بزرگوارش را در آن شهر تجديد
بنا كند؟ آيا اگر زنان مدينه، بصره و ديگر شهرهاى اسلامى ديلم‏گونه شوهران و فرزندان خود
را به جانفشانى در راه فرزند پيامبر(ص) تشويق مى‏كردند، امام حسين(ع) بر يزيد و يزيديان


 

پيروز نمى‏گرديد؟ و آيا و آيا ... ولى افسوس، افسوس كه جامعه
آن روز از وجود چنين زنان قهرمان و فداكارى كمتر بهره‏مند بود.
|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در پنجشنبه دهم اسفند 1385  |
 یا حسین

 

در خون خود نشست ، چون خورشید و ماند
تن به ذلت نداد و درخشید و ماند
نه گفت و دست رد بر سینهء دنیا زد
اهل و عیال خویش به خدا بخشید و ماند
در حیرت است تاریخ از شیر مردی که
شمشیر بر بتان زنده کشید و ماند
با سوز دل ، خون آن کودک شهید
سوی خدا ؛ به آسمان ؛ پاشید و ماند
آزادمردی از تبار مردان حق پرست
طعم شیرین شهادت چشید و ماند
شکست از شکوهش شوکت شاهان
حقیقت را جوهر جان بخشید و ماند
در خون خود نشست چون غروبی غمگین
تن به ذلت نداد ، چون خورشید و ماند
سلام بر حسین آموزگار شهادت
که به یادگار نهاد ، نام شهید و ماند

اکرام زينلی

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در سه شنبه هشتم اسفند 1385  |
 نذر حضرت رقیه(س)

سيد علی اصغر موسوی

اندوه و داغی  که  دارد ، پیغام دردی بزرگ است

دردی  که  مثل اسارت ، زخم نبردی  بزرگ است

با  خود  نشستن  ،  نگفتن ،   از   التهاب  درونی

شاید فرو خوردن غم ، در بغض فردی بزرگ است

گفتم  چگونه بگویم ، از  موج  غم های  کوچک

وقتی سخن  از  شکوه  دریانوردی بزرگ است!

در ازدحام شب و غم ، همپای خورشید می رفت

گویی که دست نحیفش ، در دست مردی بزرگ است 

فریاد او را که پژمرد  ،  دیدم که مردم شنیدند

وقتی که آهسته می  گفت  : دردم چه دردی بزرگ است!

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در سه شنبه هشتم اسفند 1385  |
 یا حسین شهید

محمد روحانی (نجوا کاشانی)

دل را حسين جـان هـوس كـربـلای توست
جان میـدهـد نويـد كه درسر هـوای توست
یک باغ ِ با شكو ه  ،  اگـر هست در جهان 
گلهای  پرپريست  كـه  در كـربـلای تـوست
از   ديـر باز  ،  گـريـه  تسلای خاطـر ا ست
اشك ِ  روان   تـداوم سرخ ِ  عـزای ِ تـوست
قانون  غـم  اساس  وجـود   محـرم  ا ست
آر ی همان غمی كه نیازش رضای توست
ما گريـه را بـه تسليت ِ خويش  مـی كنيـم
ور نه چه جای ِ اشك فشاندن براي توست
گاه ِ شكست  می شود آهـنگ غـم سرود
پيروز گشته ای تـو  و شادي سزاي توست
ويـن اشكهـاي شوق كـه دردیـدگان ماست
تقـطيـری از محبـت ِ بـی انـتـهـای ِ تـوست
بـايــد  سپـاس  گـفـت  خـداونــد  ِ نـور   را
زان حـجـم ِ آفـتـاب  كـه دركــربـلای تـوست
عـبـاس قـطـعـه قـطـعـه شـد امـا هنوز  هم
در فـكـر  ِاهـتـزاز  ِ بـلـنـد  ِ   لـوای ِ  تـوست 
ایـنک پـيـام  خـون  تـو   تـا  هست  روزگـار
در گـوش اهـل ِ دل سخـن ِ آشنـای ِتـوست

|+| نوشته شده توسط محمد رضا دهقانی در سه شنبه هشتم اسفند 1385  |
 
 
بالا